تبليغاتX
... روزی روزگاری

دیروز با خانومای وبلاگ نویس تشریف بردیم بیرون . ای خدا از دست این هوا ! من نمی دونم دقیقا چرا همون روزی که ما قرار بیرون میذاریم هوا اینطوری میشه ؟! دفعه قبلی قندیل بستیم که اون پتوها هم کفاف نداد . این دفعه هم که هوا گرد و خاک بود !
مرسی از همه تون که تشریف آوردید !
اون لیست محرمانه هم که شنگول جان فرمودن تهیه شده هم پیش منه  . به موقعش ایشالا رو میشه ( :دی چرا فعال نیست!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ )
قضیه اصلا بحث حسودی و این حرفا نبود. هم فقط دور هم بودن و پیوند دوستی های جدید و محکمتر شدن دوستی های قبلی بود ! خیی خوش گذشت به هر حال .
فقط دیشب که من رفتم خونه دیگه جنازه بودم . آخه از صبح ساعت ۷ تا ۵:۳۰ عصر مدرسه بودم بعد اومدم زودی خونه لباس عوض کردم ۶ پارک شغاب بودم . بعد ساعت ۸ - ۸:۳۰ که آقای دایی جون رسوندم خونه زودی لباس عوض کردم رفتیم خونه مامان بوشهری . بعد از اونجا رفتیم خونه یکی از دوستامون ( یه توضیح بدم همین جا : روزایی که من تا عصر مدرسه هستم بعدش دیگه درس نمی خونم . مثل الان :دییییییییی .......... باعث افتخار !!!!!!! )

دوستایی که حضور داشتن :
مریم خانومی ( روزی روزگاری )
نرگس جون ( وی نوشته های من )
شنگول و منگول و حبه انگور ( این ۳ نفر )
ردپا ( ردپای یک زن ) و خواهر گلش
نجمه جون ( دانشجوی بدبخت )
فروغ ( دختر های خوب )
الهه جون ( حنانه و چراغ جادو )
ت مثل تنها ( زندگی کویری بی انتهاست ) و فکر کنم برادر زاده عزیزشون
خانوم یاس عزیز ( شکوفه یاس )
لی لی جون ( آرزوها )

غرض از نوشتن این نشست صرفا جهت ثبت خاطرات قشنگ هست ! نه جهت رو کم کنی :دی !!!!

از دوستان عزیز - خانومای ولباگ نویس ( همون وبلاگ نویس ) - خواهش می کنم اگر دوست دارن و مایل هستن که توی دور همی های این چنینی و دیدارها حضور داشته باشن یه خبری بدن به ما تا تبادل شماره تلفن بشه و بتونیم همدیگه رو در جریان بذاریم . پیشاپیش خیلی مرسی  .

میگم واقعا که تکنولوژی بعضی وقتا خوب نیستا !!!! این ثبت نام دانشگاه که اینترنتی شد واقعا چقدر بد بود ! خوب شد باز از ۲۶ تا ۳۱ اردیبهشت رو گذاشتن که ملت برن اطلاعاتشون رو چک کنن . بیش از ۱۰۰۰ نفر فقط تو بوشهر اطلاعاتشون خراب بود . حالا مسئول کیه خدا می دونه ! فقط کم کمش ۶-۷ نفرش تو کلاس ۲۰ نفریه خودمون بودن . از تجربی ها خبر ندارم دیگه !!!!!!!

مژده جان تولدت مبارکه . ایشالا که ۱۰۰۰۰ ساله بشی عزیزم  ....

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 11:0 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

پر از احساس خوب و بدم ! احساس خوبام زیاد نیستن اما بدا تا دلتون بخواد زیادن !

توی این هفته که گذشت و امروز پنج شنبه ش هست ۲ تا اتفاق بد افتاده که اصلا هنوز نمی تونم باور کنم  ....
۳-۴ روز پیش یکی از دوستای صمیمی آقای پدر فوت شد   . من جدیدا خیلی ندیده بودمش اما خوب کلا خیلی زیاد دوستش داشتم . نمی دونم چرا اما خوب دوستش داشتم . خدا رحمتش کنه  . خیلی آقای خوبی بود .
امروز ظهر هم مادر خانومی که اومد خونه دیدم زودی تلفن کرد به دوستش گفت تو کی میای بوشهر ؟ آره دیگه یه طوری بیای که به مراسم برسی .
     دیگه مراسم کیییییییی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مادر یکی از دوستان مادر خانومی که بسیار بسیار خانوم خوب و مهربونی بود و ما و همه بهش می گفتیم مامان بوشهری فوت شده دیشب   .
وای خدا چی بگم آخه ؟ هر چی آدم خوبه زودی می بریشون . نمی دونم چرا ؟! شاید زودی می بریشون پیش خودت که این همه سختی توی این دنیا نبینن . یه وقتی حتی اسم گناه جلوشون نیاد ! ای خدا  ! خدا همه رو بیامرزه !
کلی ناراحتم  ......

احساسات خوبم هم والا یادم نمیاد چیا هستن !

وای این روزا خیلی شیمی خوندم ! هر چی بیشتر می خونم بیشتر از قبل به شیمی علاقمند میشم ! قاطی کردماااااااا   . بوی قیومت توبه ! دخترو دیوونه بود دیوونه تر شد  !!!!!!

وسط نوشت : نرگس جونم شماره خونه جدیدتون رو که ندارم . موبایلت هم که به دار فانی پیوست . لطفا تا امشب یا تا فردا قبل از ۶ عصر باهام تماس بگیر . کارت دارم عزیزم  ....

