تبليغاتX
... روزی روزگاری

           باز آمد بوی ماه مدرسه           بوی شادی های راه مدرسه

دهه بچه بیخود می کنی دیگه . دیگه بزرگ شدی . خیر سرت دیفلم گرفتی . حالا دیگه می خوای بری پیش دانشگاهی باید آدم باشی . توی راه مدرسه شادی کنی که چی بشه    ؟ مگه خونه ی خالست ؟!!!!!!!!  نه این حرفا نیست . کی تا حالا دیدین من بچه ساکتی باشم   ؟ اما نههههههههههه   . فکر بد نکنیناااااا . من بیرون که میرم ۶ تا وزنه ی شونصد تُنی به خودم آویز می کنم    مثل خانومای با شخصیت تو خیابون راه میرم   .

دارم میرم به مدرسه ......... دارم میرم به مدرسه  ====> بر وزن دارم میرم به تهرون  

خداییش خوبه ها . میریم مدرسه . بلکه بشینیم مثل بچه درس خونا ۴ کلوم درس بخونیم . خجالتم خوب چیزیه . از صبح شونصد هفصد بار این کتابای خشکل مامانی رو جلوم باز می کنم و میگم خوب از امروز صبححححححححح دیگه درس و درس و درس و .... بازم درس دیگه   . اما ییییییی هوو حس آخی طفلکی مریم می گیرتم و باز درس نمی خونم ( چه افتخاریم می کنه دخترههههههه ی پررو   ) . اصلا این شده معضلی واسه خودش   .

اما از فردا تشریف فرما میشیم مدرسه و شروع می کنیم به درس خوندن . هوراااااااااا   . این هوراها را نمی گم که بگم الکی دارم خوشحالی می کنمااااااا . نه خداییش اصلا اینجوری نیست  . یه کم فرای این چیزاست   . اما جدنی جدنییییییی هم خوشحالم هم نگرانم هم ....... . خلاصه اینکه داریم میریم به مدرسه . برای سال آخر اگه خدا قبول کنه توی این نیمکتای مدرسه بشینیم   . اما باید بگم شرمنده ی حضور فعال و اون روح ورزشکاریتون هستم من . چون دیگه نمیکت نداریم   ,صندلی نشین می شویم و این خیلیییییییییی دردناکه     .

فیلم هری پاتر ۵ گیرم اومد . اما هنوز ندیدمش . خوب آخه همین ۱ ساعت پیش رسید دستم   . گفتم اول بیام خدمت شما بعد برم هری جون بینی   .  فصل ۱ کتاب هفتمش هم خوندم .   ......... در انتظار بقیه . زودی بیاد کتابش حداقل شبی ۴ صفحه بخونیم زودی تموم بشه بعدش دیگه بشینیم درس بخونیم   .

میگم راستی یه چیزییییییییییییییی   . من سلام نکردم   . اه اه چه بچه ی بی ادبی   . سلامممممم . سلامی به گرمیه آفتاب خرما پزون بوشهرررررررررررر به روی ماه همتون       . خوب هستید ؟ مادر خوبه ؟ پدر خوبه ؟ خواهر بزرگه ؟ خواهر کوچیکه ؟ اون وسطیه ؟ داداشا ؟ بچه همسایتون ؟ بقال سر کوچتون ؟ اصغر آقا قصاب ؟ کفشات ؟ جورابات ؟ لباس شویی ؟ ظرفا ؟ لیوانا ؟ کاسه بشقابا ؟ همه خوبن ایشالا ؟ عمو ؟ خاله و عمه و زندایی و شوهر خاله و شوهر عمه و نوه ها و بچه های خاله و عمه و دایی و ....... همه ایشالا خوبن ؟   کسی جا نموند ؟!!!!

بعدنشم تازهههههههه   . جای نرگس جونم و افسانه جون اساسی سبزه . هنوز که مکه نرفتن فکر کنم که حاج خانوم بشن . اما زیارتشون قبول باشه ایشالا     . ایشالا که حسابی بهشون خوش بگذره و حسابی هم برامون دعا کنن     .

دلم دریا می خواد شدیدااااااااااااااا   . اما دلمم نمیاد بدون نرگس برم . حالا فعلا تا ببینیم چی میشه ؟!!!!!!

وای دایی جونی اومد بوشهر . عکسای جوجو و جیجه رو آورد . اینقدر خشکل شده بود این نی نی . جونور چه خنده ای هم میکرده . ووووووووووی نی نی خشملو    .

خوب دیگه خیلی حرف زدم . کاش یه دونش هم مفید بود  . همش چرت و پرت . من نمی دونم این ملت خسته نمیشن از بس چرت و پرت میگن ؟   ( دیوار جون شنیدییییییییی ؟؟؟؟؟   )

با اجازتون از حضور گرم و صمیمیتون مرخص بشم برم ببینم چه غلطی می تونم با این گردن و دستم بکنم که خیلی دارن اذیتم می کنن     .

شاد باشید و همیشه پیروز      

فصل زود هنگام مدرسه ی ما هم رسید   ......

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 7:55 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

سلام . خوبید ؟ خوشید ایشالا ؟

من حوصلم سر رفته   . پوسیدم . دلم یه جای دوره همی می خواد   . اما هیشکی نیست   .

