تبليغاتX
... روزی روزگاری

سلام سلام . خوبید همگی ؟

مننننننننننن بد نیستم . فقط الان خیلی زیاد گرسنه بیدم که اونم تا کمتر از یک ساعت دیگه برطرف میشه   . پس چی ؟ فکر کردین الکیه ؟ وقتی خواهره زنگ میزنه میگه تا نیومدم خونه بگو چی می خوای تا برات بخرم ؟!!!!!!! مگه آدم خله دیر از جون بعضیا که سفارش غذا و مخلفات نده ؟  خوب دیگه اینم حله !!!!!!!!!   ....... اما کم خوابی به هیچ عنوان قابل جبران نیست ! توی این نصف هفته ای که گذشت هم مثل همیشه درس و امتحان داشتیم !
یکشنبه : زبان  .............. دوشنبه : ادبیات پیش و ۴ تا درس اول زبان فارسی ۳ !
به خوبی و خوشی گذشت . اما از نمره ی تست زبانم راضی نبودم . تستی رو که توی خونه ۹۸٪ زده بودم و به خاطر اینکه مقشامو خوب نوشته بودم و کلی درصد گیری و با کلاس بازی برای حل تست هام در آورده بودم رفتم سر جلسه و دقیقااااااااا ۲ تا سوالی رو که خیلی شیک حل کرده بودم یادم رفت و هر چی به مغزم فشار آوردم یادم نیومد که نیومد ..... و نمره ی تست رو زیر ۹۰ شدم   .....

  شنبه صبح رفتم پاساژ و توی اولین مغازه کفش خریدم   ..... باور کنید برای خودمم غیر قابل تصور بود ! اما خوب خریدم دیگه .
بازم اسپرت . مشکی . نخیر آقا جون ما کشف جینگیلی مستون نمی خریم . اونم واسه مدرسههههههه !!!!!!! یه کفش توپ توپی سفید قرمز دیدم خواستم بگیرم   اما روم نشد واسه مدرسه   اما خداییش خیلی جینگیلی بود .

بعد از خرید کفش هم رفتیم جایی که موبایلم رو داده بودم واسه تعمیر . درست درست بود !
اما دیروز صبح ( کار کرد کمتر از ۲۴ ساعت ) خراب شد !!!!!!!!!!
حالا تو چه وضعیتی ؟ وقتی که من سفارش قاب فابریک هم دادم و آقاهه قرار بود دیروز که میره دبی برام بخره ! خوب دیگه باز تماسیدم و گفتم    این باز اینجوریه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! گفت این دفعه گوشی و مموری کارت رو با هم بیار !
دلیل اینکه گوشیمم خاموشه و هر از گاهی روشن میشه همین خرابیه ! دیگه این دفعه هم روم نشد که گوشی رو از مادر خانومی بگریم   ..... آخی بچم چقدر کم روئهههههههههه !!!!
نههههههههه فکر بد نکنین من پر رو تر از این حرفا هستم اما خوب مادر خانومی جون داشتن تشریف می بردن شیراز دیگه نشد که نشد . اما اکشالی نداره . درست نشه . یه مدتی گوشی خامووووش . خرجشم کمتر .
بعدم میری خیلی خشکل گوشی مادر خانومی رو بر می داری و خیلی مودب   میگی مادر خانومی جووووون میشه یه اس ام اس با گوشیت بزنم ؟! ( حالا آخه خدایش این دیگه اجازه می خواد ؟   ..... نه دیگه درک نکردین چرا ؟! ...... واسه اینکه بفهمن من گوشیم خرابهههههههه   برام گوشی بخرن . اما نههههه خودم فعلا نمی خوام   . ) بعد به جای یه اس ام اس ۴ تا می زنی   . بعدم مثل آی کیو ها یادت میره از توی سنت گوشی پاکشون کنی !!!!!!!! ..... فوقع ما وقع .....

همچنان کلاس های ما در نمازخونه ی مدرسه برگزار میشه و ......... بی برقی ادامه دارد .
بازم به بچه های مدرسه ی ام ابیها ( کلیک کنید ) ........

حال می کنم اصلا نمی فمهمیااااااااااااااا   . گفتم که نفهم شدی رفت . این فهم و شعور هم که تزریقی نیست ننه ..... ==== > مخاطب خاص دارد ! به خودتون نگیرین

مانا باشید دوست جونا

پی نوشت : بلاگرد درست شد بلاگرولینگ خراب شد ! این بلاگرولینگ دیگه خشکله کلا! نه به روزی که همه رو با هم پینگ می کنه نه به حالا که پینگ نمیشه ! خدا شفا بده .......

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 6:40 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

سلام سلام . خوبیییییییییید ؟!

