تبليغاتX
... روزی روزگاری

همه ی هستی من آیه ی تاریکی توست

که تو را در خود تکرار کنان

به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد

من در این آیه تو را آه کشیدم , آه

من در این آیه تو را

به درخت و آب و آتش پیوند زدم

                                            ********

زندگی شاید

یک خیابان درازست که هر روز زنی یا زنبیل از آن می گذرد

زندگی شاید

ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد

زندگی شاید طفلیست که از مدرسه بر می گردد

زندگی شاید افروختن سیگاری باشد , در فاصله ی رخوتناک دو هم آغوشی

یا عبور گیج رهگذری باشد

که کلاه از سر بر می دارد

و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید :

                                                 << صبح بخیر >>

زندگی شاید آن لحظه ی مسدودیست

که نگاه من , در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد

و در این حسی است

که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت


در اتاقی که به اندازه ی یک تنهائیست

دل من

به اندازه ی یک عشقست

به بهانه های ساده ی خوشبختی خود می نگرد

به زوال زیبای گل ها در گلدان

به نهالی که تو در باغچه ی خانه مان کاشته ای

و به آواز قناری ها

که به اندازه ی یک پنجره می خوانند


آه ....

سهم من اینست

سهم من اینست

سهم من

آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد

سهم من پائین رفتن از یک پله ی متروکست

            و به چیزی در پوسیدگی و غربت و اصل گشتن


سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست

و در اندوه صدائی جلن دادن که به من می گوید :

<< دست هایت را

دوست می دارم >>


دست هایم را در باغچه می کارم

سبز خواهد شد , می دانم , می دانم , می دانم

و پرستو ها در گودی انگشتان جوهریم

تخم خواهند گذاشت


گوشواری به دو گوشم می آویزم

از دو گیلاس سرخ همزاد

و به ناخن هایم برگ گل کوکب می چسبانم

کوچه ای هست که در آنجا

پسرانی که به من عاشق بودند , هنوز

با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر

به تبسم های معصوم دخترکی می اندیشند که یک شب او را

باد با خود برد


کوچه ای هست که قلب من آن را

از محله های کودکیم دزدیده ست

سفر حجمی در خط زمان

و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن

حجمی از تصویری آگاه

که ز مهمانی یک آینه بر می گردد


و بدین سانست

که کسی می میرد

و کسی می ماند

                                          ******** 

هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی میریزد ,

                    مرواریدی صید نخواهد کرد .

من

پری کوچک غمگینی را

می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد

و دلش را در یک نی لبک چوبین

می نوازد آرام , آرام

پری کوچک غمگینی

که شب از ایک بوسه می میرد

و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد

                              " فروغ فرخزاد "

سلام خوبید ؟ خوشید ؟ سلامتید ؟

خوب معلومه منم خوبم . خیلییییییییییی خوبم . نمی دونم چمه ؟؟!!( می دونم big grin ) اما یه دفعه از حال شدید دپرسی اومدم بیرون و شدم این مریم شاد !!!!

خوب حالا اشکالی نداره ۲ - ۳ روز از تولدم گذشته اما اکشالی نداره .

بیاین وسط دیگهههه . پاشین زود love struck . پاشین برقصین دیگه . بابا اشکالی نداره کادو نیاوردین . اصلا کاد قابل این حرفا رو نداره !!!! همین که تشریف آوردین واسه من کلیییییی ارزش داره . قربونتون برم love struck .

خوب از همتون مرسی . از اونایی که تبریک گفتن و ای میل زدن و زنگ زدن و اس ام اس زدن و توی وبلاگاشون تبریک گفتن خیلی ممنونم و دست همشونو می بوسم kiss.

قربونتون . ایشالا جبران کنم !!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 11:4 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

سلام .خوبید ؟

 امروز آپ درست و حسابی نمی کنم . در عوض بعدا میام براتون می گم .

خوب مثلا امروز تولدم هست و وارد ۱۷ سالگی میشم . خوب ایشالا آدم شم و موفق باشم .

از پریشب شروع کردم تاریخ خوندن تا ساعت ۲:۳۰ شب  :)) . کلی غم انگیز بوود . مادر خانومی بیچاره گلو براش نموند دیگه !!!!!!! صبح دیروز هم ساعت ۷:۳۰ بیدار شدم . و نشستم باز تاریخ خوندن :)) . تا دیشب ساعت ۱۲ شب . البته وسطش یه ۲ ساعتی نخوندم .