نمی دونم چرا اکثر کسایی که مدرسه رو تموم کردن میگن کاش برگردیم به اون زمان! وای خیلی دلمون برای مدرسه تنگ شده و ..... .
حتی میگن سال آخر برامون خیلی سخت و ناراحت کننده بوده !
اما من اصلا این حس رو ندارم  . چرا ؟! البته دلم برای با بچه ها بودن و سر به سر معلم ها و همدیگه گذاشتن تنگ میشه اما واسه درس خوندن و باز "توی اون مدرسه" بودن به هییییییییییچ عنوان دلم تنگ نمیشه ! ووی دور از جون . حیف عمر آدم  که بخواد پای درس خوندن بره ( بچه کوچولوها نخونن ضرر داره  ! ) ..... اما درس خوندن رو دوست دارم .

میگم بی ادب شدم سلام نمی کنما ! تحویل بگیر  . سلاممممممممممممم !!!!!!!!!!

مانا باشید    

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 8:59 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

یادم میاد گفته بودم کاش این روزا زودتر تموم بشن ! اما یادم نمیاد گفته باشم ثانیه ها و دقیقه ها و حتی ساعت ها دنبال هم بدون !!!!!!!!

هنوز ۴ صفحه درس نخوندی زودی ساعتت رو که روی یک ساعت دیگه تنظیم کردی زنگ می زنه ! هنوز شب - ساعت ۲ یا ۲:۳۰ بعد از اس ام اس بازی های فراوان   با دوستان گرامی - نخوابیدی ساعت ۶:۳۰ صبح ساعت زنگ می زنه ! اگه روز مدرسه باشه که باید بری مدرسه اما اگه روز مدرسه نباشه مجددا ساعت رو می ذاری واسه ساعت ۷ یا ۷:۳۰ ! اما تا بیاد باز خوابت ببره زودی باز این ساعت زنگ زده !

دوستان عزیز و گرامی من واقعا از همین جا از همه تون شرمنده م ! خوب من آلزایمروک شدم چه وکنم ؟! یکی رو می بینم صاف تو چشماش نگاه می کنم قیافه ش به نظرم آشناست اما سلام نمی کنم ! چرا ؟ چون یادم نمیاد این شخص کیه !!!!! بعد که رد میشه میره یادم میاد وایییییییییییییییی   خاک وچوک ! این آقای فلانی بود ! همونی که فامیلیشون با ما یکیه و من می شناسمش اما هیچ گونه رابطه ی فامیلی باهامون نداره ! یا وایییییییی  این خانوم فلانی بود معلم کلاس چندمم ! هر وقت می بینتم کلی قربون صدقه م میره ! اما من خنگ یادم نمیاد کیه ! خدا به خیر کنه !
خدا رو چه دیدی! شاید فردا پس فردا که آینه رو دیدم بگم ووووی این کیه ؟!!!!!!! چقدر قیافه ش آشناست !

چند باره که از خواب که بیدار میشم گوشیم رو که چک می کنم به رسیو کالز که میرسم می بینم مثلا فلانی زنگ زده ! اما چه طور اومده اینجا ؟! بهش زنگ می زنم میگم وایییی شرمنده خواب بودم ریجکتت کردم ! بفرمایید امرت حالا ؟!
میگه بابا باهات حرف زدما !!!!  خواب چه موقع ؟!!!!!! کلی باهات حرف زدم . اینو گفتم اینو جواب دادی ! یادت نمیاد ! .... من اصلا یادم نمیاد  ....
چند وقت پیش که همینطور شد زنگ زدم به دوستم شرمنده خواهی (  ) کردم .  شد ! گفت مریمممممممممم من ۱۰ دقیقه باهات حرف زدما ! برام تعریف کردی امروز مثلا مدرسه چی شده ! چی کار کردی ! چه طور ممکنه خواب بوده باشی ؟!  ....

پنج شنبه رفتیم کنسرت موسیقی تمنا ! پیانو و تنبک ! احسان وفایی و رشید شاه حسینی ! قشنگ بود . مرسی !   ..... خیلی وقت بود که کنسرت نرفته بودم . آخرین بار شاید ۳ یا ۴ سال پیش بود که آقایون هنرور - نیما باستانی - احسان وفایی و ..... بودن .

جدیدا سلام نمی کنم چرا ؟!!!! سلام ! خدا نگهدار ! روز خوش  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 3:10 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

دیدی وقتی محدودیت داری یا نباید یه سری از کارا رو انجام بدی یا چه می دونم وقتش رو نداری بیشتر دلت می خواد انجامشون بدی ؟!
من الان دقیقا دچار همین مشکل شدم ! دلم می خواد راحت و بی دغدغه بشینم پای کامپیوتر ! پازل بچینم . کتاب بخونم . برم بیرون ! اما .........
اما با این همه درس نخونده !!!!!!! این همه کتاب دست نزده . مگه میشه ؟ مگه چقدر دیگه مونده ؟! شل عمل کردم ! شل ! تابستون خوب بود خیلی خوب بود . بیشتر از اون چیزی که فکرش رو کنم . اما این مدرسه ی لعنتی با اون همه برنامه و کلاس همه چیز رو به هم زد . اعصابم خورده . خیلی خورده . دلم می خواد سرم رو بزنم تو دیوار .
حساس شدم . عصبی شدم . هنوز یکی یه چیزی نگفته اشکمم دم مشکمه . زودی داد می زنم . گریه می کنم . دلم می خواد یکی رو بگیرم بزنم . اما کی رو ؟! کی حاضره یه آدم بگیره بزنتش ؟ مگه خله ؟! کاش یکی پیدا میشد بزنمش . دلم می خواد همون خره رو بزنم . واییییییییی که چقدر کیف میده ! خودت گفتی کتک خوردن از دست تو خودش یه دنیاست (  ) دقیقا این ایموشن هم گذاشته بودی بعدشم یه ۲ نقطه دی طولانی ! چقدر می خندیدم وقتی می خوندم . خیلی باحالی بابا . دیگه بهت نمیگم خر ! چون نیستی ! شاید اون خره منم ! چه می دونم بابا تو هم گیرایی می دیا ! بیخیال گربه بابا !  اهههههه ......
خلاصه که آره عمو جان دلم می خواد بشینم یه جا گریه کنم بگم آخه دختره ی خر این همه وقت چرا نخوندی ؟! چرا به بطالت گذروندی ؟ رومم نمیشه زنگ بزنم به آقای مشاورم . نه اینکه به خاطر نخوندم نه ! به خاطر همون سلام و احوالپرسی کردن و اینکه بگم من کی هستم ! آخه من مثل خانوم ایکس و ایگرگ که دم به ساعت زنگ نزدم بهش که دیگه شماره م رو سیو کرده باشه خودش خود به خودی بشناستم ! نه ! به خاطر همینا واقعا سختمه !