اه اه این فیلم پارک وی چقدر لوس و بی مزه بود  . این فریدون جیرانی هم عادت کرده واسه تبلیغ فیلماش ۴ کیلو خون و کشت و کشتار بذاره و بعدم اطلاعیه ی زیر ۱۶ سال نبینن بهتره بده    . اصلا فیلمش موضوع خاصی نداشت . هی ما نشستیم هی نشستیییییییم منتظر جای حال به هم زن پیدا نشد که   .
قیلم قرمز هم که اکران شد گفته بودن زیر ۱۵ سال نبینن   . من اون موقع ۱۰ سالم بود که دیدمش . اون خوب بود بازم اعصاب آدم یه جوری میشد اما نه به اون شدت دیگه !!!!!!!!!

نمی دونم از فردا مدرسه باز بشه بالاخره یا نه؟!!!!!!! اما در هر صورت از دوشنبه دیگه هتمیه (حتمیه) ! آخه یه آزمون سراسری از سمپاد که روز دوشنبه هست .  منم خوندم . بلدددددددد .

دیگه چی بگم ؟؟؟؟؟ نمی دونم والا . حوصلم فقط خیلی سر رفته     .

خبر جدید   : امروز توی برنامه ی خانواده بخض تازه ها خانومه گفت : ( دقیقا یادم نمیاداااااا اما خوب )  گفت که همین سازمانه که کلمات جدید ایرانی میده   به نام واژه ی " پیام کوتاه " مخفف شده ی اون یعنی " پیامک " به تصویب رسید !!!!!!!!!!!!!!!      .... خیلی زشته ها و آدم روش نمیاد بگه .

اینم یه جمله ی خشکل از " آنتوان چخوف " :

از میان کسانی که برای دعای باران به تپه ها می روند ,تنها آنان که با خوت چتری می برند ,به کار خود ایمان دارند !!!!!!

شاد و پیروز باشید      

اطلاعیه : به جای www.persianblog.com برای وبلاگا بزنید : www.persianblog.ir

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 2:44 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

بعضی وقتا واسه همرنگی با جماعتی که دارن به یه چیزی یا یه کسی که واست ارزش زیادی داره توهین می کنن , مجبوری فقط سکوت کنی و تنها کاری که ازت بر میاد اینه که ریز ریز اشک بریزی .....

 

پی نوشت :

به اطلاع کلیه دوستان طراح می رساند که خانه وبلاگ نویسان استان بوشهر در نظر دارد مسابقه طراحی آرم خانه وبلاگ نویسان را برگزار نماید.

به همین منظور، از کلیه طراحان دعوت به عمل می آید که طرح های خود را با در نظر گرفتن شرایط ذیل، حداکثر تا تاریخ 1 مرداد 1386 به ایمیل info[at]bushehr.ws  ارسال نمایند.

ضمنا به طرح برگزیده این مسابقه، طی جشنی که از طرف خانه وبلاگ نویسان برگزار خواهد گردید؛ جایزه ارزنده ای اهدا خواهد شد.

 

شرایط:

1) نام خانه وبلاگ نویسان بوشهر در آرم مشهود باشد.

2) طرح می بایست با نماد های وبلاگ و اینترنت سنخیت داشته باشد.

3) بومی گرایی در طرح مشهود باشد.

4) طرح مفهوم بسیار پیچیده نداشته باشد.

 

 

نکته: این طرح جهت استفاده در مهر و سربرگ های خانه وبلاگ نویسان می باشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 3:25 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

سلام . زیاد حرف نمی زنم . فقط اومدم عکسای نی نی رو بذارم .

                      Setayesh

نی نی یک ساعته ....... قربونش برم هنوز توی دستگاه بوده

عکس جوجو و جیجه ........ قربونشونننن  

نی نی در حال جیغ زدن توی بغل مامان بزرگش  ....... جیغغغغغ ؟

نی نی تازه از حموم اومده ......   نیگا موهاش

دیگه اینم بچم لباس خشکل پوشیده ...... با اون دست کشاش . من اینقدر ذوق می کنم . مامانش دیگه چی کار می کنه    ؟

قربونتون ......

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 2:1 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

سلام . خوبید ؟ خوشید ؟ سلامتید ؟

من برگشتم .

نی نی   دنیا اومد   ......... . خیلی گوگوریه   . قربونش برم الهییی . وای خیلی جیگره . من روز اولی نرفتم ببینمش . اما روز دوم مادر خانومی بردم دیدمش . وای وقتی گرفتمش تو بغلم خیلیییییییییی می ترسیدم از دستم بیفته . از بس جوجو بود . ۳ کیلو و ۴۵۰ گرم . البته من نی نی بودم ۳ کیلو بودم . یعنی از این کوچولوتر ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ . خیلی گوگوریه . هوراااااااا نی نی   . خیلی نی نی ندیده هستما . خودم می دونم   . دختر دایی جون جونی به این دنیا خوش اومدی . اسم نی نی " ستایش " هست . با ورودت نه تنها ما رو شاد کردی بلکه این تک تکو ==> فروغ  هم از تکی در اومد     . توی خانواده ی مادر خانومی توی گوش  ۹ تا نوه ( با این جیجه شدیم ۹ تا   ) آقای پدر اذان خوندن . نمی دونم قضیش چیه   ؟ تازشم بچمون از همین حالا با تکنولوژی تلفن آشنا شد   . آخه خونه ی دختر خاله ی مادر خانومی همون مامان مامان نی نی ( مادر بزرگش دیگه ) شهرک گلستان هست و تا مرکز شهر فاصله دوره و با این وضع ترافیک و این هوای گرم و اینکه هی ۲۴ ساعت از این خونه به اون خونه شام و ناهار دعوت بودیم   دیگه تلفن رو گذاشتن کنار گوش نی نی جون و آقای پدر از یه جا که مهمون بودیم توی گوش نی نی اذان خوند . البته ما که نفهمیدیم چه طوری خوند  . آخه رفت توی کوچه . گفت من روم نمیشه اینجا بخونم   . آخیی نازی . آقای پدر و این همه کم رویی !!!!!!