دلم چقدر برای اینجا تنگ شده بود . چقدر دوری سخته از جایی که دوستش داری و از آدمایی که دوستشون داری !

وای وای اینجا چه خاکی گرفته . خفه شدم ....... قبلنا شده بود اینجوری که چند وقت ننویسم و اصلا نیام نت اما نمی دونم چرا این دفغه خیلی دلم تنگولید !!!!!!

خوب دیگه مبنای این وبلاگ بر چیه ؟!  بله درست حدس فرمودید ! یادداشت های روزانه ی مریم خانومی!!!!!!!!!! حالا مثلا ده روز یه بار و یه هفته یه بار و شاید در آینده ماهی یه بار هم شد بازم اسمش خاطرات روزانه هست ! مثل راهنمایی که بودیم باید هر هفته ۷ تا یادداشت روزانه ی اون هفته رو می بردیم اما   همه رو جمع می کردیم آخر هفته با هم می نوشتیم .
صبح ساعت ۶ بیدار شدم رفتم مدرسه زنگ اول فلان درس و .............. الی آخر !

خوب منم از این هفته ی پر بار علمی میگم براتون !

این هفته هوار تااااااااااااااااااااااا دقیقا به اندازه ی همین هوارتا تمرین هندسه و گسسته داشتیم  . همشونم با پاسخ تشریحی باید می نوشتیم میاوردیم خدمت آقا ! 238 تا تست گراف از کتاب 10 استاد و 92 تا تمرین هندسه پایه از جزوه ی 365 تست خود دبیر جانمون ! خوب خداییش ما درس های دیگه هم داریم ! به خاطر همین تمرینا که اگه یه روز عقب می موندی پدرت در میومد و منم 2 روز عقب بودم مجبور شدم شب آخری ( شب چهارشنبه ) تا ساعت 4 صبح بیدار بمونم . یعنی قرار بود اصلا نخوابم چون که هنوز 34 تا تست گراف مونده بود اما یه کمی دراز کشیدم که فکر کنم اما خوابم برد   . اما خدا رو شکر هندسه ها تموم شدن ! البته من بهانه هم داشتمااااااااا . آخه همون شب برق رفت   . گل بود به سبزه نیز آراسته شد !   ..... اما خدا داده چراغ اضطراری !!!!!!!! خوب به هر تفسیری بود ما شبمون این طور گذشت !
و خدا رو شکر فرداش به من نرسید که بخواد تمرین گرافم رو چک کنه   .
واسه این هفته هم گفته کل ۳۶۵ تست منهای اون ۹۲ تا و کل تمرینای هندسه ۱ رو حل می کنیم ! ای روزگاررررررررررررررررررر .

و فرداش مدرسه .................... رفتیم مدرسه دیدیم به به . اون یه تیکه برقی هم که داشتیم و ما توی نماز خونه صندلی زده بودیم و اتراق کرده بودیم و به عبارتی سکنی گزیده بودیم و فقط کولر بود و نور نبود ............. همون یه تیکه هم رفته ! چهارشنبه هم بود با آقای بخشنده داشتیم دیگه هیچی !!!!!! ما هم صندلی ها رو برداشتیم و وایت بردم برداشتیم و اومدیم توی حیاط مدرسه ! و شدیم کلاس به دوش !  بعد برق اومد . باز این همهههههههه صندلی رو باز جا به جا کردیم . دستم و قفسه ی سینم درد می کنهههههههههه .
اینم گزارش تصویری :

کلاس ====> اگه می خوای ببینی کلیک کن

اینم وایت برد سیار ====> بازم اگه دوست داری .......

و در حال حاضر بسیییییییییییی خوشحالم چون تازه خبر دادن که فردا - جمعه - صبح کلاس هندسه و گسسته مدرسه کنسل شده . هوراااااااااااااااااااااااااا   .....

به دبیر های دیگه هم گفتیم شما هم ما رو مجبور کنین که حل کنیم و پاسخ تشریحی کامل بیاریم .
آقای رشیدپور: از این به بعد فصل ۱-۲-۳ حل کنین با پاسخ تشریحی تایپ شده !!!!!!!!
آقای جابری : باشه اما اگه کسی حل نکرد میره دفتر !!!!!!!!!
ما به آقای جابری : آقا قربون دستت خودمون حل می کنیم بیخیال :دی !!!!!!!!!!
آقای سردارکان : باشه !

وای امروز رفتیم خونه ی خاله خانومی . دایی ها و .... هم اومدن . نی نی   هم بود . من واسه اولین بار بعد از روز به دنیا اومدنش بغلش کردم . یعنی جرئت کردم و بغلش کردم . آخه تا امروز می ترسیدم . اما امروز دیگه عزمم رو جزم کردم و ......... نی نی خشملو رو بغل کردم . این ستایش نی نی خیلی بغلیه . هی چرخیدم تو خونه خاله . دیگه سر گیجه گرفتم   .....

