تبليغاتX
... روزی روزگاری

سلام . خوبید ؟ خوشید ؟ سلامتید ؟ ایشالا که همیشه شاد و سرحال باشید !

خوب اینم میشه آخرین پست توی سال ۱۳۸۵ .

اصلا اصرار نکنید . بوی عید نمیاد ! تلقین نمی کنم . به خدا نمیااااااااد worried!!!!!

امیدوارم سال جدید سال خوبی باشه . همراه با سلامتی و موفقیت و .... . ایشالا که همیشه موفق باشید . ایشالا منم آدم شم توی سال جدید !!!!!!

زیاد حرف نمی زنم چون دلم گرفته و فقط یه قسمتی از مقاله ی دکتر شریعتی رو در مورد نوروز می نویسم اینجا !!!! :

"""" سخن تازه از نوروز گفتن دشوار است . نوروز یک جشن ملی است که هر ساله برپا می شود و هر ساله از آن سخن می رود . بسیار گفته اند . بسیار شنیده اید; پس به تکرار نیازی نیس ؟ چرا ,هست . مگر نوروز را خود تکرتر نمی کنید ؟ پس سخن از نوروز رت نیز مکرر بشندید و در علم و ادب تکرار ملال آور است و بیهوده ;" عقل " تکرار را نمی پسندد اما " احساس" تکرار را دوست دارد . طبیعت تکرار را دوست دارد . جامعه به تکرار نیازمند است . طبیعت را از تکرار ساخته اند ,جامعه با تکرار نیرومند می شود ,احساس با تکرار جان می گیر و نوروز داستان زیبایی است که در آن ,طبیعت ,احساس و جامعه هر سه دست اندر کارند .

نوروز که قرن های دراز است بر همه ی جشن های جهان فخر می فروشد ,از آن رو " هست " که یک قرارداد مصنوعی اجتماعی یا یک جشن تحمیلی سیاسی نیست ;جشن جهان است و روز شادمانی زمین ,آسمان و آفتاب و جوش شکفتن ها و شور زادن ها و سرشار از هیجان هر " آغاز "  . """""

دیروز با بچه های .بلاگ نویس بوشهری رفتیم خانه ی سالمندان . به قول مجتبی اونجا می شد همه چیز رو دید !!!!

        

        

        

یه سفره هفت سین کوچیک هم با لطف دوستان چیده شد و ......

              

گزارشش رو از اینجا بخونید :         www.bushehr.ws

و خوندن این وبلاگ دوباره من رو یاد اون روز انداخت . دوباره همون بغض , همون حال , همون .........

اینم بعد از برگشتن . این سه نفر چه کسانی می تونن باشن big grin؟!

             

صد در صد عکسی که پویا از این قسمت گرفت بهتره big grin !!!!!!

                                   نوروز ۱۳۸۶ مبارک .....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 2:33 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

سلام . خوبید ؟ خوشید ؟ سلامتید ایشالا ؟

من امروز رفتم اکو برای قلبم crying crying . وای چقدر بدجور بوددد . به معنای واقعی قلبم سوراخ شد . خوب دکتر جون فرمودن : قلبت این هوا ( حالا بعد میگم کدوم هوا  big grin) سوراخه surprise surprise surprise surprise. سی چه دروغ می دیاااااااااااااااااااااااا big grin ؟ خوب باشه نزنید خوبببببب . گفت هیچیت نیست !!!!!

امروز بعد از اکو رفتم پاساژ بلکه یه لباسی چیزی برای عید بخرم . اما هیچیییییییی گیرم نیومد . یعنی هیچ کدومشون مطابق سلیقه ی من نبودن . خوب من چه کار کنم crying crying؟ احتمالا چیزی نمی خرم . میرم شیراز !