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 10:42 AM  توسط مريم خانومی  | 



 

این پست حذف شد !!!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 0:55 AM  توسط مريم خانومی  | 



 

سلام . خوبید ؟ تعطیلات خوش گذشتید ؟!
کنکوری های عزیز حسابی تو تعطیلات خوندید دیگه ؟! خوش به حالتون  . من که یک کلامممممم درس نخوندم . مهمون داشتیم همش  . از روز اول تا همین دیروز !!!!!!!! حالا با این اوصاف من چه طوری درس می خوندم ؟  ..... .

ای لعنت به اون کسی که گفت : وایییییییی مریم خوش به حالت . چه پوست صافی داری یه دونه جوش هم نمی زنی !!!!!!!!!!!!!
من دیگه پوست دارم دیگه ؟!!!!!!!! پوست دیگه کیلو چند ؟! هر روز جوش می زنم و جاشون لک میشه تو صورتم     ......... مامااااااااااااااااااااااااااانننننننننن !!!!!!!!!!!!!

من به اندازه ی تمام عمرم توی تعطیلات نوروز می رم کنار دریا !  .... هر مهمونی میاد باید بره دریا رو ببینه . نه یه بار و ۲ بارم ! ماشالله ۱۵۰۰۰۰۰ بار ....... اما این موضوع باعث نمیشه حتی یک اپسیلون از علاقه ی من به دریا کم بشه . هر وقت دریا رو می بینم همچین با ذوق و شوق نگاهش می کنم که انگار اولین باره می بینمش  .

۱۳ بدر خوش گذشتید ؟
صبح ۱۳م طی قراری که با لیلی جون مامان یونا گذاشتیم رفتم پارک شغاب و ساعت ۱۱ همدیگه رو دیدیم . وای خانومی بسیار بسیار خوشحال شدم که دیدمتون . قربون اون پسر خشکل جیگرتون برم که غریبی می کرد و برام حرف نزد   .
عصر هم رفتیم بندرگاه . تا ساعت ۱۰:۳۰ شب هم اونجا بودیم  . اونجا هم که نه چراغی داره نه لامپی نه کشکی نه چیزی !!!!!!!
با اینکه باد بود اما خدا رو شکر مثل پارسال شن و ماسه بلند نمیشد  .

شهر خلوت شده  . دیروز هوا خنک شده بود . شهر داشت نفس می کشید  . از پارک شغاب تا سر صدف دیگه تک و توک ماشین دیده میشد  . اینقذه باحال بید   .

دیروز یعنی ۱۴ فروردین تولد فروغ -دختر داییم- جون بود . جوجو ایشالا که ۱۶۰۰۰۰ ساله بشی و باز از این کیک خوشمزه ها درست کنی  ما بیایم تفلد بازی  .

وای از این هوای بهار  . همه ی صورتم می خاره . چشمام می سوزه  و هی عطسه می کنم . مامااااااانننننننننن   . هوا هم یه طور بسیار بدی خشکه  .

خوب دیگه تا اطلاع ثانوی احتمالاااااااا , بازم تاکید می کنم احتمالا پست ها تقریبا کوتاه می باشند    .

سال خوبی داشته باشید همراه با موفقیت   .....

اولین نمایشگاه گروهی عکاسان بندر دیر : دوربین های جنوبی

            

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 8:18 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

              

روزگار نوشت : نوشتم . پاک کردم . چون احساس کردم واسه کسی مهم نیست !

 

فید بلاگ با همت مدیریت محترم وبلاگ خاطره های سوخته افتتاح شد.
این سایت که در جهت رفاه حال وبلاگ نویسان، به خصوص وبلاگ نویسان استان بوشهر راه اندازی شده است؛ مکانی است جهت ثبت فید وبلاگ ها و آگاهی از بروز رسانی آنها در کوتاهترین زمان ممکن.
در بخش راهنمای این سیستم این چنین آمده است :

فید بلاگ سیستمی است که بر اساس تکنولوژی RSS راه اندازی شده است . بدین ترتیب که پس از اینکه سایت یا وبلاگ شما در سیستم ثبت شد به صورت خودکار لحظه به لحظه وبلاگ شما را چک کرده و در صورتی که مطلب جدیدی در وبلاگ شما ارسال شده باشد لینک مطلب شما در این سایت نمایش داده میشود .

 

مزایای استفاده از این سیسیتم :

 

- جلوگیری از اتلاف زمان
( مراجعه مکرر به سایت و وبلاگهای مختلف برای دسترسی به مطالب جدید آنها )
- بدون نیاز به پبنگ کردن
( در سایت هایی مثل Blogrolling شما باید حتما وبلاگ خود را پینگ کرده تا در لیست به روز شده ها قرار گیرد )
- سرعت بالای سایت
( با توجه به اینکه سایت شما لحظه به لحظه چک میشود ، مطلب شما بلافاصله در این سایت قرار میگیرد)

جهت ثبت نام لطفا به این بخش مراجعه نمایید.