من نمی دونم این مخابرات چه پدر کشتگی با ما داره ؟ یه خط در میون تلفن ما قطع میشه . بعد از پی گیری معلوم میشه کابلش در اومده ! کی در میاره این کابل بیچاره رو خدا می دونه !!!!!!! خلاصه عامل قطع بودن تلفن و اینترنتات این بوده !

خوب دیگه من بریم وبلاگ خونی ! امری نیست ؟!  

بالاخره الیاس شکست خورد !!!!!!!!!! هورا .......

خوب دیگه امری ؟ فرمایشی نیست؟ با اجازتون . شب خوش       .....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 0:4 AM  توسط مريم خانومی  | 



 

سلام سلام ! خوبید همگی !؟  چه خبرا ؟ چی کارا می کنید ؟!

ما که والااااااااا روز جمعه از ساعت ۸ تا ۳ میریم مدرسه ! روز شنبه که روز تعطیلیمونه از ساعت ۹:۳۰ تا ۴ و بعدشم باز از ۷ شب تا ۱۰:۳۰ میریم مدرسه !!!!!!!!!!!!!  ....... دبیر بلیط گیرش نمیاد بیاد بعد ما مجبوریم یه روز دیگه تا ۱۰ شب مدرسه باشیم ! اینم وضعه زندگیه ما !

یه عمری برق مدرسه ی ما رفت ! کولر جدیده کلاسمون که خراب شده !  بعد از ۲ دقیقه خاموش میشه ! کولر قبلیه هم از بس توی این چند روز روزی ۱۰ بار برق رفته و اومده فکر کنم امروز سوخت  . آخه دیگه روشن نمیشد ! شایدم کولر همه ی کلاسا روشن نمیشد . نمی دونم والا ! امروز دیگه یه زنگ رفتیم توی مخزن کتابخونه نشستیم ! آخه سالن مطالعه رو پیش تجربی اشغال کرده بود ! زنگ آخرم که عربی داشتیم رفتیم توی آزمایشگاه شیمی-زیست !

موبایلم به حد مرگگگگگگگگگگ خراب شده ! دیگه نه اس ام اس میده . نه اس ام اس بهش میرسه ! بعد از چند ثانیه حرف زدن هم قطع میشه !
فعلا تقدیم مادر خانومی شد و گوشی ایشون توسط این جانب دو دره شد ! از سیستم دودریشن استفاده کردم . اینقده حال دادددددددددد  ........

امروز امتحان عربی داشتیم منم دیشب فقط وقت کردم یه رو خونیه کوچیک از جزوم ـ جزوه ام:دی - بکنم . صبح بیدار شدم تست های جامد و مشتق که ۶ صفحه بود رو زدم ! توی مدرسه فهمیدم که اصلا نباید جامد و مشتق رو می زدیم ! باید تست های معرفه نکره که ۲ صفحه هست رو می زدیم . کلی خورد تو ذوقم ! بعد که رفتیم برای امتحان دبیرمون گفت این دفعه امتحان از جامد و مشتق هست که الان نصفش رو درس دادم  !!!!!!!!! البته خدا رو شکر ! یه بار به عمرمون از امتحانای این بابا ۱۰۰٪ شدیم !

دیشب کلیییییییییی چیزای خوب خوب گیرم اومد . مرسی دوست جونا از وبلاگ این۳تا بابت کلیییییییی هدیه های خوب خوب !!!!!!!!!!!
یه Toy Box هم یکی دیگه تقدیممون کرد به نام لپ لپ جوجه ای !!!!!!!!!

دیشب - ۱۵ مهر - افطاری خانه وبلاگ نویسان بوشهر بود ! جای دوستانی که نبودن خیلییییییی سبز بود ! خیلی مرسیییییی . خیلی زحمت کشیده بودید !
توی ۲ تا مسابقه ای که برگزار شد چند نفر برنده داشت که این مسابقه ۲ قسمت بود ! نه قسمت جایزه هاش ۲ تا بود !
اولین سری قرعه کشی برنده هاش به شرح زیر می باشد : 
قابل ذکر می باشد که هدیه های این قسمت از برنامه یه کیف بود .