آهان مسابقه ی کامپیوتر دیروز رو بگم خدمتتون crying . اعصاب برای آدم نمیذارن که ! اول که ما رفتیم گفتن کامپیوترا QBasic ندارن . تا اومدن و روشون نصب کردن کلییییییی گذشت . بعد سوالا رو دادن بهمون ( ۴ تا دختر بودیم . که اون ۲ تای دیگه اصلا تا حالا QB ) کار نکرده بودن surprise!!!!!
خلاصه امتحان شروع شد و .......... ویندوزی که روی کامپیوترا بود XP مال عهد عتیق بود !!!! هر برنامه ای که می خواستی وارد بشی یه بار باید Reset  می کردی .  Word و Excel  هم مربوط به زمان پادشاهی کوروش کبیر بود فکر کنم !
بعد این کامپیوتری که من نشسته بودم روی کیبوردش حروف فارسیش پاک شده بود . با بدبختی اون متنی که داده بودن رو تایپ کردم . یعنی اگه جای حروف رو کمابیش بلد نبودم دیگه هیچی .
وسط امتحان هم یه یک ساعتی برق رفت . برنامه های QBasic  رو بدون امتحان کردن ما نوشتیم روی برگه !!!!! بعد یه ۲۵ دقیقه ای بهمون وقت دادن تونستیم فقط وارد کامپیوتر کنیم .
بعد هم باز نمیشد !!!! یعنی شکل آیکنش VBasic شده بود که البته باز هم نمیشد worried!!!!!!
رفتار مراقب ها هم افتضاح بود . مثل ..... می پریدن به آدم . منم عصبی که میشم همه چی یادم میره . و الا اینقدر امتحان آسون بود که نگو !!!!
خلاصه اینکه امتحانم رو خوب ندادم و جز نفر اول و دوم نبودم crying crying!!!!!!!

اینم یه شعر که توی کامنت های ۲ - ۳ تا پست قبلی آقا سامان لطف کرده بودن گذاشته بودن و چون خیلی قشنگ بود با اجازه من می ذارمش اینجا :

من زنم!

خلق شده ام
نه براي آرامش مردان
نه براي تکاملشان
نه براي پر کردن تنهايي شان
نه براي لذت و شهوتشان ...

من زنم
خلق شده ام که فريب دهم و حکومت کنم
قوي ترين مردان جهان
در دستان کوچک و ضعيف من
همچون موم بي اراده و شکل پذيرند
من زنم!
زيبا و دلفريب و معصوم
گوئي از دنيا هيچ نمي دانم جز عشق
اما در درون
سياستمدار و ويرانگر
دور انديش و متفکر
خشم آلود و جنگ جو...
من زنم ...
اما افسوس!
افسوس که خدائي که مرا آفريد مرد بود!!!!

میان نوشت : خودمم با این آخرش موافق نیستم !!!!

از فردا هم که دیگه مدرسه نمی ریم و دادیمش دست خدا و عید رو بهش تبریک گفتیم و ....

 

پنجه ( خمسه یا مسترقه ) : 

بنابر سال نماي کهن ايران، هر يک از دوازده ماه سال سي روز است و پنج روز باقي ماندهً سال را پنجه، پنجک، خمسه مسترقه، پيتک( در زبان و تقويم مازندراني ) يا بهيزک ( در روز شمار زردشتيان ) گويند. ابوريحان دربارهً پنجه مي نويسد :

  ... هر يک از ماه هاي فارسي سي روز است و از آن جا که سال حقيقي سيصد و شصت و پنج روز است، پارسيان پنج روز ديگر سال را " پنجي " و " اندرگاه " گويند. سپس اين نام تعريب شده و " اندرجاه " گفته شد و نيز اين پنج روز ديگر را روزهاي مسترقه نامند، زيرا که در شمار هيچ يک از ماه ها حساب نمي شود ....  

اين پنج روز را که همزمان با يکي از شش " گهنبار " است، جشن مي گرفـتـند. مراسم پنجه تا سال 1304، که تقويم رسمي شش ماه اول سال را سي و يک روز قرار داد، برگزار مي شد. 