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 9:47 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

امروز ششمین روز از سال جدید !

سلام ! سلام به همین گرمی ای که الان اگر بری بیرون از خونه درکش می کنی . خوبید ؟! چه خبرا ؟ خوش می گذره ؟ مهمونیا و مهمون داریا تموم شده ؟!

روز سوم فروردین قرار شد که دوست مادر خانومی با دختر و پسر و مادرش که از تهران اومده بودن + خاله جانشوم که همین بوشهر هستن بیان خونه مون .
معصوم ( دوست مادر خانومی ) صبح ساعت ۹ اومد . چون خیاطیش حرف نداره و منم مانتوی خوب پیدا نکردم قرار شد بیاد و یه ۲ - ۳ دست لباس خچکل جینگیلی مستون برای ما آماده کنه . مشغول شد و دوخت و بسیارررر خچکل شد . لذت بردیم . مرسی معصوم جونم  .

ساعت ۲ اینا بود که به فاطمه جونم که می دونستم بوشهره اس ام اس زدم گفتم : کجایی عزیزم ؟ کی همدیگه رو ببینیم ؟!
و طبق برنامه ریزی قرار شد همون روز ساعت ۵ عصر همدیگه رو ببینیم ! منم شاد و خوچحالللل !!!!!! برای اینکه فاطمه جونم که فکر کنم دومین دست صمیمی وبلاگیه من بود رو بالاخره می خوام ببینم !
ساعت ۴:۳۰ من دیگه شروع کردم لباس پوشیدن و نقاشی و از این حرفا ! ساعت ۴:۵۵ گفتم مهمانان عزیز شرمنده من باید برم جایی !
همون موقع فاطمه جونم اس ام اس زد گفت : الان ساعت چنده ؟!!!! من ۱ ساعت دیگه می تونم بیام ! (یادشون رفته بود ساعتشون رو تغییر بدن !!!!!! )  
منم گفتم اکی نو پرابلم ! لباسم رو مجددا عوض کردم و اومدم نشستم دور از جون شما روم به دیفال !!!!!! میوه خوردم (    !!!!!!!!! ) 
و باز ۵:۳۰ لباس پوشیدم و زنگ زدم آژانس و رفتم به سوی پارک شغاب .
دم در پارک ایستادم . رفتم یه راهنمای بوشهر گرفتم (  ) .
فاطمه جونم با خواهرش اومده بودن . کلیییییییییییییی خوشحال شدم . اینقذه ذوق کردم   .
خلاصه تا اون قسمت اسکله ی پارک رفتیم و برگشتیم و منم کفشم کتونی نبود و یه کمم پاشنه داشت دیگه قشنگتر  . کلی هم عکس گرفتیم ! بعدشم رفتیم پارک دانشجو . و بعدشم .......
خلاصه خیلی خوچ گذشت . خیلییییییی خوچحال شدم . خیلی زیاد .
با فاطمه جونم و خواهر نازنینش رفتیم مگازه پیش آقای پدر که من با اوشون برگردم خونه .

تو راه برگشت یه دفعه آقای پدر گفت : ااااا مریم آقای دوانی  . آقای دوانی یکی از دوستان صمیمی آقا جون بودن ( یعنی هستن . آقا جون نیستن  ) . خلاصه رفتیم جلو و روبوسی کردیم و کلی من از خودم مجددا ذوق در وکردم که که آقای دوانی رو بعد از ۱۱ سال دیدم ( تابستون شیراز که رفتیم مادر خانومی اینا رفتن خونه شون دیدنشون . اما من نرفتم  ) .... هر چی اصرار کردیم تو رو خدا بیاین بریم خونه . حتما خوشحال میشن شما رو ببینن گفتن که مهمون هستیم و فردا هم بر می گردیم شیراز .  . 

اومدیم خونه . خاله معصوم هنوز خونه مون بود با شوهر خاله ش . مادر خانومی گفت : فروزی اینا می خوان بیان خونه مون .....  ..... خلاصه اومدن و کلی از اینکه ماشالله داریم روزی ۲۵ ساعت درس می خونیم حرف زدیم و حرص خوردیم و .... ساعت ۱۱:۳۰ که فروزی اینا رفتن ..... ( تو پرانتز بگم که داداشوی بد باز نیومدی خونه مون !  )

داشتیم سریال " قرارگاه مسکونی " رو که ضبط کرده بودیم نگاه می کردیم که ساعت ۱۲:۲۰ شب تلفن زنگید و ........ مادر خانومی سلام احوالپرسی کرد و گفت : خواهش می کنم تشریف بیارید . نه بابا این حرفا چیه ؟! مزاحمت کدومهه ؟ خوشحال میشیم . بفرمایید !!!!!!!
گفت : پاشید جمع کنید مهمون داریم از شیراز !
حدود ساعت ۱:۳۰ اومدن . حدود ۱۵-۱۶ نفر بودن . مهمون بی خبر بودن اما خوب خدا رو شکر که خودمونی بودن و همون موقع احساس خستگی نمی کردی . اما خوب پذیرایی از ۲۳-۲۴ نفر خیلی آسون نیست .
صبحشم رفتیم ریشهر . به شرطی بوشهر موندن که ما قبول کنیم ناهار از بیرون بگیریم و مادر خانومی غذا درست نکنه ! خلاصه تا ساعت ۱۱:۳۰ ریشهر بودیم و مهمونا شنا کردن و خوش گذشتید . بعد رفتیم پلاژ . قایق سواری ! تعدادمون زیاد بود گفتن باید ۲ تا قایق شید ! ۲ تا شدیم و کلی توی قایق فیلم گرفتیم و عکس گرفتیم و کلی خوش گذشتید .
بعدم اومدیم خونه و ناهار خوردیم . عصر هم رفتن پاساژ . من و مادر خانومی و درسا و تلویزیون و آقای پدر موندیم . آقای پدر هی می رفت خرید می کرد واسه شام هی یه چیزی یادش میرفت بیاره  . هی باز می رفت .
منم از فرصت استفاده کردم و یه جاروی مشتی زدم . آخه ظهر که نشسته بودیم فرش رو که نگاه کردم دلم میخواست همون موقع همه رو بلند کنم جارو بزنم اما حیف که زشت بید نمیشد  .
شام هم درست کردیم و رفتیم کنار دریا !
فردا صبحش یعنی دیروز صبح هم رفتن .