آقای عماد دشتی ==== >  وب نوشته های حاج عماد دشتی
خانوم مژده غضنفری ==== > وبلاگ هفت
خانوم مرمر ==== > وبلاگ جاده
نرگس جون ==== > وب نوشته های من
آقای هادی حسینی ==== > وبلاگ خلبوس
آقای رضا رستم پور ==== > وبلاگ معصوم

و اما سری دوم مسابقه که کمک هزینه سفر مشهد بود برنده هاش به شرح زیر می باشد :

خانوم مریم خانومی ==== > وبلاگ روزی روزگاری ....
آقای رضا رستم پور ==== > وبلاگ معصوم

  ..... داش سعید  وقتی داشت اسم های قرعه کشی دوم رو می خوند ! اصلا حتی فکرشم نکردم که اسم من یکی از اونا باشه ! آخه اولا که بنده بسیاررررر بسیاررررر آدم بد شانسی هستم . دوما که اصلا آقای داش سعید خان روشون اون طرف بود ( به سمت آقایون اون وری ) ........ بعد من  شدم !!!!!! 
با تشکر فراوان از ۲ عزیزی که این ۲ تا هدیه رو تقدیم کردن !

اینم یه سری گزارش تصویری از افطاری !

میز افطاری و تنی چند از دوستان  ==== >  کلیک 

رشوه ( زیر میزی یا هر لفظ دیگری  ) !!!!!!!!!!! ==== > کلیک

حاج آقا .... ( رییس سازمان ملی جوانان ) ==== > کلیک

این هم درس خوندن بعضی از دوستان که فرداش امتحان عربی دارن  ==== > کلیک

دوستان عزیز لطفا هر چه سریع تر آپدیت کنید اگر عکسی چیزی هست ما سریع تر چیز کنیم .... کش بریم !!!!!!! 

کمک هزینه ی هرید گوشی موبایل هم بذارید توی مسابقات بعدی لطفا  ! با تشکر ( ت رو به کسر بخونید لطفا !!!!!!! )

خوب دیگه ما بریم !!!!!!!!!!! با اجازه . شب خوش ........

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 3:30 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

۱۰/۷/۸۶

سلام . خوبید ؟ چه خبرا ؟ نماز روزه هاتون قبول باشه ایشالا   .....

امروز بیش از ۱۰ بار این صفحه رو باز کردم و بیش ار ۵ بار نوشتم و صفحه رو بستم و هیچی پست نکردم ! نمی دونم چرا ؟! البته شاید بخشیش به این خاطر باشه که اونی نشده که می خواستم . منظورم اینه که اون چرت و پرتی که می خواستم نشده   . شما به بزرگیه خودتون ببخشید .

چشمام درد می کنه . به نظرم شماره چشمم عوض شده . اما کو دکتر ؟؟؟؟؟؟؟؟ دیروز آقای پدر رفت که برام نوبت دکتر خالقی بگیره . منشیشون فرمودن : نوبت برای دی ماه هست !!!!!!!!!  یحتمل تا اون وقت من یا کوووووور شدم یا کوووووور خواهم شد ! ( البته بازم هیچ فرقی نکرد و ۲تاش قضیه همون کور شدن بود   ) ..... دکتر پویان هم که انگاری توی یه بیمارستان توی شیراز کار می کنن و ...........  خلاصه اینجوریا دیگه !
نوبت دکتر چشم شما را خریداریم . ( با نصف قیمت البته   ) .

نمی دونم چه حکمتیه که سر یه زنگ خاصی توی یه روز خاصی برق مدرسه قطع میشه !!!!  اینقذه خنده داره   ......

توی شبای احیا منو فراموش نکنیدا   . تو رو خدا   .

پنج شنبه و جمعه پیش هم ۲ تا افطاری دیگه رفتیم . فردا و پس فردا و پسون فرداش هم افطاری دعوتیم و داریم ! اون پس فرداش خونه ی ما هست ! و دیگه تموم میشههههههههههه افطاری ۵ خونواده .
اون پسون فردایی هم که میشه جمعه خونه یکی از دوستامون دعوتیم . خونه فروزی اینااااا  . می شناسین ؟   آره قبلا اسمش شنود شده اینجا !

اخلاق خوب می خواین ؟ بیاین سراغ من !!!!! احتمالا بعدا این سیر تکاملی شما خواهد بود : 
           .......... نمی دونم چرا اینقدر جدیدا خوش اخلاق شدم ؟!!!! اگه شما می دونین تو رو خدا به منم بگین که اینقدر تو کف نمونم !

دلم تنگولیده   اما تو اینو نمی فهمی ! خیلی وقته نفهم شدی   . به جون خودم راست میگم !  نفهم بودن که شاخ و دم نمی خواد ! می خواد ؟!!!!!!!!!

 ۱۲/۷/۸۶

سلام سلام . هزار و سیصد تا سلام ! اگه گفتین من الان کجااااااااااام؟!! بله درست حدس نزدین . هیچم مدرسه نیستم . خیلی هم خونه هستم ........

خوب اول در مورد این ۲ روز بگم و بعدشم امروز که چرا بنده در حال حاضر خونه هستم به جای اینکه در این ساعت که دوستان عزیزم در حال امتحان شیمی دادن هستن بنده نشستم رو صندلی و دارم می تایپم ....

