تبليغاتX
... روزی روزگاری

    بیا ای دل کمی وارونه گردیم

                       برای هم بیا دیوونه گردیم 

   شب یلدا شد نزدیک ای دوست

                       برای هم بیا هندونه گردیم

 

عمرتان صد شب یلدا . دلتون قدر یه دریا . توی این شب های سرما . یادتون همیشه با ما .

یلدا مبارک !!!!!!

دوستتون دارم love struck rose kiss

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 1:51 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

سلام . چه خبرا ؟ چه طورین ؟

من که امروز شاد می زنم love struck.  به دلیل شدت بارون امروز مدرسه در ۳ مقطع دبستان - راهنمایی و دبیرستان تعطیل شد . دستشوووووووووووون درد نکنه love struck.

من که تا ساعت ۱۱:۴۵ صبح خوابیدم و حالی به حولی . که اونم اگه تلفن زنگ نمی زند بیدار نمیشدم از خواببببب شیرین crying .

دیروز یعنی ۲۵ آذر یکی از روزای خوب زندگیه منه love struck . که حالا این روز مصادف شده با تولد کی ؟؟؟؟ خوب معلومه دیگه !!!!!!! سیمین جونم  . عزیزم ایشالا ۱۷۰۰۰۰۰ سال زنده باشی .

فردا امتحان ادبیات ترم اول دارم . شفاهییییییییی crying . کلییییییی اعلام داره worried و یعنی فقط شانس آوردیم که امروز تعطیل شد . و الا ............

نتایجه ی انتخابات شورای شهر :

۱ - امان الله شجاعی 

۲ - حمیده ماحوزی  

۳ - مسعود شکوهی 

۴ - داریوش پوربهی  

۵ - اردشیر محمدی باغملایی  

۶ - سیامک احمدی  

۷ - نصرالله اسدی

و اماااااااااااااا مسابقه ی فوتسال بین تیم خانه ی وبلاگ نویسان جنوب و نشریه ی پیغام جنوب برگزار شد که این عکسش : 

        

اینم گزارش کامل :

 خانه ی وبلاگ نویسان بوشهر ==> کلیک کنید

 زندگی زیباست ای زیبا پسند ==> کلیک کنید

 روز نوشت های حاج عماد ==> کلیک کنید

 نوشته های پویا پولادتن ==> کلیک کنید

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 3:6 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

سلام . خوبید ؟ خوشید ؟ چه خبرا ؟؟؟؟

خوب این روزا دیگه همه می دونین که بحث بحثه چیه ؟ آره دیگه . شورای شهر .

من واقعا نمی دونم چی بگم ؟ تبلیغات هم دیگه حدی داره . بابا زدین شهر رو داغون کردین . دیگه دریغ از یه دیوار سالم تو کوچه پس کوچه های این شهر .

ای بابا این چه وضعشه ؟ از ۴ طرف سطل زباله های خیابون ساحلی هم نگذشتن دیگه .

شما کاندید شدید و بعدشم قراره به سلامتی بشین نماینده ی این شهر که آبادش کنین . اما همه ی کار هاتون خلاف اون شعار هایی هست که توی پوستر هایی که این همه خرج کردین هست .

مگه وظیفه ی شما بعد از انتخابتون چیه ؟ جز اینکه به وضع زیبایی و آبادانی این شهر برسین ؟ پس چرا از همین الان شروع نمی کنین ؟ چرا این همهههه پوستر و عکس توی کوچه خیابونا ریخته ؟

فقط تنها شانسی که آورده ( البته شایدم نیاورده باشه . اما من هنوز ندیدم ) اینه که با اسپری اسم کاندیده ها رو روی دیوارا ننوشتن .

مگه تابلو های بزرگ درست نکردن برای نصب پوستر ها ؟ پس چرا دیگه می زنین دیوارا رو داغون می کنین ؟ بعد کی می خواد بیاد اینا رو جمع کنه ؟ عمرا اگه یکیتون بعد این کار رو انجام بدین .

ما از کاندیده های عزیزم چیزی نمی خوایم ( البته فعلا ) جز اینکه از حالا به فکر شهر باشن و تمیز نگهش دارن .