دیشب هم خاله خانومی اینا اومدن عید دیدنی خونه مون . ( تو این ۲ روز اونجا بودنا . اما خوب عید دیدنی نبود  ) ..... بعدشم آقای دایی اینا اومد + بابای جیجه و جوجو !
تا ساعت ۱:۳۰ اینجا بودن .
من و آقای پدر و آقای شوهرخاله و دایی جون کوچیکه ( بابای جیجه و جوجو ) توی آشپزخونه داشتیم مرد هزار چهره میدیدیم. بقیه هم توی سالن داشتن فیلم ضبط شده ی قرارگاه مسکونی رو میدیدن . بعدشم ما بهشون اضاف شدیم و کلی از این سریال خندیدیم . شما می بینیدش ؟ خیلییییییییی باحاله !!!!!!
حدود ۳ - ۴ قسمتش رو گذاشتیم دیدن . ما هم باز دیدیم و کلیییییی باز خندیدیم   .....

دیشب اخبار ساعت ۱۰ شبکه ۳ مجددا گزارش کم جمعیت ترین مدرسه ی ایران پخش کرد . از اول اخبار نشستم پای تلویزیون به امید اینکه دیگه این بار ببینم . وقتی پخش شد همه ی خانواده میخ تی وی شدن . و کلی همه به معلم این مدرسه آفرین گفتن . برای دانش آموزای عزیزشون و معلم دلسوزشون آرزوی موفقیت دارم . این وبلاگ ====> دیر تش باد

 

خدا بگم چی کار کنه اون کسی رو که این بلا رو سر بنزین آورد . امشب آقای پدر ۲۰ لیتر بنزین زد شد ۱۰۰۰۰ تومن ! آخه این انصافه ؟! مگه یه کارمند بازنشسته ای که درست حسابی هم حقوق بهشون نمیدن چقدر درامد داره که این همه بلا سر ملت میارین ؟! خواستین اختلاف طبقاتی پیش نیاد ؟! خاک تو سرتون با اون همه بی فکریتون . دیگه دارین گند میزنید به این مملکت ! خودش چی بود که شما هم این بلاها رو سرش آوردید !
بدبختی و فقر داره تو مملکت بیداد میکنه اون وقت کیلو کیلو طلا جمع می کنین میفرستید واسه در و گنبد مزار امامان ؟!!!! هیچ بی احترامی ای نمی کنم . هیچ قصدی هم ندارم ! به هر حال منم یه ایرانی هستم و مسلمونم و صد در صد هم معتقد هستم به امامانمون !
اما از این زورم میگیره که همین آدمایی که می خواستن خیر سرشون اختلاف طبقاتی کاهش پیدا کنه حالا بیان مملکت رو ببینن ! همه به جز افراد معدودی باید کاسه ی گدایی دست بگیرن ! حالا از کی بخوان گدایی کنن دیگه خدا عالمه ! مگه دیگه کسی هم پیدا میشه ؟!
واقعا شرم داره . شرمتون باد !  ...... یه کم خجالت بکشید !

 

شاد و پیروز باشید  

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 2:22 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

سلام سلام سلام سلام !!!!! خوبید ؟ سال نو مبارک . صد سال به این سال ها !!!!!!!

توی مینی پست قبلی گفتم خدمتتون که زودی میام از شیراز میگم و عکس ۷ سین رو میذارم .خوب اون عکس رو که همون روز عیدی اومدم گذاشتم خدمتتون اما دیگه فرصت نشد که این پست رو بنویسم . آخه درست هم نبود که شما رو روزای اول سال که درگیر مهمونی و مهمون داری هستید زیاد درگیر کنم که اینجا بشینید و پست های ۱ متری بلکه هم ۲ - ۳ متری بنده ی حقیر رو بخونید  ( حالا انگار اجباره هاااااا !!!!!!!  )

جمعه از صبح تا عصر با آقای کشیشیان کلاس داشتیم اما چون مدرسه مون حوزه انتخاباتی بود کلاسمون توی مدرسه ی شهید بهشتی برگزار شد . ووی یه ساعت باید می گشتیم تا مکان آب خوری و ....  رو پیدا می کردیم . مدرسه شون هم که در و پیکر درست حسابی نداشت  . دیوار بین دبیرستان و راهنمایی رو برداشته بودن . فکر کنم بخوان مثل مدرسه ی ما سوله ورزشی بزنن !
عصرش هم .......... ( سکرته شرمنده  ) . بد نبود  ....
بهدنش که اومدم خونه زودی حموم و ..... بعد رفتیم خونه ی یکی از دوستانمون . قرار بود نوه شون ۴ روز دیگه دنیا بیاد . مادر خانومی زنگ زده بودن که احوال مامان نی نی رو بپرسه . مادر بزرگ نی نی جیگر که از دوستان صمیمیمون هستن گفت که : نی نی ۴ روزه که به دنیا اومده !!!!!!!!!!!  ...... ما هم که قوم نی نی ندیده  ..... آقای پدر که می خواست بره بنزین بزنه ( به ماشین  ) دیگه ما هم پا شدیم رفتیم نی نی بینون !!!!!! اسم نی نی " آوا " هست . اینقذه کوشمولو بوددددد .
بعد که رفتیم پمپ بنزین !!!! تا آقای پدر اون کارت کوفتی  رو گذاشت توی دستگاه , دستگاه فولون فولون شده فرمودن : " کارت شما در لیست سیاه می باشد ! " ............  . کسی هم نبود بنزین آزاد بده . البته یه نفر بود انگاری از این کارت های دولتی . اما خیلیییییییییی گرون می فروخت . اصلا نمی ارزید !
با یه تماس تلفنی با آقای دایی جون جیگر قرار شد بریم دم در خونه شون که همون نزدیکی بود و کارت اونا رو بگیریم . 
و در راه نیز به این بنزین و دست اندرکارانش ف ح ش دادیم !!!!!!!!!   ....

