تبليغاتX
... روزی روزگاری

سلام . خوبید ایشالا ؟! ما هم خوبیم به مرحمت شما البته اگر اجانب بذارن !  

فردا شب یه عروسی دعوتیم   تا همین دیشب عزمم رو جزم کرده بودم که نرم   اما خوب دیگه اغفال شدم و ....... دیگه دارم میرم . آخه ترسیدم بمیرم و آرزو به دل عروسی بمونم ....

دیروز         .... دیروز خانوم مشفقیان بهمون گفت که دیگه نمیخواد برای پیش دانشگاهی باشه . با کلی آه و ناله و گریه هم نشد که نشد !
تو رو خدا خانومممممممم برگردین .
اگه شما نباشید ما چی کار کنیم ؟  ......

 دبیر فیزیکمون - آقای رضایی - رو دیروز بردن برازجان پیاده کردن گفتن برو اینجا سر کلاس !!!!! یعنی کلاس دیروز ما برگزار نشد !   خیلی جلو بودیم ! همینطوری دیگه جلو تر هم افتادیم !

امروز هم ساعت ۷ رفتیم مدرسه ! - کلاس ساعت ۹ تشکیل میشد - آقای بخشنده گفت برید خونه من هم حالم خوب نیست هم جزوه تون آماده نیست !به جای امروز شنبه کلاس باشه ! خلاصه ما به همه خبر دادیم که نیان مدرسه ! تو اون هیر و ویر یه اتفاق هم افتاد که بعدا شرحححح میدم ....
ما رسیدیم خونه و هنوز نیم ساعت نشده بود که از مدرسه اومده بودیم باز تماس گرفتن و گفتن بیاین آقای بخشنده گفته بیاین سر کلاس !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! اینم شده حال و روز ما !
رفتیم مدرسه باز . منم سر درد داشتم در حد تیم ملی ! .... رفتیم و ۲ زنگ نشستیم سر کلاس آقای بخشنده و کلی خندیدیم و ..... . آقا برداشت با جاینت مارکر روی وایت برد کشید . بنده خدا تقصیری نداشت . مدرسه این مارکر ها رو داده بود   . ما هم از خدا خواسته . کلی خندیدیم و ......
آخه ۱ هفته هست واسه کلاسمون وایت برد آوردن اما هنوز کسی نیومده نصبش کنه . ما و دبیران محترم هم با هر بار واست برد پاک کردن یه ورزش درست و حسابی می کنیم .......
خلاصه و مختصر بگم ( بعد از این همه گفتن تازه میگم مختصر   ) ما نهار هم سفارش دادیم و نهار هم واسمون آوردن که خبر دادن آقای رضایی نمیادش !  انگاری حالش بد شده رفته شیراز   . شایدم نرفته شیراز ! خلاصه شلقم شوربایی هست که بیا و ببین !!!!!!!!!!!!!!!!