شب احیا رفتیم مهدیه - مصلی نماز جمعه - و دعای جوشن کبیر رو تا قسمت ( نمی دونم چی میگن ؟! آیه می گن ؟   ) تا اونجا خوندن و اون وقفه ای که بینش هست دوست خواهرم اومد و آقای پدر هم از مسجد خودشون رسید و طی تماس و قول و قراری که با هم گذاشته بودیم رفتیم مسجدای ۴ محل . البته فقط یه محلش رفتیم که توی اون بازه ی زمانی نوبتش بود و مسجد بهبهانی ها ! به قول خودمون بهبونی !!!! همون موقع داشتن سنج و دمام می زدن و بعدشم سینه زنی شروع شد . یه تقریبا نیم ساعت  سه ربع ساعتی وایسادیم پیش خانواده ی سوری اینا و از این حرفا . داشتیم از گرما برشته می شدیم    ..... دیگه خلاصتا عرض کنم خدمتتون که برگشتیم مهدیه . دیگه دعای جوشن کبیر تموم شده بود . بعدش دیگه شروع کردن به دعا خوندن و بعدشم دعای قرآن روی سر گذاشتن . اون شب برای همه دعا کردم مخصوصا برای یه نفری که اصلا نمی دونم کیه ! یا حتی اسمش چیه ؟! اما امیدوارم که هر چه زودتر حالش خوب بشه !!!!!

دیروزم از صبح سحرررررررر ساعت ۱۰:۳۰ بیدار شدم درس خوندم و شیمی حل کردم و .... . عصرم که مهمونی دعوت بودیم . رفتیم و خوردیم ( این دفعه به قولم عمل نکردم . مجددا داشتم می ترکیدم   البته نه به اندازه ی مهمونی اولی   ) . باز من رفتم اونجا یه سری کتاب تست و کنکور درو کردم .  حالا کی این همه کتاب رو می خواد بخونه و تست بزنه خدا اعلمه .

امروزم کههههه مهونی خونه ی ماست و ....  !

دیشب رفتیم نوشابه و از این حرفا بخریم . مادر خانومی و فاطیما رفتن خرید کنن و بعد من هییییییییی گیر دادم به آقای پدر که من لپ لپ جوجه ای می خوام  . آقای پدر هم فاطیما رو صدا زد گفت : یه لپ لپ جوجه ای بخر . یه نی نی داریم برای اونه  .
دیدم نخریدنننننننننننننننن  . بعد مادر خانومی اومد گفت لپ لپ برای کی بود ؟!!!!!!!
بعد که فهمید برای منه گفت خوب شد نخریدم . آخه بچه تو مگه جوجه ای ؟!!!!
خو من می خوام  . من لپ لپ می خوام . سیچه کسی سی مو لپ لپ نمی خره؟!!!! مو لپ لپ می خواماااااااااااااااا  .........

امروز رفتم مدرسه . بعد آقای پدر زنگ زد بهم که برات نوبت دکتر چشم گرفتم !!!!! دیگه اومد منو برداشت و برد . بعدشم گفتم که دیگه نمیرم مدرسه  !!!!!!! نهههههههههه فکر بد نکنین . گردنم درد می کنه   . دکی جون که فامیلیشم یادم نمیاد فرمودن که چشمات شمارش بالا نرفته . فقط چشمات خشکه !!!!! مادر خانومی میگه از بس آب نمی خوری   !!!!!!!!
اومدم خونه و دیدم به به !!!!  آش رشته     !!!!!! کبابشم عصری میاد .

خوب دیگه ما بریم درس بخونیم . ساعت ۴ کلاس دارم       ......

خوب دیگه امری ؟ فرمایشی ؟ قربون همه . بچه های خوبی باشین

پ.ن : چرا من پینگ نمیشممممممممم؟! ماماااااااااااااااااااااان

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 2:15 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

کسی به فکر گل ها نیست
کسی به فکر ماهی ها نیست
کسی نمی خواهد
باور کند که باغچه دارد می میرد
که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
که ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی می شود
و حسّ باغچه انگار
چیز مجرّدست که در انزوای باغچه پوسیده ست .
حیاط خانه ی ما تنهاست
حیاط خانه ی ما
در انتظار بارش یک ابر ناشناس
خمیازه می کشد
و حوض خانه ی ما خالی ست
ستاره های کوچک بی تجربه
از ارتفاع درختان به خاک می افتند
و از میان پنجره های پریده رنگ خانه ی ماهی ها
شب ها صدای سرفه می آید
حیاط خانه ی ما تنهاست