خلاصه ساعت ۵:۳۰ صبح قرار بود که همه خروجی شهر باشیم اما خوب بعضیا (!) ساعت ۶ اومدن ! و البته با اون ماشین نمیشد شوخی کرد . چون شوخی کردن با اون ماشین مساوی بود با بازی کردن با دم شیر  ...... ( به دلایل نزدیک الوقوع !!!!!!! )
از این راه جدیدی رفتیم که به تازگی افتتاح شده و از کازرون میرسه به دشت ارژن و دیگه خیلی پیچ اندر پیچ نیست ! و خیلی زودتر هم میرسه .
اما چون نماینده ی کازرون انتخاب شده بود و ملت از خوشحالی ریخته بودن تو خیابون و عملااااااااا اداره ها تعطیل شده بود ! شهر خیلی شلوغ بود و حدود ۱ ساعت شایدم بیشتر اونجا توی ترافیک(!) موندیم.
ساعت ۱۱:۳۰ رسیدیم شیراز ( قرار بود دیگه حداکثر ۹:۳۰ اینا شیراز باشیم . اما چون خیلی جاها وایسادیم نشد دیگه )
خولاصه بگم خدمتتون که رسیدیم شیراز . رفتیم ناهار گرفتیم ( بازم ساندویییییییییییچ .... دیگه حالم از هر چی ساندویچه به هم می خورههههههه ! تو پرانتز بگم البته به جز هایدا  .... آخه از بس ما ظهرا می موندیم مدرسه و می خوایم کارمون زود زود بشه مجبوریم که ناهار ساندویچ بخوریم ! شبیه ساندویچ شدممممم  ) .....
تا ۲:۳۰ - ۳ استراحت کردیم . استراحتش هم مدل داشت واسه خودش . مدلشم این بود که آیا بریم آباده یا نه ؟!!!!!! آخه عمه ی مادر خانومی فوت شده بودن و خوب از یه طرف بسیارررررررر زشت بود که نرن . از یه طرف هم خسته بودیم .
اول قرار شد که فقط مادر خانومی و آقای پدر با دایی جون و مامان بزرگ برن . بعد من گفتم مادرررررررررر من تا حالا فامیلاتون که آباده هستن رو ندیدم منم می خوام بیامممم . فروغ هم گفت منم می خوام بیام ! و خولاصه عرضم به خدمتتون که از یه طرف خسته بودیم دلمون نمی خواست از تخت خواب گرم و نرم جدا بشیم از یه طرف هم دلمون می خواست فامیل های مادر خانومی رو ببینیم . خولاصه تر از قبل بگم که آخرش همه مون یعنی همه ی ۱۲ نفرمون راهی شدیم . البته این دفعه با یه تفاوتی ! موقع اومدن به شیراز ۳ تا ماشین بودیم ! موقع رفتن به آباده شدیم ۲ تا ماشین ! با این حساب توی هر ماشین ۶ نفر !!!!!!!!!!
بعد یه چیزی که ذهن من رو درگیر کرده اینه که توی ماشین ما که من و فاطیما و فروغ و علیرضا پشت نشسته بودیم جامون خیلی سخت بود ! اما توی ماشین دایی جونی که زندایی جونی و خاله جون و شوهر خاله م و درسا نشسته بودن جاشون خیلی هم راحت بود !!!!!!! این واقها برای من سواله ! تازه فاطیما و فروغ و علیرضا هم لاغرن که فوتشون کنی رفتن افتادن تو یه بیابونی  ........  حالا شما به من کمک کنید من بتونم این معما رو حل کنم  .... شاید پشت ماشین ما کوچیکتره ها ؟!!!!!!!!
همه هم خسته بودیم حالا فکر کنید ما ۴ تا چه طوری توی ماشین خوابیدیم ! حیف که فرصت نشد عکس بگیریم و الا می ذاشتم که ببینید چقدر ما ۴ تا خنده دار بودیم  !!!!!

منم همون روز معده درد گرفته بودم در حد تیم ملی!!!!! دیگه فقط خودمو به زمین نکوبیدم .... به دلیل همون ساندویچی بودن تا نون ساندویچی می خورم معده دردی می گیرم که بیا و ببیننننننن  .ظهر یه آلومینیون ام جی خوردم به امید اینکه تا یه کمی از راه رو بریم من معده م خوب شده !
حدود ۴ ساعت توی راه بودیم تا رسیدیم آباده ! وسط راه هم اصلا جریمه نشد آقای دایی  .... اه خوب جاده صاف گذاشتن چه طور انتظار دارن آدم ماکسیمم سرعت ماشین رو روی ۸۰ تنظیم کنه ها ؟!!!!!!!!
ها داشتم از معده درد می گفتم ( مگه حرف زدن ول من می کنه ؟  ) رسیدیم آباده یه قرص سایمتادین خوردم ! اینم نخیرررررر !!!!!!!!!!!
رسیدیم و کلی ازمون استقبال شد و ما هم چون ویتامین قربون صدقه و ماچ ماچکمون کم شده بود رفتیم اونجا و به اندازه ی یکی دو سال قربون صدقه ذخیره کردیم  . بعد از شامی هم که من نخوردم که بعدا توضیح میدم چی بود هم یه قرص رانیتیدین خوردم  . منی که این همه از قرص خوردن فراری هستم و حتی الامکان سعی می کنم که قرص نخورم اون روز ۳ تا قرص خوردم اما هیچ کدومممممم فایده نداشت   .... تا اینکه ......... *