صبح هم ساعت ۶ صبح بیدار شدم و باززززم خوندم :)) و بازم مادر خانومی بهم ۲ تا درس آخری رو توضیح داد .

امروز هم دعوت بودیم رستوران واسه ناهار حاجی . و چون از دوستان نزدیکمون بودن از اولش بودیم تا آخرش . بعد منی که از بچه کوچیک حالم به هم می خوره برام عجیبه که با یه نی نی گوگولیییی۱  ساله و ۲-۳ ماهه  به اسم یاسمین ( نوه ی همین خانوم و آقای حاجی ) خیلی جورم و خیلی دوستش دارم . فکر کنین ۱:۳۰ ساعت توی بغل من خوابید و دست من خشککککک شد :)) . اما خیلیییییی جیگره منه و هیچی نگفتم . قربونش برم :ایکسسسسسسس.

فعلا قربونتون

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 8:55 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

سلام . خوبید ؟ خوشید ؟

من بد نیستم به لطف خدا و شما .

توی همین هفته ( یکشنبه ) جشن توان جویان پویا بود که به دلیل اینکه جشن توی برازجون برگزار می شد من نتونستم برم و کلییییییییییی ناراحت شدم crying.

گزارش هاش رو از این وبلاگ ها ببینید :

خانه ی وبلاگ نویسان بوشهر             http://bushehr.ws/

زندگی زیباست ای زیبا پسند             http://afshin.bushehr.ws/

خاطره های سوخته                          http://weblog.pws.ir/

مهدی ناصری                                  http://w.mehdin.com/

یکشنبه بعد از اینکه امتحان شیمی رو با چه بدبختی دادیم و اومدیم ( اومدم ) خونه و ظهر من از فرط اینکه حوصلم خیلی سر رفته بود پاشدم رفتم خونه فروزی جونم . عصرم قرار بود بریم سینما فیلم " میم مثل مادر " . عصر شد و یه ساعت پاشدیم لباس پوشیدیم و آماده شدیم و تا ۳ ساعتم زنگ زدیم انوااااااااع و اقسام تاکسی تلفنی ها تا بالاخره یکیشون ماشین داشت ما راهی سینما شدیم . اونم چه سینمایی worried.
رفتیم دیدیم فیلم اکران نمیشه و جشن نیروی انتظامیه !!!!!!! این شد که برگشتیم و .... .
به جاش دوشنبه رفتیم . فیلم هم خیلییییییی خشگل بود love struck . اماااا .......

ها اماش رو اینجا میگم big grin . من نمی دونم من زیادی سنگ دل هستم ( نیستماااااا ) یا اینکه  از بس گفته بودن این فیلم گریه داره و آمار غش و ضعف داشته ما به دنبال صحنه های گریه دار !!!!!! اما گریه نکردیم . :-؟؟  نمی دوونم چرا هااااااا . اما گریم نگرفت !!!!

یه خانوم و آقا و بچه ی نیم فسقلکیشونم پشت سر ما بودن . که دلم می خواست وسط فیلم برگردم یه چیزی بهشون بگم  angry .
اولا که سینما جای بچه مچه آوردن نیست . اونم این مدل فیلم ها .

دوما حالا بچه آوردی درستتتتتتت . چرا یه پشت با بچت حرف می زنی ؟؟؟؟؟؟؟ بچهه توی فیلم می خوابید . آقاهه : نگاههههه بچهه خوابید . ..... ( صدای خر و پف surprise )

دوشنبه هم نشستم سر جمع ۲ ساعت واسه امتحان زبان خوندم big grin . خداییش خیلی هم خوب خوندمااااا . اما نمی دونم چرا به زورکی شد ۲ ساعت ؟؟؟؟

امتحانمونم آسون بود . اما یکی از Language Function  ها رو می دونم اشتباه نوشتم worried . یه چیز عجب طوری نوشتم که خودمم توش موندم whistling. اما چون دیگه حوصله ی نشستن نداشتم و داشتم قندیل می بستم اومدم بیرون .

دیروز هم باید می رفتم برای پروی مانتویی که سفارش داده بودم . مادر خانومی تماس گرفت که ببینه آمادست بریم یا نه ؟؟؟؟ که خانومه گفت : - پارچهه واسه اون مدلی که می خواستین نمی رسه .
       crying crying crying crying .
دیگه ما هم پا شدیم رفیتم پاساژ و یه مانتو خریدم و شال هم واسش گیرم نیومدددد ؟
من چرا اینا رو این جا می گممممممم ؟ ها می خوام که باهام همدردی کنین crying  .