واییییییی چه بد . نی نی ۲۰ شهریور میاد بوشهر دیگه . خوبه تا اون موقع یه کم بزرگ شده آدم نمیترسه بگیرتش بغل . اما تا اون  موقع چه طوری تحمل کنم   ؟؟؟؟؟

کلی عکس نی نی دارماااااااا . اما نمی دونم چرا گوشیم به کامپیوتر کانکت نمیشه تا عکسا رو انقال بدم   . به همین زودی چند تا عکساش رو می ذارم اینجا .

به جوجو ( داداش نی نی " سیاوش " ) گفتم خوب تو که جوجو هستی پس ستایش میشه جیجه   . دیگه مگه ولم می کرد ؟!؟؟!؟!؟!؟! ..... جیجه یعنی چی ؟ چرا بهش میگی جیجه ؟ وای جیجه . چه باحال   . اینم واسه خودش جوجویییی هست .

وای باورم نمیشههههه  . آقای دایی جون برای بار دوم پدر شد   . قربونش برم الهیییییی . هی راه می رفتم بوسش می کردم   .

خوب دیگه از مبحث نی نی بیایم بیرون   . بریم تو بحث گرماااااااااااااا   . واییییی خیلی گرم بود . خیلییییی . اه بابا این کولر آبی چیه ؟ بندازین دورااااااا   . دنیا و کولر گازی   . کولر ماشین هم که نمی کشید   . خلاصه پختیم از گرما   . فقط یه جا خنک بود   . کجا ؟ مجتمع ستاره فارس . اینقدر خنک بود که آدم دلش نمیومد بیاد بیرون   .

این چند روز همش این ور اون ور دعوت بودیم اصلا وقت نشد جایی بریم   . فکر کنید ما ۳ شبانه روز مهمان سرای برق بوشهر بودیم تو خیابون ملاصدرا پشت پارک خلدبرین . اما یک باااااااااار نرفتیم پارک   . پارک واسه بازی نه کههههههه . ای بابا . واسه راه رفتم و نشستن و اینا میگم . فقط یه روز صبح من و دختر خالم با دایی جونینا رفتیم آرامگاه سعدی . همیییییین .

تازه امروزم که داشتیم برمی گشتیم بوشهر دستم لای پنجره ی ماشین گیر کرد و کلی پوست پوستی شد   و البته کلی هم انگشتام درد می کنه . خوب چه کار کنم   ؟ شیشه رو زود دادم بالا دستم گیر کرد . حالا نمی کنم شیشه رو هم پایین بدماااا . هی دستمو می کشم .

دیروز توی مدرسه مامان بابا ها جلسه داشتن با آقای پیروز . خوب مادر خانومی و آقای پدر که نبودن . به همین علت و دلیل الان مادر خانومی تماس گرفت با دوستم و ایشون فرمودن که : برنامه ی کلاسا از این قراره که دیگه به جای ۲ روز تعطیلی علاوه بر جمعه برای پیش دانشگاهی دیگه فقط یک روز تعطیلیم . اونم شنبه ها . تعطیل رسمی باشه ,بارون بیاد ,سیل باشه ,برف بیاد   ( برف ؟؟؟؟؟ توی بوشهر   ؟؟؟؟؟ ) اینا همه ربطی به ما ندارن . ما تشریف می بریم مدرسه   . البته یک ساله دیگه . مگه نه   ؟ احتمالا کلاسا از چند روز دیگه شروع میشه . ایشالا موفق باشیم .

چرا مانتو گیر نمیاد ؟؟؟؟؟؟   .... من نمی پسندم هیچ کدوم رو . همش از این مانتو هست که پایینش فُن میشه . اینا هم که من رو اندازه هرکول نشون میده   . هی مادر خانومی می گفت مریم اینو نپوش چاق نشون میده هاااااا . اما من باز گوش نمی دادم . اون روزی واقعا دیدم ای باباااااااااا   چرا این اینجوریه ؟؟؟؟ چرا من اینقدرم   ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دیگه تصمیم گرفتم مانتو نخرم و بیام بوشهر   . یا از اینجا بخرم یا برم بدوزم .

خوب دیگه خیلی حرفیدم . ماشالله به جونم   .

شاد و پیروز باشید

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 9:20 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

دلم تنگ شده واسه خودم ,دلم تنگ شده واسه تو ,واسه تویی که اگر خیلیم کار داشتی باز حداقل ۱ ساعت وقت واسه من داشتی . دلم تنگ شده واسه خنده هات . دلم تنگ شده برای گریه های با هم بودنمون . دلم تنگ شده واسه چت کردنا و مسخره بازی . دلم تنگ شده برای فحش های ریز و درشتی که به هم می دادیم . دلم تنگ شده واسه دل داری هات . دلم تنگ شده برای روزای بارونی ای که با هم اون همه راه رو پیاده گز می کردیم زیر اون همه بارون و می دونستیم که توی کیف هر ۲ تامون چتر هست و اگر برسیم خونه هامون بعد از غر زدن های مامان باباها یه سرما خوردگی هم همراهشه اما باز لذت با هم بودن زیر بارون رو به هیچی نمی فروختیم . دلم برای اون سرما خوردگی هم تنگ شده .
دلم برای اینجوری "  "  نگاه کردنات تنگ شده . دلم برای یکی به دو کردنامون تنگ شده . دلم برای اون نگاه های زیر چشمی و موزی تنگ شده . دلم واسه ایمیل های دراز تنگ شده . دلم برای آف میل ها و بعضی وقت ها چت میل هامون تنگ شده .
دلم برای همشون تنگ شده     . دیگه کی باز تکرار میشه همه ی اینا . ها ؟ نمی دونی ؟ خوب معلومه . نبایدم بدونی . منم نمی دونم   . فقط امیدوارم خیلی دیر نباشه . وقتی نباشه که دیگه بخوان من رو بذارن توی خاک و تو تازه یادت بیاد منو .