حالا بگم خدمتتون از این وسط هیری ویری !
من داشتم به بچه ها خبر می دادم ! که ناظممون اومد گفت مریم موبایلت رو بده ! هر چی تو بگو خانوم ننه ت خوب بابات خوب دارم به بچه ها خبر میدم ! گفت مگه ما نگفتیم موبال بی موبایل . تازه اونم از نوع دوربین دارررررررررررررررررررر . ( همچین گفت دوربین دار که گفتم لابد اسم دیگه ی جزام شده دوربین   ) . گفت ما گفتیم اگرم میخواید بیارید دوربین نداشته باشه !
منم گفتم خانومممممممم خوب امشب قرار بود تا شب مدرسه بمونیم  موبایل آوردم و الا که من و موبایل؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟   ........ حالا ما هر چی بگو مگه اون باور می کرد !؟  خلاصه گفتم باشه خانوم اجازه بدین به بچه ها خبر بدیم . آخه می خوام زنگ بزنم موبایلاشون . زشته اول صبحی به خونه شون تماس بگیرم ! گفت باشه بعد بیارش !  خلاصه به مدیرمون که وایساده بود گفتم خانووووووم   من چی کار کنم ؟! آخه گوشیه خواهرمم هست ( چند روزیه N۷۱ فاطیما دستمه ) . اگر گوشی خودم بود اشکالی نداشت !
خانوم مدیر : عزیزم   این که ناراحتی نداره ! عصر که خواستی بری خونه بیا بگیرش !
من تو دلم : آخه پدر بیامرزززززززززززز تو همین حالا میگی تعطیل برید خونه حالا میگی عصر!؟
من در انذار عمومی : خانوم الان داریم میریم خونه هاااااا   . گفت خوب باشه دیگه نمی خواد تحویل بدی !
باز ناظممون اومد و من صحبت های رد و بدل شده بین خودم و مدیر رو گفتم و اونم بیخیال شد !
حالا قبلش   به رضوان گیر دادههههههه . که گوشیت دوربین داره   . اون اسپیکر پشتش رو دیده میگه دوربینه  . رضوان بیچاره هم موبایلشو تیکه تیکه کرد نشونش داد ! بازم قانع نشد ! مدلش رو برداشت بره آمار بگیره   !!!!!!!!!!!!

کامی جون هم به لطف و عطوفت یک عزیز مهربوننننننن درست شد !   و در حال حاضر خیلی جینگیلی مستون شده   . و بسی ما شادمانیم !

تولد داداش مجتبی جون با تاخیر چندین روزه   مبارک باشه       !!!!!!!! ایشالا که ۱۰۰۰۰۰۰ ساله بشی !!!!!!!!

سرم با امروز ۵ روزه که بی وفقه درد می کنه . شدیدددددددددددد درد می کنه  ........

هوا بس ناجوانمردانه گرم است !!!!!!!!!!!!!!!!! داریم خفه میشیم . اینطور که شایعه شده انگاری فردا پس فردا بارونه ! اما من که چشمم آب نمی خوره !!!!!!!!

خوب دیگه من برم با اجازه تون یه کمی گردش کنم در این دنیای مجازی !!!!

شبتون خوش و روزتون پر نشاط . ( اهههههههههههه باز پرسید مگه حالا شبه !؟ بابا جون بالاخره که شب میشه که !!!!!!! )

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 3:31 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

  سلام ! خوبید ؟! خوشید ؟ سلامتید ؟ بچه ی ننه ی کرامتید؟!!!!

ما هم خوبیم ! سلام داریم خدمتتون   .

ملالی نیست جز دوریه شما !   بابا فکر نکنید که نمیومدم که ! نهههه میومدم اما خوب نه به اون حدی که بشه همه ی وبلاگ ها رو خوند !

در حال حاضر هم بسی ویروس داری این کامی جون! هی statuse مسنجر رو عوض می کنه و یه مشت چرت و پرت واسه ملت میفرسته !   ...... یه وقت روشون کلیک نکنیداااااا   و الا دیگه با خودتونه !

وسط نوشت :.....  ..... رو که می بینم یاد یکی میوفتم ! آخی یادش بخیر .....

یه چند وقته اعصاب مصاب ندارم! اگر باهاتون چت می کنم و بد اخلاقم شرمنده به خدا !!!!

سه شنبه ی هفته ی پیش که تعطیل بود رفتیم مدرسه ! جون از قبل قرار بود که ما روزای تعطیل بریم مدرسه  .

قبلنا که چند نفره درس می خوندیم تقریبا نصفش به حرف می گذشت ! اما الان خیلی جالبه که اینطوری نیست! یا به خاطر اینه که آدم شدیم ( که بعید می دونم   ) یا به خاطر اینه که دیگه امسال امساله .......   نظر شما چیه ؟!
نظر من اینه که وقتی با هم درس بخونی همون موقع می تونی اشکالاتت رو بپرسی و همش رو هم تلنبار نمیشه !!!!   .....