برگزاري جشن خمسه در بين همهً قشرهاي اجتماعي رواج داشت. به طوري که در 1311 هجري قمري مردي نيک انديش در هزينه کردن درآمد موقوفهً خود، در استرک کاشان، سفارش مي کند که : " ... بقيه منافع وقف را هر ساله برنج ابتياع نموده از آخر خمسه مسترقه به تمام اهالي استرک وضيع و شريف ذکور و اناث، صغير و کبـير بالسويه برسانند ".   در گاهشماري تبري، که نوروز در مرداد ماه برگزار مي شد، مراسم پنجه، در دورهً صفويه، همزمان با جشن و روز آب پاشان بود :   ... و حضرت اعلي شاهي ظل اللهي، به دستور ولايت بهشت آساي مازندران کامياب دولت بودند، و چون فصل نشاط افزاي بهاري سپري گشته، هواي آن ديار رو به گرمي نهاد، ارادهً تماشاي جشن و سرور پنجه که معتاد مردم گيلان است از خاطر خطير سر زد.  رسم مردم گيلان است که در ايام خمسه مسترقه هر سال که به حساب اهل تنجيم آن ملک، بعد از انقضاي سه ماه بهار قرار داده اند، و در ميانه اهل عجم روز آب پاشان است؛ بزرگ و کوچک و مذکر و موًنث به کنار دريا آمده، پنج روز به سور و سرور مي پردازند و همگي از لباس تکليف عريان گشته، هر جماعت با اهل خود به آب درآمده، با يکديگر آب بازي کرده، و بدين طرب و خرمي مي گذرانند و الحق تماشاي غريبي است. 

پی نوشت : به احتمال ۹۰٪ فردا میرم شیراز !!!!!

ایشالا که موفق باشید love struck love struck  .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 11:59 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

سلام . حال و احوال شما ؟ خوبید ایشالا ؟

جلسه مجمع عمومی خانه وبلاگ نویسان استان بوشهر روز جمعه ساعت ۱۸ در محل خانه مطبوعات محلی استان بوشهر با حضور ۳۵ نفر از دوستان برگزار شد . ( البته ۳۳ تاش وبلاگ نویس بودن )

نتیجه ی انتخابات :

 

ردیف

نام و نام خانوادگی

نام وبلاگ

تعداد رای

1

عماد دشتی

وب نوشت های حاج عماد

27

2

سعید نوذری

داش سعید

25

3

حسین زیارتی

طارمه

23

4

سید رضا مهیمنی

زندگی زیباست ای زیباپسند

17

5

اعظم حمادی

شکوفه یاس

15

6

وحید پورجماد

یادداشت های یک خبرنگار

13

7

سید مجتبی هاشمی

خاطره های سوخته

11

8

مژده غضنفری

هفت

9

9

رضا رستم پور

معصوم

6

10

عبدالمحمد شعرانی

یادداشت های عبدالمحمد شعرانی

3

 

حائز بیشترین آرای شرکت کنندگان در جلسه مجمع شدند.

بنابراین آقایان : عماد دشتی، سعید نوذری، حسین زیارتی و سید رضا مهیمنی و سرکار خانم اعظم حمادی به عنوان اعضای اصلی شورای مرکزی و آقایان وحید پورجماد و سید مجتبی هاشمی به عنوان اعضاء علی البدل انتخاب شدند.

 

شایان ذکر است در این بخش به دلیل عدم حضور آقای عبدالحمید پهلوزاده و سرکار خانم افسانه احمدی در جلسه مجمع، نام آنها از لیست رای گیری حذف گردید.

 

در رای گیری بازرس مجمع عمومی به دلیل عدم حضور آقایان امین پناهی و سید محمد رضا هاشمی، آقای صادق زیارتی به عنوان بازرس مجمع عمومی انتخاب شدند.

 

همچنین در ذیل نام وبلاگ دوستانی که در جلسه حضور داشته اند؛ تقدیم می گردد:

 

یادداشت های یک خبرنگار

وب نوشت های حاج عماد

زندگی زیباست ای زیباپسند

عبدالمحمد شعرانی

خاطره های سوخته

هوای شرجی

شکوفه یاس

داش سعید

هفت

پرشین فلش

طارمه

زمزمه های گاه و بیگاه من

وب نوشت های یک استقلالی

سوژه

همچی و هیچی

photocafee

وب نوشت های فرخ

همسفر عشق

یادداشت های یک دیوانه

دل تنگي هايت را به من بسپار

معصوم

غم دنیا رو نخور

جاده

وب نوشت های من

روزی روزگاری

من توی این دنیای مجازی

ناکو

كوچه پس كوچه هاي بوشهر

مهیار

اشک و لبخند

آدم برفی

 

 

پی نوشت : امروز نتایج مسابقه ای که پنج شنبه داده بودیم اومد . ۷ تا از بچه ها قبول شده بودیم برای مرحله ی استان . فقط یکی از بچه هایی که زیست امتحان داد قبول نشده بود .