فردا میرم شیراز واسه یه ۳ - ۴ روزی . شاید یه کمی با خانواده باشم و همه جمع باشن بهتر شم .

مواظب خودتون باشید .....       

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 9:41 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

سلام . چه طورید ؟ به سلامتی دیگه کنکور منکورا تموم شد دیگه ؟ یا کاردانی مونده هنوز؟  ایشالا که همه موفق باشن    .

ما هم دیروز مثل آدمای راست و درست   رفتیم در جلسه ی کنکور شرکت نمودیم  .... ( البته جهت شرکت در کنکور آزمایشی ) . سوالای عمومی رو خوب زدم . البته اونایی که مربوط به پیش دانشگاهی بود که هیچی . سوالای تخصصی هم که ..........     . اولا اینکه خستم بود و شدیدا خوابم میومد . نمی دونم چرا   ؟!!!!! دوما اینکه نمی دونم چه مرضی دارم والاااااااا که حوصله نداشتم  . البته گردن درد و دستم هم که دیگه فاکتور بگیرید   . وقا امتحانات تا ساعت ۷:۳۵ بود انگاری . من ساعت ۶:۱۵ دیگه بلند شدم   . اومدم بیرون تا وسایلم رو تحویل گرفتم و اومدم یه جا پیدا کردم برای نشستن دیدم دوستم لاله هم اومد و خلاصه ما هم منتظررررررررر تا فروز خانوم تشریف بیارن . نمی دونم امتحان رو خیلی جدی گرفته بود یا فکر می کرد ما هنوز سر جلسه هستیم و اگه بیاد بیرون حوضلش سر میره . گفتااااااا . اما من یادم نمیاد   .

اوشونا هم به قولشون عمل نکردن و بیسکیویییییییت رو نوش جان فرمودن   . اما اشکال نداره . می بخشمت . نوووووووووش جونت . گوشت بشه به تنت   .

میگم خدا پدر مادر اون شخصی که این برنامه ی QSmile  رو به من داد بیامرزه   . خداییش خشکل نیستنن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یک شنبه عازم شیراز هستیم . اگر خدا بخواد . توی فاصله ای که شیراز هستیم زندایی مادر خانومی از مکه میان . و همچنین عضو جدید خانواده ی مادر خانومی پا به عرصه ی هستی می گذاره     . و به همین مناسبت ها خاله خانومی جون و دختر خاله ی عزیزمممم از اصفهان تشریف میارن . البته قابل ذکر است که همه ی خانواده دارن میرن شیراز      .

مدرسه هم هنوز اطلاعاتی جهت تشکیل شدن کلاس ها از ۱۷ تیر به ما نداده . معلوم نیست اوضاع از چه قراره ؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟

نمی دونم دیگه چی می خواستم بگم   ؟!؟!؟!؟!

   کی میگه زندون بده ؟!!!!!!!
                                      وقتی زندونی خودش ,عاشق حبسه ابده

   کی میگه زندون بده ؟!!!!!!!
                                      وقتی زندونی نخواد ,که تن به آزادی بده

به این موزیکه معتاد شدم !!!!!!!

موفق باشید

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 5:4 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

روز مادر و روز زن به همه ی مادرای دنیا ,به همه ی خانوم های دنیا مبارک !!!!!!!

                        

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 10:5 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

سلام . هدیه ی عزیز از طرف حبه ی انگور عزیزم .

زمان : امروز ساعت ۶ بعد از ظهر .

مکان : خونه ی ما .

                

اینم لینک عکس بزرگش

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 0:44 AM  توسط مريم خانومی  | 



 

سلام . خوبید ؟ من که خیلی خستمه  .

امروز از ساعت ۷:۳۰ صبح تا ساعت تقریبا ۵ عصر توی مدرسه بودیم   . یه مشاور تخصیلی از تهران اومده بود برای برنامه ریزی سال آینده و کلا برنامه ریزی برای کادر مدرسه و چه می دونم از این صحبتا   .

انگاری روزی که کارنامه های درخشان رو به دستمون دادن گفته بودن این آقا قراره که بیان . اما احتمالا من نشنیده بودم . دیشب دوستم گفت : تو کی میای مدرسه فردا ؟ من :   . فردا ؟ مدرسه ؟ چه خبره ؟ ...... که فوقع ما وقع .

این آقا رو شاید بشناسید نمی دونم والا . آقایی معروف به " پیروز ". فکر می کنم اسم اصلیشون بهروز فمی تفرشی باشه یا یه چه توی این مایه ها . مولف کتاب " کنکورت را قورت بده "  .

ساعت ۷:۳۰ رفتیم . ساعت ۱۰:۳۰ بالاخره تشریف فرما شدن   تا حدود ساعت ۱:۳۰ . بعدم یه کمی استراحت و بعدشم باز تا ساعت ۴:۳۰ تقریبا .