این هفته از یه چیزایی خیلی خوشحالم   و از یه چیزایی خیلی ناراحت   و از یه چیزایی حالم به هم می خوره   ...... خدایا این چیزای / شخص های حال به هم زن رو از ما دور بگردان ! الهی آمین   ......

دیروز یه امتحان ادبیاتی دادیم   جاتون خالی واقعاا .... اینقدر خوب بیددددد .

تا حالا شده به دبیر یا استادتون هنگام بیرون اومدن از د ب ل ی و س ی بگید خسته نباشید!؟  .... باور کنید اصلا حواسم نبود یه هو بی هوا گفتم  . و دبیر بیچاره مقادیر بسیاری سرخ و زرد شد و سپس تشکری نموده و تشریف برد  .....

شاد و پیروز باشید دوست جونا ....

 

هر کسی همنفسم شد دست آخر قفسم شد

من ساده به خیالم که همه کار و کسم شد....

 

پی نوشت : یه پست دارم که به زودی خواهم گذاشت . امروز می خواستم بنویسمش اما خوب فعلا نشد !!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 1:46 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

سلام . خوبید ؟

یه دفعه دلم هوای اینجا رو کرد گفتم بیام اینجا و یه کمی حرف بزنم .

دلم یه دور هم جمع شوید ( به قول ملودی ) می خواد   . اینقدر دلم برای کسایی که قبلا قبلنا دور هم جمع میشدیم تنگ شده که فقط خدا عالمه !!!!

خاله شاذه من رو به یه بازی دعوت کرده ! خواستم بنویسم . اسم بهترین کتابایی که خوندین رو بنویسین !

۱ - دزیره  . به طرز وحشتناکی دوستش دارم !!!!!!

۲ - هری پاتر ! ( به جز کتاب آخر که هنوز نخوندمش . ایشالا بعد از کنکور ) ....

۳ - ۱۰۰ سال تنهایی ........ عشقولانه ی این کتاب هستم .

۴ - فارست گامپ   ....

۵ - ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد ........

از طرف من هر کی دوست داشت بنویسه . حداقلش اینه که اسم چند تا کتاب رو یاد می گیریم دیگه . غیر از اینه ؟!!!!!!

همین . خیلی برناکه دارم واسه خوندن کتابا ! خیلی کتابا هست که دلم می خواد بخونم . اما خوب فعلا که اصلا شرایطش نیست . ایشالا در آینده !

دیروز قرار بود تا شب مدرسه بمونیم و درس بخونیم اما انگاری هماهنگی نشده بود و ما هم عودت داده شدیم خونه   . و به جای امروز دیروز رفتم خونه سوری اینا .
عصر هم با هم رفتیم قاب موبایلی رو که سفارش داده بودم گرفتم و ........ در حال حاضر گوشیم بسیار نو می باشد    . یکی ندونه فکر می کنه  N- javad   تازه خریدم . آبروم می ره .
بعدشم رفتیم یه کم خرید کردیم و ....... .

خیلی وقته نوشته هام رنگ رنگی نیستن . یادتونه قبنا هر پستی که می دادم یه رنگی بود !؟
دلم براش تنگولیده . دلم می خواد بازم رنگی باشه . پس اگر این پستم رو یه دفعه رنگ رنگی کردم به عقلم شک نکنید ! ( گرچه اون خوشد قابل شک هست     )

مادر خانومی و فاطیما فردا بر می گردن . دیدین آخررررر ؟ همه رفتن مسافرت . جیجه و جوجو هم رفتن تهران . اما من هیییییییچ . دپسرده شدم دیگه   .

خوب دیگه . با اینکه خیلی حرف داشتم اما صلاح دیدم که فعلا بازگو نشه !

خوابم میاد   در حد تیم ملیییییی .

امری ؟ فرمایشی ؟

شاد و پیروز باشید

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 10:46 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

    با عرض سلام و خسته نباشید خدمت شما دوستان عزیزی که قرار بود چند وقتی نوشته های نحس بنده رو نخونید !

