تبليغاتX
... روزی روزگاری

درست صحبت کنا ! این چه وضعه صحبت کردنه ؟! فکر کردی سنت ۲ برابر سن منه دیگه هر طور دلت می خواد می تونی با من حرف بزنی ؟!!!! بابام تا حالا این طوری با من حرف نزده که تو یه الف بچه با من این طوری حرف می زنی ! از خودت و از سنت خجالت بکش !!!! خلاصه و ساده دارم بهت میگم که احترام خودت رو نگه دار تا یه چیزی بهت نگفتما !!!!!!!! من اینقدر شعور دارم که فرق این چیزا رو بدونم ! اما مشکل شما و امثال شما هستید که نمی فهمید ! از خودتون خجالت بکشید !
من با شما هیچ مشکلی ندارم . حتی با امثال تو هم هیچ مشکلی ندارم . یعنی اصلا ارزش مشکل داشتن رو ندارین !!!!

آخیششششششششششششش دلم راحت شدا   . داشتم می ترکیدم . اشتباه می کنه . دو قرت و نیمشم باقیه !  مسخره . انشگتاشم گذاشته توی گوشش اصلا نمی فهمه دور و ورش چه اتفاقاتی میفته و چی به چیه !!!!!!! خوب آخه ببین دور و اطرافت چی پیش میاد بعد بیا داد و بیداد کن اعصاب نداشته ی من رو بریز به هم !

خوب سلام . خوبیییییییییییید ؟ چه خبرا ؟

ببخشیدا این اول کاری داد و بیداد راه انداختما ! آخه این بشر از خودش و عقاید به ظاهر درستش حمایت می کنه . بیشین بینیم با ! من تا حالا ۱۰۰ تا مثل تو رو آدم کردم . حالا توی جوجه فکلی اینطوری داری منو عصبی می کنی ؟! هاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاها خنده داره والا !

خوبید ؟ نماز روزه هاتون قبول باشه   .

توی این چند روز تعطیلی باید درس می خوندماااااا . اما زیاد نخوندم . فقط از سر صبح کتاب شیمی ۲ دستم بوده و هی خوندم و هی نت برداشتم . اما خدا کنه دلم روش بره و بقیه ی درس ها رو هم بخونم !   شما برام دعا کنید لطفا !

جمعه اولین افطاری خانواده ی دوستان دعوتیم . آها بذارید یه توضیح بدم . ما ۴-۵ تا خانواده هستیم . که آقای پدر ها از همون کوشمولویی   با هم دوست بودن و مادر هاشونم با هم دوست بودن و بعد رسیده به نسل سوم که کیا باشن؟ خوب ما بچه ها دیگه ! از قضیه دور نشم  ! آها خلاصه ما این چند تا خانواده همیشه با همیم و مسافرت ها و شب یلداها و افطاری ها و ..... همیشه با هم بودیم . یعنی اگر غیر از این باشه بهمون خوش نمیگذره   . خلاصه این جمعه اولین افطاری رو دعوتیم   .
هی من هر چی به مادر خانومی میگم مادرررررررررررر زنگ بزن از خاله زی زی بپرس چی می خواد درست کنه ؟ میگه نه زشته . خودت زنگ بزن بپرس ! حالا این زشتی و این چیزا اصلا توی روابط ما نیستا !!!! به همین علت و دلیل من می خوام زنگ بزنم بپرسم . خوب چه کار کنم ؟!!!! 
اجازه بدین در همین مکان مقدس از پسر خاله زی زی بپرسم چی می خوان بهمون بدن افطاری !!!!!!
نه انگاری بحث کردن و قربون صدقه رفتن هم فایده نداره . نمیگه   . میگه نمی دونم . تو اول بگو پاساژ چه کار می کردی امروز؟؟؟؟؟؟؟ خوب بعدا که فهمیدن میام بهتون میگم !