پدر می گوید :
" از من گذشته ست
من بار خود را بردم
و کار خود را کردم "
و در اتاقش ,از صبح تا غروب ,
یا شاهنامه می خواند
یا نواسخ التواریخ
پدر به مادر می گوید :
" لعنت به هر چه ماهی و هر چه مرغ
وقتی که من بمیرم دیگر
چه فرق می کند که باغچه باشد
یا باغچه نباشد
برای من حقوق تقاعد کافی ست . "
مادر تمام زندگیش
سجاده ایست گسترده
در آستان وحشت دوزخ
مادر همیشه در ته هر چیزی
دنبال جای پای معصومیتی می گردد
و فکر می کند که باغچه را کفر یک گیاه
آلوده کرده است .
مادر تمام روز دعا می خواند
مادر گناهکار طبیعی ست
و فوت می کند به تمام گل ها
و فوت می کند به تمام ماهی ها
و فوت می کند به خودش
مادر در انتظار ظهور است
و بخششی که نازل خواهد شد
برادرم به باغچه می گوید قبرستان
برادرم به اغتشاش علف ها می خندد
و از جنازه ی ماهی ها
که زیر پوست بیمار آب
به ذره های فاسد تبدیل می شوند
شماره بر می دارد
برادرم به فلسفه معتاد است
برادرم شفای باغچه را
در انهدام باغچه می داند .
او مست می کند
و مشت می زند به در و دیوار
و سعی می کند که بگوید
بسیار دردمند و خسته و مایوس است
او نا امیدیش را هم
مثل شناسنامه و تقویم و دستمال و فندک و خودکارش
همراه خود به کوچه و بازار می برد
و نا امیدیش
آنقدر کوچشک است که هر شب
در ازدحام می کده گم می شود .
و خواهرم که دوست گل ها بود
و حرف های ساده ی قلبش را
وقتی که مادر او را می زد
به جمع مهربان و ساکت آنها می برد
و گاه گاه خانواده ی ماهی ها را
به آفتاب و شیرینی مهمان می کرد ....
او خانه اش در آن سوی شهر است
او در میان خانه ی مصنوعیش
با ماهیان قرمز مصنوعیش
و در پناه عشق همسر مصنوعیش
و زیر شاخه های درختان سیب مصنوعی
آواز های مصنوعی می خواند
و بچه های طبیعی می سازد
او
هر وقت که به دیدن ما می آید
و گوشه های دامنش از فقر باغه آلوده می شود
حمام ادکلن می گیرد
او
هر وقت که به دیدن ما می آید
آبستن است
حیاط خانه ی ما تنهاست
حیاط خانه ی ما تنهاست
تمام روز
از پشت در صدای تکه تکه شدن می آید
و منفجر شدن
همسایه های ما همه در خاک باغچه شان به جای گل
خمپاره و مسلسل می کارند
همسایه های ما همه بر روی حوض های کاشیشان
سرپوش می گذارند
 و حوض های کاشی
بی آنکه خود بخواهند
انبار های مخفی باروتند
و بچه های کوچه ی ما کیف های مدرسه شان را
از بمب های کوچک
پر کرده اند .
حیاط خانه ی ما گیج است

من از زمانی
که قلب خود را گم کرده است می ترسم
من از تصور بیهودگی این همه دست
و از تجسم بیگانگی این همه صورت می ترسم
من مثل دانش آموزی
که درس هندسه اش را
دیوانه وار دوست می دارد تنها هستم
و فکر می کنم که باغچه را می شود به بیمارستان برد
من فکر می کنم ....
من فکر می کنم ....
من فکر می کنم ....
و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
و ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی می شود .

                                                           " فروغ فرخزاد "

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 4:15 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

سلام سلامممممم . خوبید همگی ؟ چه خبرا ؟ من نبودم خوش گذشتید ؟! 

خوب تا بگم کجا بودم ! هی منو هول می کنه نمیذاره حرف بزنم!