انگاری من شده بودم نفر اول کامپیوتر ( رایانه ) تو شهرستان   surprise surprise surprise surprise.

سه شنبه مرحله ی استانیش هست . عملیییییییییی . ایشالا که قبول شم !!!!! ( نمیشما big grin )

 

 

 

پیدایش جشن نوروز :


در ادبـيـات فارسي جشن نوروز را، مانند بسياري ديگر از آيـيـن ها، رسم ها، فرهنگ ها و تمدن ها به نخستين پادشاهان نسبت مي دهند.  شاعران و نويسندگان قرن چهارم و پنجم هجري، چون فردوسي ،منوچهري، عنصري، بـيـروني، طبري، مسعـودي، مسکويه، گرديزي و بسياري ديگر که منبع تاريخي و اسطوره اي آنان بي گمان ادبـيـات پـيـش از اسلام بوده، نوروز و برگزاري جشن نوروز را از زمان پادشاهي جمشيد مي دانند.

  

روزها یا ماه جشن نوروز :

 

مدت برگزاري جشن هايي چون مهرگان، يلدا، سده و بسياري ديگر، معـمولا يک روز ( يا يک شب ) بـيشتر نيست.  ولي جشن نوروز، که درباره اش اصطلاح " جشن ها و آيـيـن هاي نوروزي " گوياتر است، دست کم يک يا دو هفته ادامه دارد.

رسم ها و آيـيـن هاي نوروزي که از روزگاران کهن برگزاري آن ها از نسلي به نسل بعد به ارث رسيده، به ناگزير با دگرگوني شيوه هاي زندگي، تکنولوژي هاي صنعتي و ماشيني، سازمان هاي اداري، شغـل ها، قانون ها، وسايـل ارتباط جمعي جديـد - چنان که خواهيم ديد - بدون آنکه هويـت خود را از دست بدهد، تحول يافته است.   از آداب و رسم هاي کهن پـيـش از نوروز، بايستي از پنجه ( خمسه مسترقه )، چهارشنبه سوري و خانه تکاني ياد کرد.

 

موفق باشید !!!!!!! ( خرید عید کردید ؟ من که هیچییییییییییییییی )

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 2:43 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

سلام . خوبید همگی ایشالا ؟

من ؟ منم بد نیستم .

crying crying  دو سه شب پیش بود اومدم کلییییییییییییی نوشتم که دیگه آپ کنم اما قشنگ بعد از ادیت کامل و کلی اموشن گذاری طی یک عملیات خنگولانه و بی حواسانه پیج رو کلوز کردم crying crying . خلاصه اینقدر عصبانی شدم که کامپیوتر رو خاموش کردم و رفتم درسم رو خوندم .

دوشنبه رفتم دکتر قلب . دکی جون پس از گرفتن نوار قلب فرمودن :
۱ ) نوشابه ی گاز دار نخور !!!! - شوری - شیرینی - ترشی - تندی نخور !!!! - قهوه و چای غلیظ نخور !!!!!!!!!!!!!! ( کجای دلم بذارمشششش؟ crying crying ) << وقتی اومدم خونه ۲ تا لیوان قهوه خوردم حالم جا اومدbig grin >> - کاکائو نخور !!!!!!!! ( خیلی ! داره )

۲ ) جایی که آلوده هست و دود و مود داره نرو !!!! ( خو پس کجا برم ؟ )

۳ ) استرس نگیر ( نداشته باش . ) ..... چشم حتما و منتظر اجازه ی شما بودم !