کلاسای سال آینده که چه عرض کنم . منظورم همون پیش دانشگاهی هست . گفت احتمالا از ۱۷ تیر شروع میشه       .........  من دقیقا قراره ۱۷ تیر برم شیراز ( بی حرف پیش ) .

              تابستون     و مسافرت دو سه روزه  

اما خوب برنامه های جالبی داشتن . خدا کنه کسی نزنه خرابش کنه و خدا کنه موفق باشیم همگی .

همینا ؟! نمی دونم . اگه چیزی یادتون هست که من نگفتم بگید تا بگم   .

واسه یه کم پر بار شدن این شعر هم بخونید . خیلی خوشم اومده ازش     ......

کاش چون نای شبان می خواندم

به نوای دل دیوانه ی تو

خفته بر هودج مواج نسیم

می گذشتم ز در خانه ی تو

                          " فروغ فرخزاد"

مواظب خودتون باشید .........

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 11:55 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

طبق معاملات انجام شده با ایشون  قرار شد که در قبال رسوندن تقلب در کنکور ۱۴ تیر توسط بنده به اوشون ( همون ایشون فوق الذکر ) نیم چاشتشون رو تقدیم بنده کنن .

امضای من

امضای اوشون

تصویب شد . معامله انجام شد !

پی نوشت : این تقلب قراره به صورت تلپاتی از کلاس ۱۹ واقع در طبقه ی فوقانی که بنده حضور دارم باشه ( تازه من معروفم هستم . چون شمارم توی اون کلاسه اوله . وقتی برگه گرفتین که جای هر کسی کجاست ببینید اولین نفر توی کلاس ۱۹ منم . یعنی از شماره ی من شروع میشه :دی . ) تا سالن ورزشی که اوشون باشن !!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 3:3 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

با امیدی گرم و شادی بخش
با نگاهی مست و رویایی
دخترک افسانه می خواند
نیمه شب در کنج تنهایی :

بیگمان روزی ز راهی دور
می رسد شهزاده ای مغرور
می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر
ضربه ی سمّ ستور باد پیمایش
می درخشد شعله ی خورشید
بر فراز تاج زیبایش .

 تار و پود جامه اش از زر
سینه اش پنهان به زیر رشته هایی از در و گوهر
می کشاند هر زمان همراه خود سوئی
باد .... پر های کلاهش را
یا بر آن پیشانی روشن
حلقه ی موی سیاهش را .

مردمان در گوش خود آهسته می گویند
" آه .... او با این غرور و شکوت و نیرو "
" در جهان یکتاست "
" بی گمان شهزاده ای والاست "

دخترکان سر می کشند از پشت روزن ها
گونه هاشان آتشین از شرم این دیدار
سینه ها لرزان و پر غوغا
در تپش از شوق یک پندار
" شاید او خواهان من باشد . "
لیک گویی دیده ی شهزاده ی زیبا
دیده ی مشتاق آنان را نمی بیند
او از این گلزار عطر آگین
برگ سبزی هم نمی چیند
همچنان آرم و بی تشویق
می رود شادان به راه خویش
می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر
ضربه ی سمّ ستور باد پیمایش
مقصد او .... خانه ی دلدار زیبایش

مردمان از یکدیگر آهسته می پرسند
" کیست پس این دختر خوشبخت ؟ "

ناگهان در خانه می پیچد صدای در
سوی در گویی ز شادی می گشایم پر
اوست .... آری .... اوست
" آه ,ای شهزاده ,ای محبوب رویایی
نیمه شب ها خواب می دیدم که می آیی. "
زیر لب چون کودکی آهسته می خندد

با نگاهی گرم و شوق آلود
بر نگاهم راه می بندد
" ای دو چشمانت رهی روشن به سوی شهر زیبایی
ای نگاهت باده ای در جام مینایی
آه ,بشتاب ای لبت همرنگ خون لاله ی خوشرنگ صحرایی
ره ,بسی دور است
لیک در پایان این ره .... قصر پر نور است . "

می نهم پا بر رکاب مرکبش خاموش
می خزم در سایه ی آن سینه و آغوش
می شوم مدهوش .
باز هم آرام و بی تشویش
می خورد بر سنگفرش کوچه هاش شهر
ضربه ی سمّ ستور باد پیمایش
می درخشد شعله ی خورشید
بر فراز تاج زیبایش .

می کشم همراه او زین شهر غمگین رخت .
مردمان با دیده ی حیران
زیر لب آهسته می گویند 
" دختر خوشبخت ! .... "

                                  " فروغ فرخزاد "

+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 2:23 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

سلام . خوبید ؟ ای بابا انگاری من در موزد بنزین ننوشتم فقط .بنزین بابا . بنزین . نمی دونی چیه ؟ همون طلای نمی دونم چه رنگی . ای بابا گیر نمیاد . گشتم نبود . نگرد نیست .........  خوب به مناسبت اینکه گفتیم عقب نمونیم ما هم یه سلامی عرض کنیم به بنزین جان .

اگه از فردا ماکسیما یا کمری یا هر چیز دیگه ای جلوی پاتون ترمز کرد سوار شید . چون حتما شده تاکسی که ماهی ۸۰۰ لیتر بگیره . البته در این صورت تعجب نکنید . زیادم نگران نباشید که دزدیده میشید . چون لابد یه خط نارنجی کشیده !!!!

کرایه ها هم شده ۲ برابر . آژانس از بهمنی تا مرکز شهر شده ۲۰۰۰ تومن . البته هنوز که از تاکسیرانی چیز میز نگرفتن . اما خودشون این نرخ رو تعیین کردن انگاری .