روز سه شنبه صبح اول صبحی ساعت ۹ !!!! مادر خانومی بنده ی حقیر رو بیدار کردن که بریم من مثلا مانتو مدرسه ببینم دیر از جون شما بخرم :دی ! البته قبلش رفتیم دنبال دوستم که هی اس ام اس میداد بدووووو حوصلم سر رفت ! تا ۵ مین دیگه اینجاییااااا ! حالا شما فرض کنین خونه ی ما کجا و خونه ی اونا کجا !!!!!!! خلاصه ما به هر زور و زحمتی بود و استفاده از کلمات قربونت برم و فدا شم و عزیزمی و آخی خشکله راضیش کردیم که ما داریم میایم !!!!! خلاصه رفتیم و رسیدیم و اول از همه رفتیم بانک جون که پول بگیریم! ( با مادر خانومی بودیماااااااااااا :دی ) . خلاصه ده مین وایسادیم دیدیم نه بابا مادر خانومی بیا نیست   و یه آقاهه هم هست که هی به این و اون گیر میده و ازشون پول می گیره !  و البته یه کار دیگه هم داشتیم انجام می دادیمااااا !!!!!  ..... نه خوب وقتی یکی تیپش خنده داره خداییش شما باشی خندت نمی گیره ؟ ( اههههه اینجا چرا اون ایموشن سوت سوتی رو نداره ؟! ) خلاصه کلی هم به مردم و تیپ و اینا خندیدیم ! حالا نه که بگم خودمون خدای تیپ بودیما !  نه . اما خوب .......... دهه گیر نده دیگه :دی !  بعدشم رفتیم بازار صفا !!!! ( اولین بارم بودم میرفتم اونجا  ) و من مانتو خریدم و .... . هیچی دیگه خریدم ! تشنمم شده بود در حد تیم ملی !!!!! هی به فروزی می گفتم وای وای من تشنمههههههه  . اونم میگفت : نه که تو هم روزهههههه . داری می میری از روزه گرفتن !
خوب چه کار کنم ؟ کلیه هام درد می کنن نمی تونم روزه بگیرم  . همشم مال همینه که من روز معمولی یه لیوان آب نمی خورم . حالا چه برسه که روزه هم باشم !
خلاصه رفتیم و رفتیم و شونصد تا مغازه رفتیممممم و فروزی کفش خرید و من بعد از ۴ ماه گشتن بالاخره یه مانتو خریدم ! مانتو ۴ خونه  . و بعدشم رفتیم باز همون مغازه خشکله و بازم کلی م د ا د ر ن گ ی و ....  خریدیم !!!! و فکر نکن من باز دست تو جیب خودم کردما ! نه بابا . جیبم درد می گرفت ! از کیف مادر خانومی همش در اومد ( باز اون ایموشن سوت سوتیه :دی ) .
بعدشم رفتیم من شلوار خریدم و تو مغازه دیگه حالم بد شد . وایییییی روزگاری بود . دیگه مادر خانومی بدو بدو رفت آب آورد و من ر و ز ه خ و ا ر ی کردم !!!!! خوب چی کار کنم!؟  داشتم همه رو می یا ور دم با لا !!!!!!!!

دیدین چی شد ؟! اینقدر حرف زدم یادم رفت بگم اصلا این چند وقته من کجا بودم :(( .... ها همون صبحی که مادر خانومی بنده رو از خوااااااااب ناز بیدار فرمودن اومدم تلفن بزنم دیدم تلفن اصلا بووووووووق نداره :)) . ها دیگه همین . و این باعث شد نه تلفن داشته باشیم نه اینترنت و کلی از همه بی خبر بودیم و فقط بعضی خبرا رو از حبه ی انگور نازنینممممممم می گرفتم .

ها دیگه خلاصه اینطوری ها !

جمعه صبح هم من یه هدیه گیرم اومد ! حیف شد گفتن عکسش رو نزن اینجا . و الا می زدم :دییییییی. خلاصه که هدیه یا جایزه چه می دونم همون گیرم اومد و دوستشان می دارم هدیه ها را ! و تشکر و قدردانییییییی شدید از دوستان و آدرس چپل چلاقی که من دادم :دییییییی . اما خداییش سر راست بودا ! نبود ؟!!!!! تازشم همون موقع که تیلیف زدین بنده خواب نبودم  . می خواستم شروع کنم به درس خوندیدن !

و اما جمعه افطارررررررررررررر ..... ها دیگه خونه ی همون خاله جونننن ( همون دوستای خونوادگی ) .... مرغ کنتاکی !!!!!!!!!! هورااااااا . بسیار دوست می داشتیم و بسیار نوش جان فرمودیم و این مثل رو زدیم که خوب عزیز دل برادر کاه مال خوت نی کادون خو مال خوتن !!!!!!
و بعدشم برنامه ریزی شد که چه روز و تاریخی خونه ی کی باشیم :دیییی. به جون خودم قول دادم دفعه دیگه کم بخورم !

دیگه چی می خواستم بگم ؟!!!!!!!!

ها دیر شده اما خوب چه کنم دیگه . نداریه و هزار درد و مرض :دییییییی .

شکوفه های عزیز رفتنتون به مردسه  مبارک باشه !!!!!!! ایشالا با لب خندون برید و برگردین . ایشالا پشت سر مامان بابا ها و بزرگتراتون گریه نکنین و مثل بچه های خوب و خشکل و جیگرررررر برید مردسه و  مقشاتونم خوب بنویسین . ایشالا که موفق باشین .