۴ ) عصبانی نشو !!!!!!!!!!! ( من ؟ عصبانی نشم ؟ اینم حتما !!!!!!!!!!!!! )

۵ ) قرصت رو هم هر ۱۲ ساعت ۱ بار بخور !!!! ( عمراااا  . هر وقت نفسم بالا نیومد یا تپش قلب گرفتم فکر می کنم ببینم بخورم یا نه big grin؟ )

می خواستم پاشم به دکتره یه چیزی بگم . اما بعد دیدم اسمش مریمه بی خیال شدم .

خوب دیگه الان مشخص شد دیگه بنده  چیا باید بخورم چیا نخورم دیگه ؟ به عبارتی هیچی بخورم . یا نسیم دل انگیز صبح گاهی رو باید نوش جان کنم !

دیروووووووووووووووووووووووز surprise surprise  . دیروز یکی از خارق العاده ترین اتفاقات دنیا به حقیقت پیوست . بچه ها هیییی گفتن بریم به دبیر هندسمون بگیم که ببرتمون بیرون و امروز درس بی درس ( در عین اینکه امتحان هندسه رو لغو کرده بودن ) . اما ما گفتیم : نه بابا خودتونو ضایع نکنید خانوم ما رو هیچ جا نمی بره . .... که در عین ناباوری بهناز اومد گفت : بچه ها وسایلتونو جمع کنین می خوایم بریم پارک شغاب !!!!!!!    surprise surprise surprise surprise surprise surprise surprise surprise . بعد که کاشی به عمل اومد . فهمیدیم که بهناز رفته به خانوم گفته : خانوم اگه نبریدمون ضایع میشم پیش بچه ها . تو رو خدا و از این حرفا خلاصه !!!!
و طی یک برنامه ی خیلی عجیب ما کششششش ( ک رو به فتح بخونید ) اومدیم یا به عبارتی ضایع شدیم .

ها یه چیز دیگه هم براتون بتعریفم big grin از کلاس فیزیک .
چند وقت پیشا داشتیم با دبیر فیزیکمون در مورد اینکه شنیده بودیم قراره همه ی پیش دانشگاهی ها سال آینده یه مدرسه باشن اطلاعات کسب می کردیم که ایشون فرمودن : نه . دکتر اژه ای ( رئیس سمپاد کشور ) قبول نکرده و شما همین جا می مونین .
دبیرمون : تازه یه چیز دیگه هم می دونم که بهتون نمیگم و سکرت هست !!!!
بچه ها : خانوم تو رو خدا بگیییییید . می میریم از فوضولیا !!!!
لیلی : خانوم ما میگیم هر وقت نزدیک شدیم شما بیپ بیپ کنید !!!!!!
                 surprise surprise surprise surprise surprise surprise surprise surprise  ( و کلی خندید )
دبیرمون : خوب که نگفتی قار قار کنم !!!!

امروز هم امتحان کامپیوتر داشتم . مرحله ی شهرستان بود .... یعنی امتحان چیز بودا . آزمایشگاه فیزیک و شیمی و زیست و کارگاهی رایانه ( کامپیوتر نه هاااااا . رایانه . فارسی را پاس بدارید ).
ما هم از بس کیو بیسیک خونده بودیم . دیگه زیاد روی متن کتاب تسلط نداشتیم و توی همین چند روز آخری بدو بدو خوندیمش .
امتحانش سخت بوووووووووووود crying . یعنی آسون بودا اما خیلی نکته ای بود و کیو بیسیکش رو واقعا بی خود و بی مزه و آسسسسسسوووووووووون داده بودن . حالم به هم خورد .
ایشالا قبول شیم برای استان !!!!!!!! ( نمیشما :دی )

فکر کنم همینا دیگه .

مواظب خودتون باشید . خوش بگذره .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 3:18 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

بعضی وقتا با خودم فکر می کنم آخه چرا من باید از اون مریم ۲ سال پیش اینقدر دور شده باشم !!!!

البته ظاهرم اصلا اینو نشون نمیده . یا شایدم نشون میده و من خودم خبر ندارم . ولی خودم نهایت تلاشم رو می کنم که شاد نشون بدم و هنوز همون خل و چل بازیه قدیمی رو داشته باشم !