این ۱۰۰ لیتر ماهیانه رو بریزیم توی باک ماشین یا بریزیم توی چشممون ؟

این طرح فقط به نفع تهرونیا شد   . ۱۰۰۰ دستگاه اتوبوس اضاف شد یه روزه . مترو هم که هست . تازه قبلشم ماشینا رو زوج و فرد استفاده می کردن . و بدیش هم برای جنوبی های بیچاره هست . دیگه توی این هوای گرم میشه کولر روشن کرد ؟؟؟؟؟؟؟ خودشون نشستن توی خنکی به فکر ما ها نیستن . به خدا خجالتم خوب چیزیه   .

اونایی هم که تعیین کردن این وضعیت رو ماشین دولتی زیر پاشونه و معلومه که ۱۰۰ لیتر استفاده نمی کنن   .....................

این آقایون لطف می کردن برای جنوبی های بیچاره یه کم بیشتر سهمیه می دادن .

الان دقیقا وضعیت شده مثل آقای بامبل   .

و این طرح پیشامد هایی هم داشته دیگه . شاهد بودید .

نوشته های دوستان رو در این مورد بخونید . جالب و خواندنی .

شاد باشید .

آقای حمید پهلوزاده == > http://ahamidp.ir/weblog

آقای زیارتی == > http://hossein.bushehr.ws/

آقای صغیری == > http://aboozarsaghiri.persianblog.com/

و البته دیگر دوستان

پی نویس : منظور من از نفع دقیقا خود " نفع " نبوده . منظور من " سختی " بوده . دیگه شرمنده . ساعت ۳ شب بوده .
به هر حال این به قول شکوفه یاس این نتیجه ی طرح های بی کارشناسی هست !!!!

+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 3:31 AM  توسط مريم خانومی  | 



 

بچه که بودم وقتی می شنیدم که بزرگترا در مورد بوشهر حرف می زنن و یه خط در میون از کلمه ی " محروم " استفاده می کنن فکر می کردم باید خیلی چیز مهم و خوبی باشه که اینقدر در موردش حرف می زنن . اما معنی دقیقش رو نمی دنستم و خیلی کنجکاو بودم حتما بدونم .

بعدنا که یه ذره بزرگ شدم فهمیدم نه انگاری معنی کلمه اونقدرا هم خوب نیست . اول اولا فکر می کردم چون فقط یه شهر بازی کوچیک و چند تا پارک محله ای ریزه میزه داره بهش میگن " محروم " یا به قول خودم " مرحوم " .

وقتی می خواستیم بریم مسافرت کلی خوشحال بودم و انگاری می خواستم برم دور دنیا در ۸۰ روز . با اینکه اهل بازی و پارک رفتن نبودم و سرگرمیم محدود میشد به دوچرخه سواری . می رفتیم مسافرت و دلم برای دوچرخم تنگ میشد و فکر می کردمم حالا اون محرومه ....

یه کم که بزرگتر شدم ,فکر کردم نه به این نمیگن محروم . احتمالا به خاطر آب و هوای گرمشه که بهش میگن " محروم " . یا شاید به خاطر جمعیت و وسعت کمش !

بعدنا که بزرگتر تر شدم و بیشتر توی اوضاع و احوال و اخبار قرار گرفتم ,و حالا دیگه معنی کلمه ی " محروم " رو می فهمیدم . اما اون وقع ها اونقدر هنوز کوچیک بودم که درک و فهمش سخت بود .

اما الان .... یعنی اگه بخوام به طور دقیق تر بگم ! تقریبا ۶ ساله که معنی " محروم " رو به طور دقیق و واضح می بینم و حس می کنم . شاید این احساس از مدرسمون شروع بشه . وقتی می دیدم برای ورود به این مدرسه باید توی ۲ تا آزمون ورودی قبول بشی و این همه هم زجر بکشی اما بعد که وارد میشی می بینی نه بابا . زهی خیال باطل ! از اون چیزی که فکر می کردی ۱۰۰ پله پایین تره و چنگی به دل نمی زنه !

بازم بزرگتر شدم و دیدم که حق بوشهر رو توی همه جا می خورن . اون موقع ها تازه اسم عسلویه بلند شده بود و می شنیدم که می خوان اون رو از بوشهر جدا کنن .... به معنی و مفهوم " محروم " بیشتر پی بردم .

و حالا وقتی می بینم که نیمی از سرمایه های ایران و کلی از سوخت جهان از همین عسلویه ی خودمون به دست میاد و همه ی مردم دارن از نفت و گازش استفاده می کنن و با یه لوله کشی به ساده ترین روش گاز رو مصرف می کنن و البته گاهی هم خودکشی می کنن اما هنوز ما توی شهرمون باید توی گرما و سرما کپسول گاز اینور اونور کنیم ....... دیگه میشد معنی " محروم " رو نفهمید ؟!!!!

یکی هم که میره و داد میزنه می خواد از حقمون دفاع کنه بیچاره ۲۴ ساعته باید منتظر باشه تا ......

و وقتی این مطلب رو توی وبلاگ آقای یوسفی خوندم .....   