آقای پدر عزیز شما می دونی من چند سالمه ؟!!!!! آره بابا می دونی ! خوب چرا روز ۳۱ شهریور صبح اول صبح میای من رو بیدار می کنی میگی نمی خوای بری مردسه ؟!!!!!!!  مگه من شکوفه امممم :دییییییییی ؟!!!!!
البته کاشی و موزاییک که بعدت به عمل اومدن ایشون جون فکر کردن که من مثل اون روزا دارم میرم مردسه ! خوب بابا جون من به هر حال بازم من شنبه ها تهطیل بودم :دییییی !!!!

اول مهر شده و مردسه هاا باز شده !!!!!! هلهله بر پا شده :دیییی . ما هم که اصلااااااا از ۲ ماه قبل تشریف نمی بردیم مدرسه !
فکر کنم روز اول مهر بیچاره سر آقای رارنده پکید از بس ما حرف زدیم :دیییییی .

بعدشم رفتیم توی مدرسه و کلییییییی خنده کردیم و خل بازی  در آوردیم و فکر کنم این بچه اولیامون فکر کردن ما دیییییییییییر از جون مشکل روحی روانی داریم :دییییی !!!!
بعدشم آقای رشیدپور اومد و هوراااااااااااااا باز اذیتش کردیم :دیییی . به جون خودم خودش شروع کرد :دی .
ساعت اول باهاشون داشتیم و ساعت سوم ( درس شیریییییییییین دیفرانسیل ) . برق هم رفته بوددددددد  . هنوز ۱۰ مین به آخر زنگ مونده گفت خوب تمرین آخری بعد دیگه گرمتونه :دی !!!!
سوری : آقا شما با سومی ها هم کلاس دارین ؟!
آقای رشیدپور:  نمی دونم و انگاری . چه طور مگه ؟!
سوری : هیچی آقا خواستم بگم بهشون رو ندیداااااااا . اینا بی جنبه هستن ! 
لاله : آقا میام چکتون می کنیم :دی ببینیم صمیمی شدین یا نه :دییی !!!!
من : آقا خلاصه از ما گفتن بود . خواه شما پند گیر و خواه نگیر !
آقای رشیدپور : اصلا از سر لج و لجبازی با شما میرم زودی باشون صمیمی میشم ! 
من : خوب آقا ما هم با شما لج می کنیم !
آقای رشیدپور: ها یعنی بعد سوالا رو توی کنکور چیکی جواب میدین ؟ بعد یکی پرسید چی میگین ؟
من : آقای رشیدپور با ما لججججججج کرد ما هم باهاش لج کردیم !
آقای رشیدپور : نه با آینده ی خودتون بازی نکنین و ......
رفتیم تو یه بحث دیگه !
من : اه اه اه اه آقا دیدین این بچه کلاس اولیا ماماناشونم آورده بودن ؟
آقای رشیدپور : یعنی شما نیاورده بودین ؟
من : ما ؟!!!!!!! نه عامو مگه کوچیکیم؟!!!!! البته نیاوردیمشونااااااااا .
کل کلی ایجاد شد و آقای رشیدپور موبایل به دست ............. مریم زنگ می زنما  :دییییی !
من : کجا آقا ؟!
آقای رشیدپور : به مامانت !
من : نداری آقا شماره رو . .........  می دونستم که داره :)) . هم موبایل هم خونه هم ....... ! ....... وای وای آقا ترسیدیم .
و خلاصه این بحثا و کل کلا ادامه داشت تا بالاخره زنگ خوردیده شد و ........ البته برق نبود . خودمون دیگه ساعت ۱۲ گفتیم آقا خیلیییییییییییییییییی خسته نباشی !

خوب دیگه تا بگم از دبیرانمان !!!!!

نمی دونم کیا رو قبلا گفتم . اما از اول میگم دیگه !

دیفرانسیل : آقای رشیدپور
هندسه تحلیلی و ریاضیات گسسته : آقای بخشنده
فیزیک : آقای سردارکان
شیمی : آقای جابری
عربی : آقای شیخیانی
دین و زندگی : خانوم صافی
زبان انگلیسی : خانوم مشفقیان
زبان و ادبیات فارسی : خانوم غلام زاده

درس دیگه ای هم داریم ؟ :دییییی نمی دونم . اما خلاصه اینا دیگه !

اما نگاه من خانوم عزیز زاده می خوام  .

خیلی حرف زدم ؟!!!!! آره خوب معلومه . شرمنده .

موفق و پیروز باشید همگی !!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 9:42 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

من مریم هستم متولد 25دی ماه 1368 از بوشهر!!!!
وبلاگ نویسی رو از 9 شهریور 1384 شروع کردم.
می نویسم برای ثبت لحظات تلخ و شیرین زندگیم ....
می نویسم یادگاری تا بماند روزگاری
من نمانم روزگاری این بماند یادگاری

 

روزی روزگاری
ایمیل من
آرشيو وبلاگ




تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384



Designed By
RooZi RooZeGari