خوب چی بگم دیگه ؟

هاااااااااااااا امروز با مادر خانومی رفتم بازار برای مانتوی مدرسه و کفش .
مادر خانومی : آقا مانتوی سورمه ای دارید ؟
آقاهه : نه نوک مدادی بدم خدمتتون ؟!!!!!!!!!!
  . خوب به جای این همه حرف زدن بگو نه نداریم   . چرا اینقدر خودتو اذیت می کنی؟؟؟؟؟
یه کفش اسپرت هم خریدم . البته سفیییییییییییییییییید !!!!!!! ما هم که اصلا عادت نداریم پا رو پای هم بذاریم که    نه اصلااااااا . فقط من می دونم من هفته ای که ۷ روز هست و ما قراره ۵ روزش بریم مدرسه من باید ۹ روز این کفش دستم باشه بشورم .

بعدشم رفتم یه مغازهه ! به خدا فقط ۴ تا مداد خریدم ! من چه می دونستم جدیدا مداد نقاشی شده دونه ای ۴۰۰۰ تومن   . البته این نقاشیش یه کمی فرق می کنه ! فرقش اینه که واسه نقاشی صورته   . ۴ تا مداد شد ۱۵۰۰۰ تومن   ! ( از این مدادا که میکشی صورتت خشکل میشیااااا )....... به من بدخت بینوا کمک کنیددددددد!!!!!!!!!

اینم ببینید : آمار سرچ فیلتر شکن در دنیا  

شاد باشید و پیروز      

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 2:48 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

تهطیلات * ما هم شروع شد .......    .............  مبارکه مبارکه !!!! بالاخره دلشون به رحم اومد و این هفته آخری رو تعطیل کردن   !!!!!!!

* : تعطیلات نیست والا . همون تهطیلاته !  

توی مدرسمون انواع و اقسام جانوران موزی و غیر موزی یافت میشه ! از سوسک و عنکبوت و مارمولک   گرفته تاااااااااااا آدم !!!!! آخه دارن مدرسه رو تمیز می کنن و هر چی درخت مرخته دارن هرس می کنن اینه که انواع و اقسام خزندگان و جهندگان رو ما مرتبا مشاهده می کنیم و ناچارا به قتل می رسونیم !

ماه رمضان هم شروع شد ! ایشالا توی این ماه بتونیم آدم شیم !!!! نماز روزه های همتون پیشاپیش قبول باشه   ....

اگه خدا قبولمون کنه بلاگرد هم درست شد !!!!!! البته کمی تا نیمه ابری ! خدا شفاش بده ....

آقایون گشمردی فوت پسر عمه ی عزیزتون رو تسلیت میگم !!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 11:36 AM  توسط مريم خانومی  | 



 

سلام سلام . احوال شما ؟ بدون حرف و حدیث اضافه اینم عکسا :

بیت الله الحرام ====> کلیک کنید   ,  کلیک کنید

گنبد خضرا ====> کلیک کنید   ,  کلیک کنید

ناودون طلا ====> کلیک کنید

بیرون مسجد الحرام و به احتمال 90 درصد قسمت ورودی ملک فهد یا باب الفهد است. ====> کلیک کنید

قبرستان ابیطالب ====> کلیک کنید

کوه غار حرا ====> کلیک کنید

مسجد حضرت علی (ع) ====> کلیک کنید

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 0:9 AM  توسط مريم خانومی  | 



 

سلام سلام  . خوب نزن بابا . اومدم ای بابا . چه خبرا ؟ خوبید ؟ ایشالا که همیشه شاد و پیروز باشید .

از اون روز تا حالا خیلی گرفتار بودم . مهمون داری و نمی دونم مریض داری و مدرسه و ..... و امتحان و ....

مریض داری که باید بگم ....   مادر خانومی و آقای پدر   . سرما خوردگی رو بیخیال و آفت هایی که دهنشون زده وحشتناکه . دکتر هم رفتن . گفت : به خاطر ظروف آلوده ی غذایی بوده . خدا کنه زودی زودی خوب شن . آخه خیلی دردناکه   .