چند شب پیش داشتم با یکی از بهترییییین دوستام خاطرات گذشتمون رو ریویو می کردیم کلی به خاطر یاداوری اون روزای شاد و بدون غم اشک ریختم . اشک شوق به خاطر یاداوری اونا و اشکی که می دیدم دیگه اون روزای خوب تکرار نمی شن . خوب که دوستم نمی دیدم و الا .......
اون روزی که توی بارون راه می رفتیم و دوستم پاش رفت توی یه گودال آب و ما کلی بهش خندیدیم .
روزی که رنگ چشمامون رو با هم مقایسه می کردم ! ( اینو یادم نبود . مرسی که گفتی عزیزم )
و ................. و هزار و هزار تا خاطرات دیگه ای که شاید فقط برای خودمون خوش و به یاد موندنی بود !!!!

واسه دلتنگی هام آخه من باید چه کار کنم ؟؟؟؟ حالم از تظاهر به هم می خوره . اما باید چی کار کنم ؟

من اصولا سعی می کنم که غم و دردامو بیرون نریزم . اما بعضی وقتا واقعا دیگه می ترکم :)) .

الان کلی با یکی از دوستام حرفیدم و کلی میوزیک برای هم گذاشتیم . چقدر احساس کردم شادم و چقدر خل و چل بازی درآوردم . اما وقتی گوشی رو گذاشتم باز همه ی غم های دنیا اومد سراغم !

شاید بگید یه آدم تو این سن آخه می تونه چه غمی داشته باشه ؟

اما ........ اما خیلی چیزا . بی خیال اونا . یه سری هاشون که سکرت هستن و یه سری هم که اگه بخوام بگم ممکنه کلی وقت بگیره .

فقط می تونم اینو بگم که امیدوارم اون روزای خوش یه بار دیگه روشو به طرف ما کنه و شاد باشیم !

یاد اون روزی که از یکی از دوستام پرسیدم : - آخرش چی میشه ؟
اون خیلی حرف زد و کلی از حرفاش لذت بردم و آروم شدم و به حرفش که گفت :
Friends Never Say GoodBye !!!! دلم رو خوش کردم . و خوشحالم که این حرفو زد و هنوز با هم دوستیمو .....

دوستای الانیم که چند تاشون از اون قبلنیا هستن و واقعا دوست دارم و ازشون ممنونم که منو تحمل می کنن !

دو سه شب پیش یاد روزی افتادم که با سوگند خدافظی کردم ! چقدر امیدوار بودم که میرم فرودگاه و اونجا بازم می بینمش . به خاطر همین فقط یه خداحافظی و چند دقیقه بغل کردن و اشک بود ! اما اون روز صبح اصلا دلم نشد برم فرودگاه :)) .

چقدر دلم براش تنگ شده . چقدر .................

دلم برای خودمم تنگ شده :) .

راستی سلام . ببخشید یادم رفت . اینقدر دلم گرفته بود که یادم رفت سلام کنم . فقط تا پیج لود شد شروع کردم به نوشتن .

خوب امیدوارم که هیچ وقت دوستاتون از پیشتون نرن و هیچ وقت غم های دنیا نریزه رو سرتون .

شاید  اینم بگید که هزاران و هزار نفر هستن که خیلی بدبخت بیچاره تر از تو هستن . آره می دونم هستن و منم منکر این نمیشم . اما .......  بی خیال بذارین این اما برای خودم بمونه .

امیدوارم همیشه روی خوشبختی رو ببینید !!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 6:14 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

سلام .

تولد داداش پویا جونم مبارکه !!!!!!!! ایشالا ۲۳۰۰۰۰ ساله بشی !!!!

من و محبوب عسلم برای پویا جان توی بلاگش یه تولد کوشولو گرفتیم . خوشحال میشیم تشریف بیارید و تولد پویای عزیز رو با هم جشن بگیریم !!!!

نوشته های پویا

         

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 2:30 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

سلام . حالتون خوبه ایشالا ؟ چه خبرا ؟

به عرضتون برسونم این چند روزه رو . بگم مریض بیدمممممم .لطفا خواستید بیاید عیادت کمپوت گیلاس بیارید big grin.