کاندیدای عزیز می تونن ۲ تا دونه تابلوی بزرگ از عکسشون و اهدافشون رو بزرگ بزنن توی شهر . فکر کنم اینطوری همه ببینن . شهر هم کثیف و بد قیافه نشه !!!!!

               at wits' end - New!    worried    crying    at wits' end - New!    worried    crying 

اینم با اجازه ی آقا افشین چند تا عکس از وضعیت شهر :

      

       

     

    

 فکر نمی کنم درخواست زیادی بوده باشه .

         با تشکر

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 1:20 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

همه ی هستی من آیه ی تاریکی توست

که تو را در خود تکرار کنان

به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد

من در این آیه تو را آه کشیدم , آه

من در این آیه تو را

به درخت و آب و آتش پیوند زدم .

                                             فروغ فرخزاد

                                        **************

سلام . چه طورید ؟ چه خبرا ؟

هوا بس جوانمردانه بارانیست و حال میده الان بری کنار دریا ( خلیج همیشه فارس ایران ) و بشینی به دریا یه دل سییییییییییر نگاه کنی و حالی به هولییییییی love struck.
شایدم حال میده بری زیر بارون  و گریه کنی تا کسی اشک هات و نبینه love struck .
یا به عبارت دیگه بهتره بگم هوا ۲ نفرست . ( ۲ نفره است . ) که البته توی این مورد مساله پیش میاد . حالا نفر دوم رو از کجا بیارییم ؟؟؟؟؟        crying crying
که البته من نفر دومم همیشه سوگند جونم بود که اونم رفت . اما امروز با فروزی جونم راه رفتیم زیر بارون . مثل از این آدم رمانتیکا دست در دست هم به مهر میهن خویش را کردیم آزاد big grin . من و فروزی از یه ور می رفتیم . لاله و سوری هم از اونور میومدن .

سه شنبه چهلم پدر بزرگم بود . خدا خیلی بیامرزتش . بعد از مراسمی که توی مسجد بود دیگه به خاطر بارون همونجا مراسم تموم شد و دیگه بعد خودمون رفتیم سر خاک . که البته کلیییییییی از آشنا ها اومدن با وجود بارون .

وای دیگه دارم می میرم از امتحان . شکل امتحان شدم . هر روووووووز هر رووووووز امتحانcrying .

دلم واسه یه سری از دوستام خیلی تنگولیده . اما ازشون هیچ خبری ندارم crying . امیدوارم هر جا هستن خیلی خوش باشن .  

خوب دیگه فکر کنم همینا کافی باشه . چیزه خاص دیگه ای به ذهنم نمی رسه .

موفق باشید و خیلی خوشحال rose kiss.

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 1:29 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

سلام . خوبین ؟

من زیاد بد نیستم . فقط باید بگم توی این چند روزه و توی این هفته و هفته های بعد پدر در اومده crying . هر روووووووووووووووووز امتحان دارم crying . دلم برای خودم و دوستام خیلیییییی می سوزه . بمیرم الهی برای خودم crying . بقیه هم برای خودشون بمیرن whistling . به من چه ؟ مگه من مسئول بقیه هستم big grin؟

خوب توی این هفته و هفته ی پیش و البته سال هاست که اتفاقات جور واجور و .... میفته . ۲ تا اتفاقی که توی این دو هفته توی مدرسمون افتاد رو بگم براتون at wits' end - New! worried .