دومین نمایشگاه فناوری اطلاعات هم توی بوشهر باز شده . حالا ایشالا به زودی تشریف می برم big grin . 

 surprise surprise نمی دونم چم شده ؟ اصلا حوصله ی پای کامپیوتر نشستن ندارم !!!!! الانم به زورکی پاشدم اومدم ببینم چه خبره ؟! :دییییی .
حالا نمی دونم واسه اینه که این اتاقه ( اتاق مهشید ) سرده ؟؟؟؟؟ ( البته صد برابر از اتاق من گرم تره crying ) یا اینکه از بس این کامی جون صدا میدهههههههههه angry angry ؟

فردا امتحان زبان فارسی دارم . خیلییییییییی بلدم !!!!! خو سی چه دروغ میدیااااااا ؟ نه مو می خوام بفهمم سی چه دروغ میدی ؟ سی چه گول خوت میدی ؟ خو وقتی هیچی بلد نیسی سی چه الکی میگی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 
برام دعا کنید !!!!

هاااااااااا . من امتحان تاریخ دارم دوشنبه . چه کنممممم crying؟؟ قرار بود مادر خانومی بخونه درس به درس به من بگه . آخه عاشق تاریخه !!!!!!! ( تاریخم شد درس ؟؟!!!! ) اما به دلیل اینکه حاجی ها میان در گیر خونه ی دوستمون هستن و انگاریییییی من خودم باید بخونم که می دونم هیچی یاد نمی گیرمممم crying!!!!!!! 

اعتصاب سراسري*** در اعتراض به نرخ بالاي مکالمات تلفن همراه ۳۰ دي همه موبايلها را خاموش ميکنيم (اين کار خسارت سنگيني را متوجه مخابرات ميکند) اين اعتصاب در برخي نشريات درج شده است .

امیدوارم که موفق باشین .

قربونتون

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 11:19 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

سلام . خوبید ؟ خوشید ؟ سلامتید ؟

منم به لطف خدا بد نیستم . مجبوریم بسازیم دیگه . مگه نه ؟

این چند روزه اومدم اینترنتااااااا . اما نمی دونم چرا اصلا حس و حال آپدیت کردن نداشتم .

دلم خیلی گرفته . نمی دونم چرا ؟ قاطی کردم اساسیییییی !!!!

شدم شکل اتاقم . از زانو درد هم دارم می میرممممممممم . از بس که چهار زانو نشستم درس خوندم دیگه زانو برام نمونده :)) .

من آخه عادت ندارم پشت میز بشینم درس بخونم به همین علت و دلیللللل اینه که همش میشینم روی تختم و درس می خونم . قبلنا دراز می کشیدم درس می خوندماااا . اما امسال نمی دونم قضیه چیه که می شینم . خودمم نمی فهمم :دی .
البته این ۲ - ۳ تا امتحان اولی همش باید می نشستی تمرین و مساله حل می کردی . حالا تا ببینیم خدا چی می خواد .

۱۳ دی هم تولد سوگند جونم بود که الهی قربونش برم . خوب نشد بیام اینجا براش تولد بگیرم . اما خوب باهاش تماس گرفتم و کلی تولد تولد کردم براش . زیاد نشد باهاش حرف بزنم . آخه زیادم حرفی نداشتیم :دی چون تقریبا ۴ شب قبلش خودش تماس گرفته بود و نیم ساعت حرف زده بودیم . فروزی و سوری هم خونه ی ما بودن . دیگه اونا هم تولد تولد کردن و ........ :دی . قربون شکل ماهت برم ایشالا بشی ۱۷۰۰۰۰ ساله . یاد تولد اول دبیرستانت افتادم . که گفتیم ما حالیمون نیست . ما امشب میایم خونتون باید تولد بگیری :دی .
همون شبم چه خبر بدی بهم دادییییییییییییییییی :)) . خبر رفتنتون :)) . دلم برات تنگ شده عزیز دلم . ایشالا هر جا هستی همیشه موفق و سالم و سرحال باشی .

همچنین ۱۳ دی تولد شیدانه جون هم بود . تولد تو هم مبارک خشگل خانومی . ایشالا تو هم ۱۷۰۰۰۰ سال زنده باشی . و ایشالا هیچ وقت مثل الانمون توی قرنطینه نباشیم :دی ( آره جون خودمون :پی ).