من روز چهارشنبه صبح بدو بدووووو رفتم مدرسه . آقای پدر جان به دلیل اینکه ماشینشون پلاک نداشت و دو روز قبلش ماشینش رو گرفته بودن و یه شب تو پارکینگ نیرو انتظامی بود و جریمه و تعهد و اینااااا که ماشین پلاک نداشته و ماشین بی پلاک نمی تواند تردد ( طردد ؟ ) بفرماید در شهر خلاصه منو نمی تونست ببره  crying crying 
( قابل توجه : الان که دارم می تایپم از شرکت تولید خودرو تشریف آوردن دارن پلاک می نصبونن )  .
و البته یه چیز دیگه هم بود چون خودش نمی خواست زود بره سر کار . چون شبش ساعت ۳ شب مادر بزرگم رسیده بود بوشهر و تا رفته بود فرودگاه دنبال مادر زن جان خوابش میومد ( فکر کنییییییییید همه تو خونه خواب باشن تو بخوای بری مدرسه crying crying   عذاب آوره شدید ) بازم خلاصه من زنگ زدم تاکسی شهاب جیگر من بیده big grin و اگه یه روز باهاشون تماس نگیرم دلشون برلم تنگ میشه صبح زنگیدم اما گوشی بر نداشتن . حالا ساعت ۷:۰۵ هست . ۷:۱۰ هم زنگ مدرسه به صدا در می آید .

و البته خیابونمون هم برای لوله کشی نمی دونم چی چی به هم ریختن و ماشین از اون طرفش نمیاد و تاکسی گیر نمیاد و منم مجبور شدم ایییییییین همه راه رو تا مدرسه پیاده گز کنم ( راه برم ) crying crying . بعد بخوای سر ساعت هم برسی . دیگه بدو بدووووووووو .

زنگ اول عربی داشتیم .خلاصه بگم سیتون قلبم شروع کرد به درد گرفتن و نفسم بالا نمیومد . دیگه زنگ تفریح که شد بچه دیدن من سرخ شدم و اشکه که گوللههههههه گوللههههههه داره تشریف میاره پایین . بدو بدو سوری رو صدا کردن ( به قول خودش : انگار من دکترم big grin . حالا گفتم قلبم درد می کنه و مشکل دارم اما نگفتم دکترم خو !!!! ) .

بعدم رفتن ناظممون رو صدا کردن و ....... فوقع ما وقع .

مادر خانومی اومد دنبالم و از اونور هم آقای پدر اومدن و همکارشون ( به دلیل بی ماشینی big grin ) من رو بردن بیمارستان . ۱ ساعت نشستیم دکتر نیومد . منم الکی گفتم حالم خوبتر شده بریم خونه .

عصرشم داییم اومد خونمون ( آقای پدر تشریف برده بودن ماموریت ) و  اصرااااااااااااار که پاشو حالا که داریم میریم مامان بزرگ رو می بریم بیمارستان برای فشار خونش تو هم بیا . از من انکااااااااار که نه خوبم ( من از دکتر اصلااااااااااا نمی ترسمااااااا surprise surprise ) .

دیگه پنج شنبه هم نرفتم مدرسه . عصر رفتم دکتر عمومی برای مرخصی دیروزم فقط . حالا باید یه دکتر متخصص برم .

الان بهترم love struck love struck  .

پی نوشت ۱ : خونه تکونی شروع شدههههههههه crying crying crying crying  !!!! منو نجات بدین crying crying crying crying  .

پی نوشت ۲ : فردا هم یه خبراییه . میام می گم ایشالااااااااا big grin .

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 1:54 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

من مریم هستم متولد 25دی ماه 1368 از بوشهر!!!!
وبلاگ نویسی رو از 9 شهریور 1384 شروع کردم.
می نویسم برای ثبت لحظات تلخ و شیرین زندگیم ....
می نویسم یادگاری تا بماند روزگاری
من نمانم روزگاری این بماند یادگاری

 

روزی روزگاری
ایمیل من
آرشيو وبلاگ




تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384



Designed By
RooZi RooZeGari