اما خوب متاسفانه برای شما و خوشبختانه برای خودم من برگشتم !!!!!!!!!!!   .......... چرا ؟!
۱ ) به خاطر مریم گلیییییییی قربونش برم . چون بهش قول دادم زودی بیام . و این دلیل اصلی برگشتنم بود
۲ ) دلم برای همتون تنگ شده بود . واسه شما واسه وبلاگاتون واسه وبلاگم واسه صفحه کاربریم . خلاصه کلااااااااا دلم تنگ شده بود !!!!!!

هوا بس جوانمردانه خوب شده   و میشه یه کمی بدون کولر نشست . شهرمون خوش هوا شده . وقتی از جاده ساحلی رد میشی می بینی که بسیار بسیار شلوغ می باشد و وقتی یک سوزن بندازی بالاخره یه جایی فرود میاد !!!!!!! ما هم بسیار بسیار دلمون می خواد در جمع ملت حضور به هم رسانیم اما اگر این مدرسه جون بذاره !!!!!!!

دبیر فیزیکمون عوض شده . انگاری آقای سردارکان براشون برازجان کلاس گذاشتن دیگه نمی تونن بیان بوشهر ! خوب اینم از این . یک عدد دبیر برامون آوردن به نام " جناب دکتر رضایی " !!!!!!!! از شیراز میان .
بنده خدا وقتی اومد سر کلاسمون فکر می کرد برای کلاس کنکور اومده بعدا که فهمید نخیر برای دبیر ثابت اومده جا خورد . مدرسه ما که کاراش حساب کتاب نداره که !!!!!

فکر کنید !!!!!!!!!!! یک ساعت که بشینی سر کلاس آقای بخشنده ( هندسه پایه - هندسه تحلیلی - گسسته - و ...........   ) بعدش باید ۴ ساعت بخوابی ! از بس که از آدم کار می کشه و فعالیت سر کلاسش زیاده . حالا فکر کنید ۴ شنبه ما ۴:۳۰ ساعت  ( از ساعت ۸:۳۰ تا ساعت ۱:۳۰ ) با آقای بخشنده داشتیم بعدش قرار شد بمونیم برای فیزیک که دبیر جدید تشریف بیارن ! 
از ساعت ۳ تا ۸:۳۰ هم با آقای رضایی کلاس داشتیم !!!!!!
بعدش که اومدیم خونه بیشتر شبیه به جنازه بودیم تا آدم .
راه بی پایان رو نگاه کردم و بعدشم لالااااااااا   .......
۲ هفته دیگه هم به همین منوال باید باشه تا ببینیم بعدش خدا چی می خواد

امروزم کنکور آزمایشی سنجش بود !
در کل خوب بود   . البته از پارسال سخت تر و وقت گیر تر بود   .
فقط یه مشکلی که هست اینه که ما چون از طرف مدرسه ثبت نام کردیم حوزه امتحانیمون خود مدرسه هست و مثل یه آزمون معمولی بود برامون . چون فقط بچه های پیش دانشگاهی خودمون بودن ( حالا انگار چند تا کلاسه  . یه ریاضی یه تجربی   ) و کسی رو ندیدیم. به همین علت و دلیل اعتراض کردیم . امیدوارم دفعه بعدی بریم یه جایی که بقیه هم باشن !!!!!!!!!

وویییییییییییییییییییییییییییی                    الهی من قربونش برم فداش بشمممممممم . جیجه جون رو میگما  تو چرا به خودت می گیری   ؟؟؟؟؟؟
دوشنبه زنگ زدم به زنداییم گفتم : زنداییییییییی جوووووونِ من بیاین امشب خونمون . خلاصه قبول شد بیان و من هی برای جیجه  پرپر می زدم . فداش بشمممممم .
نی نی اومد و من کلی نی نی ندیده بازی در آوردم  و کلی جیجه خوری کردم که فکر کنم جیجه      از دست من . البته بهتره بگم از دست ما !!!!!!! چون بعد از نی نی عمه ی نی نی و عموی نی نی هم تشریف آوردن به همراه خانواده محترم .
قبیله ی ما که من بهشون میگم " آدم خوارا "   نی نی ندیده هستن اساسیییییی !
اینم عسک جیجه جونمممممم :
====> عکس ۱ .... نی نی خوابیده انگشت در حلق !!!!
====> عکس ۲ ....  نی نی خشملوی جیگر طلا !!!!