خوب, امتحان حسابان بببببببببد نبود . اما خوبم نبود . بعد از امتحان رفتیم پیش آقای رشید پور و کلییییی جیغ ویغ که دههههه آقا این چه امتحانی بود ؟ چشمامون چپ و چول شد . اونم یه سری چیزایی گفت که ........ :دی . خوب اگه بگم آبرو خودمون میره :دی :پی .

امتحان فیزیک هم خوب بود . اما من نمی دونم چرا توی فصل ترمودینامیک خنگم :)) . اما الکتریسیته رو خوب جواب دادم . فقط یه سوالش زنم اساسییییییی آی کیو بازی در آوردم و .... . هی میگم خدا این نه اینطوری نمیشه . برآیند نیروهای دو تا بار ناهمنام بینشون قرار نمیگیره . پس چرا خانوم گفته روی خط واصل ؟؟؟؟؟ اما دیگه رو چیزی که گفته بود انجام دادم و به جای اینکه فاصله ی X رو با L جمع کنم . اومدم ازش کمش کردمممممممم :)) .

عربی هم که اصلا حرفش رو نزن :دی . یعنی من هر چی هم که عربی بلد باشما باز میرم خنگ بازی در میارم .

آهان . سینما میم مثل مادر زده . ایشالا قراره پس فردا شب بریم . البته چشم شیطون کر گوش شیطون کوووور .

همینا ؟ نمی دونم . فقط دوست دارم غر بزنم . شرمنده !!!!

ایشالا که همتون خوش و خرم باشید .

مواظب خودتون باشید . برای منم دعا کنید .

در ضمن :

        جشن توان جویان پویا

با حضور

اعضای انجمن ضایعات نخاعی
مسئولین استان بوشهر
هنرمندان شهرستان های بوشهر و برازجان

و وبلاگ نویسان و وب سایت داران استان بوشهر

زمان: یکشنبه 17 دی 1385 از ساعت 17 الی 20
مکان: سالن اجتماعات آموزش و پرورش شهرستان برازجان

اطلاعات رو از اینجا ببینید :

 خانه ی وبلاگ نویسان بوشهر          http://bushehr.ws      

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 11:28 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

سلام . خوبید ؟ خوشید ؟ سلامتید ؟

امتحاناتون شروع شده worried؟ ما از شنبه - ۹ دی امتحاناتمون به طور رسمییییی شروع میشه worried .

از فردا هم تعطیلیم تا ۳۰ دی . البته ۲- ۳ تا از امتحانامون توی برنامه نیست که بعدا امتحان میدیم .

اینم برنامه امتحانیم :

 شنبه               ۹/۱۰/۸۵   حسابان

 سه شنبه        ۱۲/۱۰/۸۵  فیزیک

 پنج شنبه         ۱۴/۱۰/۸۵  عربی

 یکشنبه           ۱۷/۱۰/۸۵  شیمی

 سه شنبه        ۱۹/۱۰/۸۵  زبان انگلیسی

  پنج شنبه      ۲۱/۱۰/۸۵  زبان فارسی

  شنبه            ۲۳/۱۰/۸۵  جبرو احتمال

  دوشنبه         ۲۵/۱۰/۸۵  تاریخ

  چهارشنبه     ۲۷/۱۰/۸۵  دین و زندگی

  شنبه          ۳۰/۱۰/۸۵  هندسه

این طور که بچه ها می گفتن ادبیات هم ۷ بهمن هست .

از ۳۰ دی هم میریم سر کلاس می شینیم worried  . هیچ گونه تعطیلی هم نداریم . باید بشینیم درس بخونیم .

یعنی چی ؟ آهان الان میگم خدمتتون .

یعنی اینکه : چت تعطیل sad- وبلاگ نویسی تعطیل worried- اس ام اس بازی طولانی اکیداااااا تعطیل crying- تلفن حرف زدن طولانی تعطیل sad- تفریح نداشته ( نداشتیم که , اما اونم ) تعطیل worried- سینما تعطیللللللل crying و ....................................... که همه ی اینا مساوی میشه با بدبختی !!!!!!

مدارس دیگه انگاری از ۹ دی شروع میشه امتحاناشون تا ۲۴ دی . نمی دونم برنامشون چیه . هر روز امتحان میدن یا ممکنه چند تاش خارج از تعطیلی باشه .