خوب بذارید در مورد تیتر این پست بگم . سرنوشت چه بد نوشت !!!!!  شایدم خوب نوشت . نمی دونم والا . بستگی داره به اون شخصی که سرنوشتش این بوده . و البته در حال حاضر اصلا ناراضی نیست و از موقعیت فعلی خودش راضی هم هست .
این سرنوشت مربوط میشه به دبیر عربیمون  . خیلی جالب بود . دیروز سر کلاس برامون تعریف کرد و عجب روزگاری بود ........

ایشون توی دبیرستان رشته ی تجربی می خوندن و شاگرد اول کلاس و مدرسه و جز نفرات برتر بودن . توی آزمون ورودی دانشگاه ( همون کنکور خودمون   ) هم رتبشون ۳ رقمی بوده . توی انتخاب رشته انگاری ۲۴۸ و ۲۸۴ رو اشتباه وارد کرده بوده و ...... اینطوری بوده که به جای پزشکی پیراپزشکی دانشگاه شهید بهشتی ( انگاری . دقیقا یادم نیست ) آورده بودن . و بازم انگاریییییی ( آخه از بس خندیدیم درست حسابی و دقیق نمیشنیدیم ) حتی برای ثبت نام هم رفته و .... اما دیگه باید میرفته سربازی . خلاصه این دانشگاه هم ول میشه .
توی ۳ هفته  کتابای انسانی رو می خونه   و آزمون میده و توی دانشگاه فلسفه خونده . و در حال حاضر هم عضو هیئت علمی دانشگاه هستن و در حال حاضر هم در دانشگاه تدریس می کنن .
بعد دبیرمون می گفت : اون موقع ها مثل حالا نبود که مامانه برداره یه بشقاب ( این هوا ) میوه بیاره و بگه : دخترم بخور و بخوان ( بخون نه ها . گفت بخوان  ) . نه .... من اون موقع می رفتم به بانی مسجد می گفتم این چراغ رو روشن بذار که من بتونم اینجا درس بخونم و خلاصه من اینجوری درس خوندم و حالا بچه ها اینطوری درس می خونن و اینطوری هستن و ..... وسط تعریفاشم می گفت : نکته .... فُضلا بنویسید  . باز یه کلمه می گفت و باز شروع می کرد . تازه استاداشونم توی دانشگاه عرب زبان بودن و این حرفا حالیشون نبوده که من مریض بودم و مهمون داشتیم و فلان و بیسار . فقط می گفتن : .... اُخرج اُخرج   .
تازه به تدریس هم علاقه منده و کلا علاقه ی شخصیش زبان انگلیسی هست .

حالا اصلا این بحث ها از کجا شد الان میگم خدمتتون . از اینجا :
دبیر محترم : ما اصلا کلاس کنکور نرفتیم حالا بچه ها ۲۴ ساعته توی کلاس کنکور خوابیدن .
یکی از بچه ها : آخه آقا زمان شما کلاس کنکور بوده ؟!!!!!!! نبوده دیگه ...... .
من نمی دونم این دبیر ما بیچاره چی کشیده . بیچاره جوونم هستا .

دبیر فیزیک پیش دانشگاهی هم چند جلسه ای هست که حضور خود را در کلاس به هم می رسانند . آقای سردارکان ! ما اول فکر کردیم میگه سردار خان . یعنی خبرگذاری بی بی سی گفت که اونم اشتباه از آب در اومد . دبیر زیست تجربی ها هم اومدن . آقای کاسکانی ( سین رو با سکون بخونید ) .