خلاصه به ما نیومده که وبلاگمون رو آپ نکنیم و گوشیمون رو خاموش .

مواظب خودتون باشید

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 1:58 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

سلام . خوبید ؟ خوشید ؟ چه خبرا ؟ چه کارا می کنین ؟ ما رو نمی بینین خوشحالین ؟

ما هم ملالی نیست جز دوریه شما   .

۱ آبان : آقای پدر عزیز تولدت مبارک !!!!! ایشالا ۱۰۰۰۰ سال سایت بالا سر ما باشه . قربونت برممممممممممممم    ......

پنج شنبه از ساعت ۷ صبح تا ۷:۳۰ شب توی مدرسه بودیم . البته همش کلاس نداشتیم . اما بی کاری و الافی ( علافی ؟ ) از همه چیز بدتر بود . یه زنگ فیزیک داشتیم و یه زنگ هم دیفرانسیل . بعدش دیگه آقای پیروز از تهران اومده بود و با دبیرامون جلسه داشت پس این شد که از ساعت ۱۰:۳۰ تا ۲ کا بی کار باشیم . اینقدر هم خسته از شب و روز قبلش بودیم که نمی تونستیم کتاب بگیریم دستمون و درس بخونیم . ساعت ۲:۳۰ تا ۷ هم با آقای پیروز جلسه داشتیم و کلی روحیه بود و در بعضی موارد هم .......  . اما خوب در کل خیالم از یه سری چیزا راحت شد و کلی خوش خوشانم شد   .
اینقدر خسته بودیم و معتاد که درخواست چایی دادیم و برامون چایی درست کردن . البته خوب بیشتر به آبی می موند که یه کم رنگ توش ریخته باشن . اما به هر حال چای بود   و رفع خستگی بود . قرار بود بعد از صحبت های آقای پیروز کلاس تجربی برن خونه و ما با آقای بخشنده کلاس هندسه تحلیلی داشته باشیم . اینقدررررررررررر خسته بودیم و همه چشمامون توی هم بود که با کلی التماس و کلی هم جر و بحثی که بین بچه ها پیش اومد که بمونیم یا بریم اما خوب آقای بخشنده گفت بریمممم من خستمه ! خلاصه ما رهسپار خونه شدیم و خودمون رو برای فرداش ( روز جمعه که از صبح قرار بود کلاس زبان فارسی داشته باشیم ) آماده کردیم . و البته قبلش کلاس هندسه تحلیلی !!!!!!

فقط یه معرفتی که راننده مدرسه به خرج داد این بود بچه هایی که منتظر آژانس بودن و توی این بی بنزینی باززززززززززززززززز   که سهمیه ی آژانس ها رو ندادن رسوند خونه و ....

روز جمعه ساعت ۵:۳۰ بیدار شدم   ( زجرررررر از این بالاتر آخه ؟؟؟؟؟؟   ) و ساعت ۶:۳۰ راننده اومد دنبالن و رفتیم مدرسه و از ساعت ۶:۴۵ تا ۸:۱۵ کلاس هندسه تحلیلی داشتیم .
از ساعت ۸:۳۰ هم کلاس مشترک ریاضی و تجربی برای زبان فارسی شروع شد . استادش آقای مصطفی صالح بود که از تهران اومده بودن .
بسیار بسیااااااااااااارررررررررررر ازمون تعریف کرد و گفت تیزهوشید واقعا     .
فکر کنید چیزی رو که توی ۳ سال یاد نگرفتیم ( البته نه به این شدت   ) رو می خواست توی ۱ روز بهمون درس بده . دیگه خلاصه از صبح کلاس داشتیم تا .............
وسطشم ساعت ناهار بود . دیگه این دفعه چای که بهمون دادن دم کشیده بود و خوشمزه بود   . ما هم به اعتیادمون رسیدیم و نفسی تازه کردیم . واقعا این چای عجب چیزیهههههههه .
تا ساعت ۹ شب مدرسه بودیم و ........... کلاس داشتیم و دیگه ساعت ۹ خداحافظی کردیم و رهسپار خونه شدیم .