شام هم این رسم رو داشتن که بعد از فوت یه شخص و به خاک سپردن اون , باید یه گوسفند قربونی کنن و گوشتش رو بپزن و غذا بدن . همینطوریا ! بدون هیچ سس و ...... . به صورت آب پزی تقریبا !
اما شامی که ما خوردیم یا بهتره بگم خوردن  با سس بود و پلو هم داشت !
و بعدش فهمیدیم چون ما می خواستیم بریم رسمشون رو یه کم پس و پیش کردن  .....
اما از شنیده ها حاکی بود که بسیار غذای خوشمزه ای بوده !
ترک هستن دیگه . دستپختشون خوبه  ....

ما هم بسیار ذوقیده شده از دیدن فامیل پدر مادری در پوست خود نمی گنجیدیم ! به به  . اینقذه قربون صدقه مون رفتن و بسیار خوش خوشانمون شد  .

شبش هم نشستیم دور هم و بگو بخند  . آخه ما رو که اصلااااا ندیده بودن ! مادر خانومی و دایی و .... هم خیلی هاشون ندیده بودن . فقط یکی دوتاشون که از یه طرف دیگه هم فامیل می شدن دیده بودنشون . و خلاصه کلی جلسه معارفه بود . تا ساعت ۱ نشستیم و بعدشم رفتیم لالا !

فقط بدی این آباده رفتن این بود که ما نمی فهمیدیم چی می گفتن  . ترکی حرف می زدن ما  نگاهشون می کردیم ! خیال می کردن بلتیم  . نمی دونستن آقا جون هم خودش خیلییییییی بلت نبوده !

و این بود جریان آباده رفتن ما !

و البته همون شب یعنی ۲۵ اسفند هم دیدار وبلاگی بوده توی پارک شغاب ! که من سعادت نداشتم در خدمت دوستان باشم . خیلی دوست داشتم باشمممممممم  . ایشالا همیشه به شادی و خوشی  .

شیراز هم هر چی گشتم هیچییییییییییییی پیدا نکردم ! واقعناااااا ! اکثر مانتو ها مشکی بودن . منم اینقد مانتو مشکی داشتم که دیگه خسته شده بودم . آخرشم هیچی نخریدم  به جز یه کفش . که اونم به زوررررررررر خریدم  .

توی خیابون ملاصدرا هم یه لوازم التحریر فروشی بود که عچق من بود  . من کلا در برابر ۳ چیز نمی تونم از خودم مقاومت کنم ! یکی لوازم التحریر - یکی پازل - یکی هم پاستیل . که البته مقاومتم در برابر لوازم التحریر برابر صفر می باشد  .
یه روز هم با مادر خانومی رفتیم پاساژ نمی دونم چی چی که مخصوص لوازم التحریر بود . مادر خانومی می خواست یه چیزی برای مگازه بگیره . من دیگه دلم نمی خواست بیام بیرون  . اینقذه ذوق زده شدم که نمی دونستم چی کار کنم  .....

۲۹م هم برگشتیم از شیراز . در کل خوب بود بد نبود .

آغاز سال ۱۳۸۷ شمسی مبارککککککک !!!!!!!!!!!!

گر چه هیچ شوقی از اومدن سال نو نداشتم ! الان هم هیچ حسی ندارم که سال نو شده و وارد یه سال جدید شدیم و یه سال جدید از زندگیمون شروع شده !!!!!!!!!! اصلا هیچ حسش نیست  . چرا باید این طوری باشه ؟! چرا باید این همه دل مرده باشیم ؟! خیلی دلم می خواد بدونم همه این طوری هستن یا فقط تعداد محدودی ؟!   .......

سر سفره ۷ سین خیلی خودم رو گرفتم که گریه نکنم ! نمی دونم چرا ؟! اما خیلی دلم می خواست گریه کنم . یه بغض گندههههه چسبیده بود بیخ گلوم . ولم نمی کرد  . گر چه الان هم همینطوره . اما خوب سعی کردم به خودم بقبولونم که سال نو شده و این تویی که این طوری هستی ! اما اگر فکر می کنید باور کردم باید بگم سخت در اشتباهید !!!!!!!

سریال های نوروزی امسال انگاری باحالن ! الان من فقط یه قسمت از قرارگاه مسکونی رو دیدم و کلییییییییی خندیدم . وسطاش دیگه نفسم بالا نمیومد ! اما کاش این خنده ها واقعی بود !  .... من زندگی رو سخت نمی گیرم . اگر فکر می کنی سخت می گیرم باید بگم مجددا سختتتتتتت در اشتباهی  ....

کتاب راز رو خریدم . اما هنوز نخوندمش ! خیلی مشتاقم زوی زودی بخونمش !

سپیده جونم اومده بوشهر . در ۲ - ۳ روز آینده حتما می بینمش . از حالا ذوق مرگیده شدم  .