اما چیزی که می دونم اینه کهههه :  هیچ کدوم از امتحاناتمون رو با بقیه ی مدارس هماهنگ نمیدیم . دبیرامون سوال طرح میکنن cryingnailbiting crying nailbiting.

برام دعا کنید .

موفق باشید .

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 7:14 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

سلام . خوبید ؟

والا انگاری من از ۵ - ۶ جا دعوت شدم به یه بازی . والا خودمم نمی دونم چه خبره اما دیگه چه کنیم .

۱- من آقاااااااا عروسک دوست دارم . خو چه کنم ( خوب چه کار کنم ؟ ) ؟ دوست دارم . مخصوصا از نوع جک و جانوریش love struck . عروسک فروشی نیاکان دیگه از دست من کشته شده big grin .

۲ - پارسال داشتیم توی راهروی مدرسه شلوغ می کردیم . دبیر پرورشیمون اومد گفت چه خبرتونهههه ؟ مدرسه رو گذاشتین رو سرتون angry. ما : ما خانوممممممم؟ ما نیستیم که . سوم ریاضیا هستن ( اون موقع دوم بودیم big grin ) . خانومه رفت سراغ اونا و کلی دعواشون کرد .

۳ - اولین امتحان تاریخ بود که دادیم . من نمرم ( نمره ام big grin ) کامل نشده بود . منم که اعتراااااااض . دیدم نه نمیشه تاریخ کامل نشم زشته اصلا . رفتم نگاه کردم از چه سوالی نمرم کم شده دیدم بهههه بهههههه جا داره که بخوام اضاف کنم whistling whistling . منم نوشتم تا جایی که برگم جا میداد . حالا فکر کنیم ۲ دقیقه قبلش رفته بودم سوال قبلش رو به دبیرم نشون داده بودم که اشتباهی ازم نمره کم کرده بود . خو سییییییی چه متوجه نمیشی دبیر گرامی عزییییییزم ؟؟؟؟؟؟؟؟ رفتم نمرم رو گرفتم و .... . اییییی حال داد  whistling whistling  من واقعا لذت میبرم وقتی می بینم نمرم کامل شده big grin . خوب خداییش حقم بود . الکی به اون قسمتش نمره نمیداد هر کی ننوشته بود .

۴ - هفته ی پیش لیلی نیومد سر کلاس کامپیوتر تا بشینه امتحان زبان فارسی بخونه . دبیرمون صداش کرد برای حضور غیاب . ما : آقا همین الان اجازه گرفت رفت بیرون . دبیرمون : هممممم. آره اجازه گرفت . 
  surprise surprise surprise surprise خو سی چه باور می کنیاااااااا ؟ ما دروغ میگیم شما چته big grin؟

۵ - آقا این عذاب وجدانه شدیییییید . حالا کامل نمیگمشا اما خوب big grin . تابستونی بود داشتم با یکی از بچه ها می چتیدم . هر چی می گفت . من می گفتم : هااااا ؟ نه من نمی دونم . تا توضیح میداد میگفتم می دونمممممممممممم . آخه من قبلش اینایی رو که میگفت می دونستم . ( در مورد کانال های تی وی بود . ) بعد خلاصه خیلییییییی ضایعش کردم whistling whistling  . خدا کنه نخونه اینجا رو . من اینجا ازش معذرت می خوام . اما به خودت نگیریاااااااااااا big grin .

خوب دیگه ببخشید بازی من خوب از کار در نیومد . اما خوب دیگه چه کنم ؟ به بزرگیه خودتون ببخشید . همسر جان گفتن و من سریعا نوشتم .

دعوتی های من : داداش پویا جونم نرگس جونم , محبوب جونم , آب معدنی عزیز  , افشین جان

پی نوشت : تکراری نمیشه دعوت کرد ؟ خوب باشه اگه تکراری نمیشه دعوت کرد من به جای محبوب و افشین , لی لی جون و حاج عماد رو دعوت می کنم .

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 3:52 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

من مریم هستم متولد 25دی ماه 1368 از بوشهر!!!!
وبلاگ نویسی رو از 9 شهریور 1384 شروع کردم.
می نویسم برای ثبت لحظات تلخ و شیرین زندگیم ....
می نویسم یادگاری تا بماند روزگاری
من نمانم روزگاری این بماند یادگاری

 

روزی روزگاری
ایمیل من
آرشيو وبلاگ




تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384



Designed By
RooZi RooZeGari