یکشنبه ی هفته ی پیش بود ؟؟؟؟؟ یا خدا شنبه بود ؟ نه همون یک شنبه بود . که جلسه ی دبیران بود و همه ی دبیرا جمع شده بودن توی سالن مطالعه ی اون یکی ساختمونه ( مدرسمون ۲ تا ساختمون داره . یکی که کلاس ها و نماز خونه و .... هست . یه ساختمون ۲ طبقه هم داره که آزمایشگاه فیزیک و آزمایشگاه شیمی - زیست و کتابخونه و سالن مطالعه هست . و البته یه جای دیگه از حیاط هم یه ساختمون هست که کارگاه کامپیوتره ) . خلاصه ما هم اومدیم بیرون از کلاس surprise ( این که چشمام این جوری میشه اینه که ما اصولا از کلاس بیرون نمیایم big grin . می ترسیم خسته بشیم tongue) و اومدیم نشستیم زیر پارکینگ . ( من - فروزی - سوری - لیلی - لاله - یاسی و .... ) .
که یه دفعه دیدیم مدیرمون اومد طرفمون . ما هم هی اهمممم اوهوووووووم لیلی چیزه, موبایلا رو قایم کن . لیلی تا به خودش جنبید مدیرمون گفت : موبایلتو بده ببینم .  worried worried . اونم فقط موبایل فروزی که روی پاش بود رو داد . وای اینقدررررررررررررر عصبی شدیم که نگو crying ( نگید crying ) . بعد از زنگ هم رفتیم با ناظممون گفتیم خانوم لطف کنید موبایل رو بدین . اونم گفت : عمراااااااااا . حتی اگه مادر پدرتونم بیان نمیدیم بهشون .       surprise surprise surprise surprise .
دیگه مامان خانومی فروزی گلی با مدیرمون صحبت و از این حرفا . ایشونم گفته بوده باشه میدیم فردا موبایل رو بهش .
فرداش شد . بازم ناظممون گفت نهههههه باید شورا گرفته بشه . surprise ...........
در طی صحبت هایی که با مدیر آموزش پرورش شد ایشون اعلام کردن که هیچ گونه منع قانونی وجود نداره .
دیگه خلاصه به یه زوووووووووووور و زحمت و اومدن مامان خانومی و آقای پدر فروزی جونی ( سه شنبه ) موبایل به صاحبش باز گردونده شد  .
بمیرم برای فروزی جونم ۲ روز بی موبایلییییییی چی کشید crying . معلوم نبود گوشیش شبا سرش کنار سر کی میذاشت می خوابییییییییییییید crying surprise big grin .

اون روز دوشنبه ( همین هفته ) هم امتحان ادبیات داشتیم . لیلی برداشت با خودش کتابش رو آورد سر صف . یه دفعه ناظممون اومد کتابا رو همه جمع کرد . ( کتاب مریم - رضوان - لیلی - یاسی ) at wits' end - New! . بعدم دیگه هررررررررر کاری کردیم کتاب رو  پس نمی دادن at wits' end - New! .
ما رفتیم نمایشگاه کتاب و اومدیم و ایناااااا . بعد به آقای رشید پور جون گفتیم : آقا شما حالا یه زحمتی بکشین بدن این کتاب بچه ها رو . حتما روی شما رو زمین نمیندازن . گفت باشه حالا تا ببینم چی میشه .
دیگه همه با هم ( تجمع عمومی big grin ) کردیم در دفتر مدرسه . بعد آقای رشید پور اومد گفت : بدین کتاب بنده خدا ها رو . 
                                   surprise surprise surprise surprise  surprise surprise surprise surprise
در عین ناباوری دیدیم ای وللللل قشنگ کتابا رو دادن .
حالا اگه شما هم مشکلی داشتین بگین من به آقای آقای رشید پور بگم بیاد یه صحبتی کنه  big grin .

از نمایشگاه که برگشتیم بچه ها داشتن کتاباشون رو به آقای رشید پور نشون میدادن . بعد فروزی داشت کتابایی که لاله واسه خواهرش خریده بود رو بهش میداد ( حسنی بود big grin ) و کتاب تست عربی رو میذاشت توی کیفش . آقای رشید پور : خوب چرا تا چیزی می خری که نمی فهمیشونننننن big grin . ( حسنی + تست عربی )


              خیلی ها معنای امید را ,

              از زمین های خاکی نا کجا آباد آموختند .

             چشم به آسمان ندوز

             قرار نیست همه ی اتفاق های بزرگ ....

            همیشه از آنجا شروع شود !!!!

قربونتون . مواظب خودتون باشید .

پی نوشت : قرار بود توی این هفته بوشهر بیشترین بارون خاور میانه رو داشته باشه . اما همون شد که خودم گفتم big grin . دریغ از یه قطره . فقط یه شب ۱ ساعت بارون اومد .