این دفعه هم راننده مدرسه معرفت به خرج داد . البته ما که هر ۲ بارش با سرویس خودمون رفتیم و این دفعه کلی توی ماشین خندیدیم . اینقدر خسته بودیم که دیوونه شده بودیم   . اینقذه خوش گذشت   .

دیروز هم به صرف ناهار و درس خوندن  دعوت شدم خونه فروزی جونم . کلی درس خوندیم و اینا !  عصرشم رفتیم من جلو موهامو کوتاه کردم  . اینقدر باحال شده .
دیروز کلی با فروزی توی کتاب کنکورت را قورت بده ( مولف : آقای پیروز ) در مورد رشته ها و اینکه کدوم دانشگاه چه رشته ای داره و میانگین رتبه ها و ........ چرخ زدیم و ......  !

دیگه اینکههههههههههههههههه !!!!!!!!!

آها موبایلم خوب به خودی بیچاره درست شده . فعلا که قابل استفاده شده .

مادر خانومی هم امروز از شیراز اومد . هوراااااااااااااااااا   . البته باز هفته دیگه باید بره . اما خوب .

ها اینم بگم . چهارشنبه قرار بود فاطیما برنج رو درست کنه و بره دانشگاه که من وقتی میام خونه دیگه راحت باشم .
توی مدرسه بودم که بهم خبر داد : برنج رو آبکش کردم دیگه بعد که رفتی خودت درستش کن .......   اما من که بلد نیستممممممممممممممم .
اومدم خونه و فهمیدم که ای وایییییییی کم کم آقای پدر هم از شیراز می رسن و لابد گرسنه هستن و ...... . توی این هیری ویری بودم که مریم گلیییی   زنگید و من رو کلییی مسرور کرد . ازش پرسیدم که از کجا باید بدونم که برنج درست شده و دم اومده و .......... . اونم بهم گفت و منم یاد گرفتم   . نهههههههههههه من خودم از اول بلد بودم   . فرک بد نکنین   .

همموننننننن کور شدیم !
من که از ۴ سال پیش عینک می زدم . لاله که از پارسال . فروغ هم از یک ماه پیش ! فروزی هم از پنجشنبه . سوری هم از امروز !!!!!!!!!!!!
این کنکور چه بلاهایی که سر آدم نمیاره   . ای پدر کنکور بسوزه که چنین خوارم کرد   .

دیروز اولین سالگرد فوت پدر بزرگم بود  . خدا رحمتت کنه بابا بزرگ !

                            .....................................................................

چند وقتی بود که یه تصمیمی داشتم .

یه چند وقت می خوام گوشیم رو خاموش کنم    . و چند وقت هم نیام اینترنت   .

امروز زمینش پیش اومد . توی مدرسه گوشیم خاموش شد و دیگه هم خوصلم نشد روشنش کنم . پس دیگه این شد که فعلا من گوشیم خاموشه !
البته یه دفعه دیدین یه کمی روشنش گردم برای کار های ضروری . مثلا همین هفته دیگه که مادر خانومی نیستش !

مواظب خودتون باشید  

خدانگهدار تا .......

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 2:15 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

من مریم هستم متولد 25دی ماه 1368 از بوشهر!!!!
وبلاگ نویسی رو از 9 شهریور 1384 شروع کردم.
می نویسم برای ثبت لحظات تلخ و شیرین زندگیم ....
می نویسم یادگاری تا بماند روزگاری
من نمانم روزگاری این بماند یادگاری

 

روزی روزگاری
ایمیل من
آرشيو وبلاگ




تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384



Designed By
RooZi RooZeGari