هااااااااااا         اتاق دوستم پریروز به دلیل اتصالی برق آتیش گرفته بوده . خوب که خودشون توی خونه نبودن   و الا ..... و البته آتش نشانی هم خیلی زود نرسیده . چون همسایه ها دود رو دیده بودن و تا ۲-۳ بار زنگ زدن بالاخره آتش نشانی اومده بوده و در رو شکونده و آتیش رو خاموش کرده . اتاق دوستم به طور کلییییییی سوخته . انگاری فقط تختش سالم مونده و چند تا کتاب . بقیه همه تبدیل به ذغال و خاکستر شدن  . این همه کتاب خریده بود و این همه وسایل همه چیز سوخته . خالا باز لیست کتاب حاضر کرده که بخره .
اینقدر ناراحت شدم . وقتی سوری زنگید گفت : نگاه یه چیزی میگم ناراحت نشیاااااااا . گفتم وای خدا چی می خواد بگه . وقتی گفت اتاق لاله آتیش گرفته من             شدم . ولی زودی گفت : نههههه خودشون توی خونه نبودن و همه سالمن من شدم و کلی خدا رو شکر کردم .
کامپیوترش که مانیتور و کیبورد ذوب شده ! و کیس هم فعلا بردن ببینن چی میشه ! میشه چیز سالمی ازش در آورد یا نه ؟!
و خلاصه اینم از این . فقط خدا رو شکر که خودشون توی خونه نبودن و آتیش به حال سرایت نکرده و فقط دوده زده . چون توی حال کپسول گاز بوده   .

خوب دیگه من برم . به زودی عکسایی که آقای پدر از مکه و مدینه گرفتن رو براتون می ذارم . آپلود شدن اما پیشم نیستن . به زودی زود  ۲- ۳ هفته دیگه   . نه شوخی کردم . زودی میام .

مانا باشید و همیشه پیروز      

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 3:45 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

عزیزم دو ساله شدنت مبارک ! ایشالا ۲۰۰ ساله بشی روزی روزگاری عزیزم     .

امروز روز تولد اینجاست ! جایی که من ۲ ساله دارم توش می نویسم . هیچ وقت ازش خسته نشدم . درسته چند بار تصمیم گرفتم ببندم و برم ! اما هیچ وقت این تصمیم زشت   رو عملی نکردم .

توی مدت این ۲ سال من دوستای خیلییی خوبی پیدا کردم که خداییش برام مثل برادر نداشتم بودن و خواهر بزرگتر یا خواهر کوچیکتر نداشتم   .....

چه خوب شد که روز تولدت مصادف شد با روز وبلاگ !!!!

می نویسم برای ثبت لحظات تلخ و شیرین زندگیم !

                       می نویسم یادگاری تا بماند روزگاری

                                              من نمانم روزگاری این بماند یادگاری

پی نوشت : کیک خشکل ۲ ساله پیدا نکردم   شما به بزرگیه خودتون ببخشید !

+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 10:31 AM  توسط مريم خانومی  | 



 

سلام سلامممممم هزار تا سلام . خوبید ؟ خوشید ؟ چه خبرا ؟

هورا هورا فردا مادر خانومی  و آقای پدر میان + مادر بزرگ  .......   

فردا ظهر هم مهمونامون از شیراز میان . (دختر دایی + زندایی + دختر خاله)ی مادر خانومی .

دیگه اینکههههههه  . هاااااااااااااااا     ........ ما تا یک شنبه تعطیلیم . هوراااااا   !!!!!! به چه مناسبت ؟!  خوب معلومه دیگه . سه شنبه ها که ما تعطیلیم کلا ! چهارشنبه هم که دیگه تولد تولد هست . پنج شنبه هم که دولت عزیز تعطیل اعلام کرد ! البته قاعدتا ما حتی تعطیلات رسمی هم باید بریم مدرسه ! اما دبیر شیمیون فرمودن : اگرم تعطیل نشد خودمون .......     . و ریاضی که دیگه تماس حاصل شد و گفتن آقا نیاید واسه پنج شنبه !  جمعه هم که جمعه هست   . شنبه هم باز از مدرسه روز تعطیلیمونه !!!!!!!!!!!!   ........