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 1:9 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

آنچه امروز به عنوان شعر معاصر ایران, خود را به دوستداران و خوانندگان باز می تاباند دستاورد شکوفیده شکوهمند عرق ریزان روح و جان بزرگانی است که هر کدام از سمتی و سویی از این جغرافیای دیر سال با باری از نشانه های فرهنگی و نشات های هنری و ادبی در این پهنه بر دیوان شعری ایران مهین فزونی بخشیدند و به خوش آیند رسم پیشینیان خویش از کلام و کلمه بنایی را پی افکندند که انسان ها را هم چون آینه هایی رو در رو به جاودانگی گسیل می دارد .                                       

رهگذری که نیمای یوش با خلق و خلاقه ی بی محابایش بسان داروگی نوید بارانش داد و افسانه های شعر ایران را ماننده ی صور فلکی به نقش در آورد و در هیات نمایی نزدیکی نمایانش ساخت .

و آن گاه ستارگان سپهر این گردون شعر و موسیقی غزل ها سرودند و سپید سر دادند .... تا بامدادی همواره از پشت کوهساران به میان آید و امیدی جاودان از خراسان قدیم, زرتشت را دوباره به نجوا نشیند  و فروغ, روشنای تولدی دوباره گردد و سهراب, آب ها را به ترانه آورد . آری ;از این کاروانیان, یکی شاعر دشت ها و دریاها شد . شاعری اندیشناک دیدار دوباره ی نیما ! آتشی که زخمه های درونش از همان آغاز هم, آهنگ دیگری را در آواز می خواندند و شعری بلند در وصف گل سوری سرودند . خنیایی که در سرنا دمیده می شد باری از ابتدای خزر بود تا انتهای خلیج !

این بار شاید شاعری صور فلکی را تکمیل می نمود, که گندم و گیلاس را برای لنگرگاه همیشگی اش, بوشهر, گرد آورده بود تا حادثه ای در بامداد او را با مردمان آبادانش تنها نگذارد و غزل غزل های سلیمان, منوچهر آتشی را همواره در تخلص شاعری خویش بشناساند ....

و سالی می رود اکنون, از بدرود اندوهناک شاعری که لحظه ی دیدارش, مجال خواندن تک بیت غزلی بی انجام بود و حادثه باز هم پیش از آن فکر کنی روی داده بود و شاعر حالا آرام گرفته در میان آواز های خاک ....

هماره باد آواز های آتشین اش ....

                     

دیروز مراسم سالگرد مرحوم منوچهر آتشی بود . اینم شعر یکی از شاگردان ایشون .

 روزی که آمدم

 کنار پنجره پی شعر هایت

 گرم شوم و آهسته برویم

 تو سبز می نوشتی و آفتابگردانی نامش را به من گفت

 و من جوانه زدم در نگاه پدرانه ات

 حالا کدام شاخه در هوای بی تو جسارت روییدن دارد

 هنوز اشتیاقی را که در سر بالایی کوچه نور را نمی دید , یادم هست .

 و آن فنچ پیری که سر در گریبان نبودنت فرو می برد

 یکشنبه ها بر ایوان لحظه هایت

 خیره در زمزمه ها و آتش سیگارت

 هنوز یادم هست

 روزی که آمدم و تو از آمدنم شاد شدی

 گفتم دیشب آهنگ دیگر خواب از چشمانم ربود

 و من تا صبح پلاسیدم

 شعر گفتم و انگار صدای ترکیدن استخوان هایم را می شنیدم

 خندیدی و گفتی

 کاش نبود شعر .

      << مرگ تو محبت را به چوب و فلک کشید . >>

                                                        طاهره خدیری 

   عکس ۱         

  عکس ۲     گروه موسیقی . حسام و حماسه حق پرست و ....

  عکس ۳

  عکس ۴

  عکس ۵

  عکس ۶        در آینده قراره این شکلی بشه اونجا.( کنار مقبره ی شیخ حسین چاهکوتایی )

  عکس ۷        شیرین آتشی .

پی نوشت در مورد عکس ها : ببخشید کیفیت عکس ها خوب نیست . آخه فاصله ی ما خیلی دور بود و مجبور بودیم خیلی زوم کنیم به خاطر همین این طوری شد .

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 7:34 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

من مریم هستم متولد 25دی ماه 1368 از بوشهر!!!!
وبلاگ نویسی رو از 9 شهریور 1384 شروع کردم.
می نویسم برای ثبت لحظات تلخ و شیرین زندگیم ....
می نویسم یادگاری تا بماند روزگاری
من نمانم روزگاری این بماند یادگاری

 

روزی روزگاری
ایمیل من
آرشيو وبلاگ




تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384



Designed By
RooZi RooZeGari