 " امروزه اما مي دونيم اين استان بوشهره كه منافعش بيش از همه ي استانها به بخش نفت و گاز گره خورده.لذا طبيعيه كه بيشترين تلاش صرف حضور در لايه هاي تصميم گيري تو اين حوزه بشه.سالها بوشهريها ناله مي كردند كه ما در سطوح مديريتي نفت كسي رو نداريم اما دلشون خوش بود كه تو كميسيون انرژي نماينده هايي رو داشته باشن كه بر سر حقوقشون چونه زني كنند.اين فرصت يكي دو سالي پيش اومد اما متاسفانه نماينده هاي محترم نتونستند ازش استفاده كنند و حالا هم كه كلا صورت مساله پاك شده .
اينكه نماينده هاي مجلس به عنوان همكاراني كه شب و روز نماينده هاي ما رو مي بينند اونا رو براي عضويت (و نه حتی هیات رئیسه)تو اين كميسيون لايق نمي دونند عمق فاجعه رو نشون مي ده . "

...... فهمیدم چقدر محرومیم !!!!

اما با این محرومیتمون .... حالا بیشتر و بیشتر عاشق بوشهر شدم . وقتی میرم مسافرت دیگه به فکر دوچرخم نیستم . چون دیگه دوچرخه ای ندارم که بتونم باهاش برم بیرون . چون دیگه عرف شهرمون اینه ! واییییییی واییییی دوختره رو دیدی ؟ سوار دوچرخه بود !!!! وای وای دختر فلانی بودا !!!! ( و این هم به خاطر همون وسعت و جمعیت کمش هست . هنوز دهنت رو باز نکردی ,طرف مقابل شناسنامت رو میریزه جلوت . تو دختره فلانی هستی . مامانت فلانیه . بابات کارمند فلان ادارست . راستیییی خاله هات و دایی هات چه طورن ؟! کجا هستن ؟ مامان بزرگ چرا نمیاد بوشهر ؟!!!! ) .....

حالا موقع رفتن مسافرت دلم می گیره و موقع برگشتن دلم پر پر می زنه برای بوشهر !!!! برای خودش ,برای اسمش ,برای هوای بی نهایت گرمش ,برای صمیمیت اهالیش . و مهم تر از همه برای دوستام . دوستایی که اینقدر دوستشون دارم .

و در یک کلام می تونم بگم " یه بوشهری عاشق بوشهرم . افتخار می کنم که بوشهری هستم !!!! "

        پس افتو که بری دل سی بوشِر پر می زنه

                             خاک هیچ جوی دیگه دامن گیر و سنگین نبیده

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 3:15 AM  توسط مريم خانومی  | 



 

سلام . خوبید ایشالا ؟ چه خبرا ؟

عرضم به حضورتان که ........ برو عقب خانوم . برو ببینم . فکر کردی من کارنامم رو میدم ببینی ؟  نخیر عزیز دل . این رو از سرت بنداز بیرون .
امروز بعد از ۱:۳۰ خوابیدن فقط   ( به دلیل جغد بودن و کل کل ) ..... دوستم ساعت ۷:۳۰ زنگ زد که پاشو برو کارنامه بگیر . منم شال و کلاه کردم و رفتم و اینا ......... سپس در مدرسه ی محترمه !!!!!!!! یه عدد تیکه کاغذ به ابعاد ۱۰ سانتیمتر در ۱۰ سانتیمتر دادن دستمون گفتن بیا این کارنامت !!!!!    . فکر کنم دلشون نیومده بود بیشتر کاغذ استعمال کنن !!!! هاااااااااا ؟ من ؟ نه من ؟ طفره ؟ ای بابا حالا نمیشه یادتون بره   ؟ چیز بود دیگه . همین کارنامه گرفتیم ............ ای بابا باشه نزن . خوب میگم دیگه . نمره ها از اون چیزی که انتظار داشتیم یه دو سه تا پله پایین تر بود      . نمره ای که فکر می کردم دیگه حداقل میشم ۱۸ شده بود .......  . یه چیزی شده بود دیگه !!!!!!! خلاصه با دهانی به بازی ۱۰۰ متر تشریف فرما شدیم منزل !!!!!!!! یعنی دلم می خواست خودم رو بکشم    .

امروز ۴ تیر . سالگرد دوازدهمین سال فوت پدر بزرگم هست  . پارسال براش نوشتم :

   آن گاه که تو را دیدم

   شوق دانستن این که تو چگونه آدمی هستی

   مرا غرق در هیجان کرده بود

   آن گاه که تو را شناختم

   دانستم تو هم

   مانند دیگران

   انسانی هستی

   با توانایی ها و کاستی ها ,

  آن گاه که با هم صمیمی تر شدیم

  شوق دانستن این که عشق به تو چه احساسی دارد

  مرا غرق در هیجان کرد

  ولی حال که نیستی

  زندگی بی تو

  سرابی است بی انتها  ....

روحت شاد و یادت گرامی ................

امروز که رفتیم مدرسه یه فرمی بهمون دادن که یه بارم قبلا در طول سال این فرم رو داده بودن . این فرم ها عزیز فرمالیته هست   .
مامان دوستم هم می گفت که یه فرم دیگه دادن که امضا کنن . ( اما به من از این فرم ها ندادن . آخه من بعد از این همههههههه سال درس خوندن امسال اولین باری بود که خودم تنها می رفتم برای کارنامه !!!!!!! ) . انگاری فرم به خاطر این بوده که آموزش و پرورش گفته که دبیرای مرد دیگه نباید توی مدارس دخترونه درس بدن ....................
ای روزگار . به عبارتی بدبخت شدیم   .

کلی چیز دیگه هم یادم بود بگما . اما باز فراموشم شد   .

ایشالا شاد و سربلند و موفق باشید   .