میلاد امام زمان مبارک   !!!!!!!!! به همین مناسبت امروز در ساحل بوشهر - رو به روی سفره خانه سنتی قوام - یه جشن از طرف کانون شیفتگان حضرت قائم (عج) برگزار شد که به همین مناسبت از تمامی وبلاگ نویسان دعوت شده بود   !!!!!!!!! و ما هم ظهر خبردار شدیم و سریعا با چند تا از بر و بچ اعم از : ............ مگه فوضولین کیا ؟   ..... برنامه چیدیم که بریم و من یه جیگری رو دیدم     . بعد دیگههههههه ها خلاصه تا بگم کیا رو دیدم   . الهه - زن زمانه - شنگول و منگول و حبه ی انگور - فروغ - و دو سه تا از آقایون !!!!!!! ( ۳۰۰۰ تومن نوش جونت   . نفرینت نمی کنیم . برو خیالت راحت !!!!!!!!!! ) و البته داش سعید گرامی که فکر می کنم ما رو نشناختن . و خلاصه بسیییییییییییییییی مسرور از این دیدار ! جای نجمه جان خیلی خالی بود . به نرگس هم زنگ زدم داشت می رفت مسافرت . و جاش خیلی خالی بود .
امروز وضعیت ما مثل یه گلوله ی برف بود که هر چی می رفت بیشتر و بزرگتر میشد . اول من و فروغ بودیم . بعد الهه اومد . بعد به قول زن زمانه ما اون ۳ تا کور کچلا بودیم   . بعدش رفتیم به مکان جشن و داش سعید رو دیدیم و ..........   !!!!!!!!!! گرمااااااااااااا     بعدشم چند تا از آقایون رو دیدیم . بعدشم شنگول منگول و حبه ی انگور جیگر  .

هااااااااا برگشتیم به قالب قبلی . چرا ؟ دلیل خاصی نداره ! دلم براش تنگیده بود . به قول یکی از دوستام که تا دلش واسه یه چیزی تنگ میشه میگه دلم شورش می زنه     . خلاصه ما هم دلمون برای این قالب شور می زد . فوقع ما وقع ........

فردا تولد سوری جونمه . عزیزم ۱۷ ساله شدنت     مبارک   . و چه خوب که روز تولدت مصادف شده با ..... ( مراجعه شود به بالا   ) .

هااااااااا یادم رفت بگم . امروز من و فروغ   توی حیاط    آب بازی کردیم  . اینقدر حال کردییییییییییییییییییییییییییییییییییم     . خیلی باحال بید . بعد از چند سال آب بازی چه کیفی داد . و البته به امید دریا . از بس نبردنمون دریا ما عقده ای شدیم .

ها!؟؟؟؟؟؟؟؟؟  ....... فرق خاکستری با طوسی چیه ها ؟!!!!!!

سرما خوردم در حد تیم ملییییییییییییییییی  !!!!!!

خوب دیگه خیلی حرف زدم . ها ؟!   ........ نه اصلا . خودم که احساس نمی کنم . حالا می دونمااااااا . وقتی ثبت کنم یادم میاد که خیلی چیزا رو نگفتم . اما حالا ایشالا باشه واسه یه روز دیگه . مواظب خودتون باشید  .

مانا باشید

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 11:47 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

وقتی کوچیک تر بودم ( منظور اینه که هنوز کوچیکم! خوب حالا تو هم ! هی از فردا میاد میگه کوچولو !!!! ) دلم می خواست به سن ۱۷ - ۱۸ سالگی برسم ! اما الان که به این سن رسیدم دلم می خواد ۲ - ۳ سال بزرگتر باشم ! وقتی که دیگه همه چیز تموم شده باشه ! همه چیز فعلا برای من توی این سن میشه کنکور !!!!!!!! غولی که ۲ ساله گذاشتنش توی جون ما ! و قبل ترش هم توی جون دیگران !!!!