۳ تا از کتاب های مانولیتو رو خوندم . خیلییییییی باحالن ! فکر کنم حدود ۷ الی ۸ تا کتاب باشه . درسا فقط ۴ تاش رو داره . هر چی تو شهر کتاب گشتیم اون باقی رو نداشتن  . باید یکی دیگه ش رو هم زود بخونم .
چقدر حال میده وقتی آدم استرس داره یه کتاب بگیره دستش و بخونه . اون وقت استرسش شونصد برابر میشه و صد در صد به خودش میگه ( البته اگر مثل من استرسی باشه  . و از این بترسه که ووووی خاک وچوک فقط ۳ ماه دیگه مونده و تو هیچییییییییی نخوندی ! ) آخه .... بوق بوق ...... تویی که برداشتی با خودت کتاب شیمی و جزوه فیزیک آوردی چرا نشستی این کتاب رو می خونی آخه ؟!!!!!!!! ........بوق بوق .......  ( بوق بوق : ف ح ش  )

چندین روز پیشا رفتم توی ایمیلم . یه میل از یه نفر خوندم که کلییی توی همون فضای چند سال پیش قرار گرفتم کلی خوشحال شدم کلی جاهاییش که خنده دار بود از ته دل خندیدم و جاییش که ناراحت کننده بود واقعا از ته دل گریه کردم . خلاصه کلی از خودم لاو در وکردم . شاید بگید دیوونه ,آخه آدم با خوندن یه ایمیل اونم مال چندین سال پیش اینطوری میشه ؟!
اما من واقعا اینطوری شدم .
بعدش رفتم جلو آینه گفتم :  خاک وچوووووووووووک .........
امروز اومدم بازم یه ایمیل دیگه از همون مدل ایمیل هام رو خوندم . بازم همون حال و هوا ! بازم همون خنده ها ! بازم ذوق مرگ شدن .
آخی یادش بخیر چه زمانایی بود !

اینم عیدی فاطیما جونم به من : کلیک بفرمایید

روزگار نوشت : این پست تا اینجاش رو من روز ۱ فروردین نوشتم . این پست هم میشه یه پست جیگر زلیخایی !!!!!!! اما خوب الان نمی خوام پستش کنم !  

یه سلام دیگه ! امروز ۲ فروردینه ! وااااااا چه الکی سال تازه شد و ۲ روزش هم گذشت !!!! گذر عمر که میگن اینه !

در حال حاضر بنده یک فقره مریم خانومی قرمز شده هستم ! از چی ؟ از گریه !
رفتیم خونه دایی جون عید دیدنی . بدو بدو اومدیم خونه که به سریال مرد هزار چهره برسیم. من بدو بدو کفش به دست تی وی رو روشن کردم دیدم شروع شده . لباس عوض کردم اومدم بخوابم جلو تی وی ! به صورت خیلی ناگهانی کمرم برخورد کرد به یه چیز محکم ! یه جورایی گیج شدم ! فهمیدم زانوی آقای پدر بوده که می خواست بدو بدو بیاد پای تی وی بشینه ! تا اینجاش فقط نفسم بالا نمیومد !
آقای پدر رفت واسم آب آورد ! به جای اینکه خیلی مهربانانه من رو بلند کنه آب بخورم ! بسیار مهربانانه ( درجه مهربانیش رو منفی ۱۲۰۰ بود !  ) دقیقا زد همون قسمتی از کمرم که با پای اونجانب برخوردیده بود ! اینجا اوج ماجرا بود ! دیکه زدم زیر گریه  ........
ناز نازو نیستما ! اما واقعا درد گرفت . منم سریال رو بیخیال شدم رفتم تو اتاقم بخوابم ! حالا مگه میشه ؟هی حسن میره تقی میاد ببینه من چه طورم !!!!!!!!!!
منم با اینکه کمرم خیلی درد می کنه اما اومدم پای پی سی ! که بگم بیخیال چیزیم نیست ! اما خداییش خیلییییییی درد می کنه ! ددی پات توش چی بود ؟!!!!!!!  سرم گیجه !

فردا مهمون داریم ! پس فردا هم همینطور ! دوشنبه هم سپیده جونم میاد خونه مون  . جیگر من بیدییییییییییییییییییییییی   ..... جای سوگند خالیه !
یادش بخیر اون سالی خونه سوگندینا هوارتا عکس گرفتیم :دی . اون عکسه که هی سوگند پاش رو میاورد توی کادر عکس :دی . چقدر سر اون عکس خندیدیم  . یاد شب که خوابیدیم ! من بیچاره وسط شما ۲ تا خوابیدم . یه کمی حرف زدیم تازه ساعت ۳ شب یادمون اومد چیپس و ماست بخوریم  .
شبم که خوابیدیم من وسطای شب نمی تونستم نفس بکشم . بیدار شدم دیدم دست تو ( سپیده ) رو گلومه . پای سوگند هم رو شیکمم ! شما چه قدر ووی می خورید موقع خوابیدن  ........ هی هی روزگار !!!!!!!!!

بریم که داشته باشیم یه ایمیل جینگیلی مستون دیگه رو   ....

سال خوبی داشته باشید    .... سالی همراه با موفقیت و شادکامی !

+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 0:6 AM  توسط مريم خانومی  | 



 

         ساقیا آمدن عید مبارک بادت 
                          وان مواعید که کردی مرود از یادت

        در شگفتم که در این مدت ایام فراق
                          برگرفتی ز حریفان دل و دل می دادم

امیدوارم سال ۱۳۷۸ سالی پر از شادی و نشاط و برکت و موفقیت برای همه باشه !

شاد باشید و پیروز  

 

پی نوشت : فرصت نشد از سفره عکس بگیرم ! به زودی میام هم عکس می ذارم هم سفرنامه می نویسم !

اضافه شده در ساعت ۱۴:۱۳ :

              سفره 7 سین ما

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 0:10 AM  توسط مريم خانومی  | 



 

من مریم هستم متولد 25دی ماه 1368 از بوشهر!!!!
وبلاگ نویسی رو از 9 شهریور 1384 شروع کردم.
می نویسم برای ثبت لحظات تلخ و شیرین زندگیم ....
می نویسم یادگاری تا بماند روزگاری
من نمانم روزگاری این بماند یادگاری

 

روزی روزگاری
ایمیل من
آرشيو وبلاگ




تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384



Designed By
RooZi RooZeGari