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 3:40 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

سلام . خوبید ؟

امروز اومدم در مورد یه چیزی بنویسم که ممکنه چند وقتی باشه یا چه می دونم همیشه گریبان گیر همه ی وبلاگ نویسانی باشه که روزنوشت می نویسن .

اگه بخوام از این لیست لینکام اسم ببرم مثل آقایون گشمردی - خودم - هادی حسینی - آقایون دشتی - مجتبی هاشمی - شنگول و منگول و حبه ی انگور - زن زمانه - حامد محمودی - داش سعید - آقای پهلوزاده - می گل و گلچه - افشین مهیمنی - نرگس - و ...... - ملودی - سیمین - رز سفید - سانی و ..... هزار تا وبلاگ دیگه که اینا همشون نمونه ای از روز نوشت ها هستن .

به نظر شما روزنوشت یعنی چی ؟

به نظر من که وبلاگ روزنوشت یه جایی هست مثل دفترچه خاطرات . می دونم که آدم می تونه یه دفتر چه داشته باشه و توش خاطراتش رو بنویسه اما این طوری یه حالت آنلاین داره و همه می تونن بخونن . و یه تفاوت عمده ی دیگه هم که داره اینه که وقتی خاطراتت رو توی دفترچه یادداشتت می نویسی دوستی پیدا نمی کنی . اما وقتی اینجا می نویسی یه سری دوستایی پیدا می کنی که برات خیلی عزیز و مهم میشن . مثلا خود من قریب به ۲ ساله که وبلاگ می نویسم و توی این ۲ سال دوستایی پیدا کردم که حتی فکرشم نمی کردم اینقدر صمیمی و خوب باشن . اگه بخوام نمونه ی کوچیکی از اونا رو اسم ببرم می تونم به فاطمه و نرگس و شنگول و منگول و حبه ی انگور اشاره کنم . یا از دوستان دیگه ای که توی شهرهای دیگه ای هستن . مثل سیمین و محبوب عسل و .... .

من نمیام اینجا آموزش موبایل یا فوتوشاپ یا هر چیز دیگه ای بدم که برای بقیه مفید باشه . میام اینجا خاطراتم رو می نویسم . هر از چند گاهی هم شعر یا داستانی که خوندمش و خوشم اومده می نویسم و اینا جزیی از روزنوشت های من هستن .

حالا خواه ناخواه یه سری از دوستان میگن اینایی که تو می نویسی چرت و پرت هستن و اگه بدی یه آدامس بادکنکی هم بهت نمی دن . کسی رو هم مجبور به خوندن نوشته هام نمی کنم . خودمم نمی گم که بلاگر بزرگی هستم . نه اصلا از این حرفا نیست . من خیلی کوچیک تر از این حرفا هستم که حتی خودم رو با روز نویس ها مقایسه کنم .

خلاصه دارم میگم اگر کسی دوست نداره و واقعا فکر می کنه من اینجا رو برای رفع مسئولیتی می نویسم و بیخود هست و چیزایی که می نویسم به درد ملت نمی خوره و چیزی به اطلاعاتشون اضاف نمی کنه و جز چرت و پرت و صفحه پر کنی چیز دیگه ای نیست ;تا همینجاش خوش اومده ,زحمت کشیده ,وقت گذاشته ,چشم گذاشته ....... .

من اینجا رو می نویسم واسه دور شدن از تنهاییم . واسه اینکه وقتی میام تو نت یه سری وبلاگ هایی رو بخونم که روزنوشت می نویسن . با یه سری از دوستانی چت کنم که از راه همین وبلاگ نویسی یا به قول بعضی ها چرت و پرت نویسی ( جسارت نشه برای دوستان . این چرت و پرت نویسی خاص وبلاگ خودمه ) باهاشون آشنا شدم تا از غم و غصه هام و دوری از دوستایی که دوستشون دارم اما الان در کنارم نیستن دور شم . می نویسم برای یه روزی که وقتی این نوشته هام رو می خونم یاد روزای خوب و بد زندگیم بیفتم و گاها لبخند یا قطره اشکی چاشنی اون باشه .

در یک کلام  :

       می نویسم یادگاری تا بماند روزگاری

                        من نمانم روزگاری این بماند یادگاری

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 12:14 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

سلام . خوبید ؟ خوشید ؟ سلامتید ؟

دیروز به طور بسیار سوپرایزی برای آقای پدر یه جشن کوچولوی خانوادگی بازنشستگی گرفتیم .

البته فکر بد نکنید که از فردا آقای پدر توی خونه هست و ........ !!!! نه   ....... از فردا باز همان آش و همان کاسه ی سر کار رفتن هست . چون دعوت به کار توسط یه شرکت دیگه شدن و به همون شغل و سمت خودشون مشغول به کار هستن .

ها نه فکر کردین قراره توی خونه بمونه ؟!!!!!!! دیر از جون . نههههههههه   ....... از این خبرا نیست .

خوب اینم از این !!!!!

آقای پدر عزیز بازنشستگی مبارک !!!! به قول آقای دایی جون : " روزی ۷ مرتبه ایت باشه   "

قربون همتون      

+ نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 2:35 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

من مریم هستم متولد 25دی ماه 1368 از بوشهر!!!!
وبلاگ نویسی رو از 9 شهریور 1384 شروع کردم.
می نویسم برای ثبت لحظات تلخ و شیرین زندگیم ....
می نویسم یادگاری تا بماند روزگاری
من نمانم روزگاری این بماند یادگاری

 

روزی روزگاری
ایمیل من
آرشيو وبلاگ




تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384



Designed By
RooZi RooZeGari