خیلی اتفاقات توی این چند وقته افتاده ! همش خوب نبودن . شاید بگم ۶۰ - ۷۰ درصدش بد بوده ! اما اینم می ذاریم به پای .... . به پای چی ؟ نمی دونم ! بازم مصلحت خدا ؟! خدا بد بنده هاش رو می خواد ؟ نمی دونم والا . میگن نمی خواد. شایدم چند سال دیگه ( اگه خدا عمری بهم داد ) به اینکه به این اتفاقات ریز و درشتی که الان " بد " به حسابشون میارم بخندم و بگم : اینا بهترینا بودن ! اما در حال حاضر نیستن . باور کن نیستن ! شاید بگی تحمل کن . باشه بابا تحمل می کنم . اما مگه  یه آدم چقدر می تونه تحمل کنه ! خفه شدم که !!!!!!!

بعضی وقتا هم با خودم فکر می کنم کاش بچه بودم و اون وقت هیچ کدوم از این مشکلات رو نمی دیدم . اگه هم بودن من اینقدر بچه بودم که درکشون نکنم!

به خدا نا شکری نمی کنم . می دونمم الان میگید که هزاران نفرررررر هستن که زندگیشون از تو بدتره ! تو خوشبختی و ...... و هیچ مشکلی نداری ! منم می دونم خوشبختم . اما مشکل دارم . مشکلاتم برای خودم واقعا سختن ! شاید اگر بگم مشکلاتم چیه !؟؟؟؟؟ بعضیاتون بخندین و بگین برو بچه اینا که مشکل نیست . مشکل به این می گن : .........
اما مطمئنم اگر توی این موقعیت بودین حتما و حتما خودتون هم اینطوری می شدین !

فکر نکن راه مبارزه با مشکلات رو بلد نیستم . چرا بلدم . همه رو بلدم . از چند روش مختلف هم بلدم . اما بعضی وقتا میشه که دیگه حتی نای مبارزه با اونا رو هم ندارم !

آره داداش زندگی سخت شده ! .............. روزگار غریبیست نازنین ! ( این ربط داشت ؟ نمی دونم . دلم خواست گفتم !!!!!!!!!! به نظر خودمم ربط داشت به این موضوع . )

وسط نوشت : فعلا روابط دوستانه هست و عامل ناراحتی پیدا شده و خدا رو شکر برطرف شده . حالا من نمی دونم این ناراحتی چه ربطی به ما داشت !!!!!!!!!! الله و اعلم ........ . پایان وسط نوشت .

اما من این زندگی رو با همه ی سختی هاش دوست دارم . دوست دارم به خوبی و خوشی زندگی کنم . دوست دارم موفق باشم . می دونم همه ی اینا با سعی و تلاش خودم هست که میسر میشه . اما ......... اما چی ؟ فکر کردین می خوام بگم خسته شدم ؟ نه . نمی دونم . شاید . اما نه !!!!!! من باید و باید موفق باشم ! تا حالا چیزی نبوده توی زندگیم که بخوام و به دستش نیارم . شاید این به دست آوردن طول کشیده باشه اما به هر حال انجام شده ! پس از حالا به بعدشم باید به اون چیزایی که می خوام برسم . پس خدایا کمکم کن !!!!!!!

شایدم بگید این مشکلات هست که زندگی رو می سازه و آدم رو در برابر مشکلات سخت بعدی مقاوم می سازه ! مُچیم والا . شاید !!!!!! شایدم تلخی و شیرینی زندگی هست ! هست ؟ لابد ! نمی دونم .

پی نوشت : اون وسط نوشت رو نوشتم وسط . چون اگه می خواستم بذارم آخر بنویسم یادم می رفت :دی !

+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 12:19 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

من مریم هستم متولد 25دی ماه 1368 از بوشهر!!!!
وبلاگ نویسی رو از 9 شهریور 1384 شروع کردم.
می نویسم برای ثبت لحظات تلخ و شیرین زندگیم ....
می نویسم یادگاری تا بماند روزگاری
من نمانم روزگاری این بماند یادگاری

 

روزی روزگاری
ایمیل من
آرشيو وبلاگ




تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384



Designed By
RooZi RooZeGari