تبليغاتX
... روزی روزگاری

سلام . خوبید ؟؟؟؟

من زیاد حرف نمی زنم . فقط اومدم گزارش مراسم افطاری وبلاگ نویسان بوشهری رو براتون بذارم .

جای من خالی بوده . می دونم . نمی خواد بگید . ( حالا گفتیدم اشکال نداره !!!! ) . خوب بنا به مشکلاتی که جمعه پیش آمد من نتونستم برم  .

زندگی زیباست ای زیبا پسند ( کلیک بفرمایید بی زحمت .) ==> آقا افشین

سوژه ( اینم بی زحمت کلیلک کنید .ضرر نمی کنید .) ==> آقا پدرام

قربونتون  

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 11:2 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

سلام happy. خوبین ؟ خوشین ؟ سلامتین ؟ بچه ی ننه ی کرامتین tongue؟

من که والا در حال تایپیدن , خواب هستم yawn sleepy . آخه دیشب رفتم خونه دوستم که با هم هندسه بخونیم واسه امتحان امروز و همچنین ۵۹ که روندش کنی میشه ۶۰ تا سوال فیزیک رو حل کنیم worried crying . تا ساعت ۱۲:۳۰ شب داشتیم درس می خوندیم بعدشم که خواستیم بخوابیم قرار شد ساعت ۵ بیدار شیم که من برای اون جواب سوال های فیزیک رو بنویسم و همچنین یه کم هندسه بخونیم باز sad . از وقتی من سرم و گذاشتم که کپه ی مرگم رو بذارم هی خواب بد دیدم . بیدار شدم دیدم ۵ دقیقه هست خوابیدم فقط crying . دیگه تا یک ساعت داشتم وول می خوردم تا بالاخره باز خوابم برد . باز یه کم خوابیدم باز خواب امتحان دیدم بیدار شدم crying ( ای خدااااااااااااا ) خلاصه سرتون رو درد نیارم تا ساعت ۵ فکر کنم من یه ۱۰ باری بیدار شدم broken heart . دیگه توی مدرسه همش گیجی ویجی می زدم . اصلا هم انرژی نداشتم broken heart .
همون یه اپسیلونی که انرژی داشتم ( تازه اگه داشته بودم << جمله بندیش بده شما ببخشید blushing >> ) امروز صبح با رفتن به پیاده روی از طرف مدرسه از بین رفت whew!. از مدرسه تا پارک شغاب پیاده رفتیم crying . همچین زار می زنم انگار چند کیلومتره big grin؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اصلا به کیلومتر می رسه ؟ شما نمی دونید چقدر راهه از مدرسه ی ما تا پارک شغاب ؟ زیاد نیستا . اما خوب حساب کنید به منم بگید big grin .

استاد آزمایشگاه فیزیک : ای بابا این چه وضعشه ؟ سه شنبه رفتیم توی آزمایشگاه دیدیم استادش عوض شده و اون آقاهه رفته و یه خانوم جوون اومده I don't know .
که برای انجان آزمایش بی دررو وسایل نداشتیم و آزمایش انجام ندادیم و نشستیم به ور زدن  صحبت کردن با متصدی آزمایشگاه شیمی و زیست big grin . 
( آزمایش بی دررو وسایل خاصی نمی خواستاااااااا . اما خوب مدرسه یخ نداشت نمی شد big grin . )

دیگه اینکه برنامه کلاسیمون یه جاییش تغییر کرد و شد مثل قبل و ما به حقمون رسیدیم smug . هندسه که ساعت ۱۲:۳۰ تا ۲ روز سه شنبه بود تغییر کرد و به جای اولیه ی خودش برگشت . یعنی شنبه ساعت ۱۲:۳۰ تا ۲ batting eyelashes .

همیشه تا می خوان برنامه ی یکی از دبیر ها یا کلاس ها رو تغییر بدن از سوم ریاضی یا از هر کلاسی که ما هستیم مایه می ذارن phbbbbt .

و بالاخره پیشنهاد ما به نتیجه رسید بعد از قرن ها ( سال های پیش ) در مورد برنامه های امتحانی . که دبیرا بیان اول سال برنامه ی امتحانیشون رو بدن به دفتر مدرسه تا برنامه ریزی بشه و هیچ ۲ امتحان سختی با هم نیفته rolling eyes . اماااااااااا ..............
اما اصلا ما شانس نداریم . بازم اومدن ۲ تا امتحان سخت گذاشتن توی یه روز . آخه من چی بگممممم ؟؟؟؟ ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا angry crying crying ....

  ****  تو خوشبختی  ****

آیا سقفی بالای سرت هست ؟

نانی برای خوردن

لباسی برای پوشیدن

و ساعتی برای خوابیدن

داری ؟ آری .

نامی برای خوانده شدن

کتابی برای آموختن

و دانشی برای یاد دادن

داری ؟ آری .

بدنی سلامت برای برداشتن سبد

یک پیرزن .

سخنی برای شاد کردن یک

کودک

دهانی برای خندیدن و خنداندن

داری ؟ آری .

لحظه ای برای حس کردن

قلبی برای دوست داشتن

و خدایی برای پرستیدن

داری ؟ آری .

پس خوشبختی . بسیار خوشبخت .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 2:46 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

سلام . خوبید happy ؟ چه خبرا ؟

این چند شبه واسه منم دعا کردید praying confused ؟ امیدوارم که دعا های همه  مستجاب بشه praying و همه به آرزو هاشون برسن . اون آخر آخرا خدا یه نگاهی هم به من حقیر داشته باشه blushing ....

خوب این چند روزه مدرسه در کل بد نبوده . نه اینکه بد بوده هااااااا . نه اصلا . خوب بوده happy. از این جهت که با دوستام هستم و از اینکه دبیر های خیلی خوبی داریم امسال happy .

دبیر شیمیمون که همون دبیر پارسالیمون هست winking. البته دبیر تست شیمی آقای عطار هستن love struck .  می شناسید که ( بوشهری ها البتهههه tongue) ؟ خوب آخه معروفن دیگه big grin.

دبیر زبان که دیگه ...... بگم بده ؟ دروغ گفتم  not talking. بگم خوبه ؟ خداییییییییش دروغ گفتم not talking. پس می گم : عالیهههههههه love struck . حرف نداره rose love struck  kiss !!!! خوب می شناسیدشون دیگه ؟ آره حتما می شناسید . پس نمی گم big grin .

دبیر حسابان و جبر و احتمالمون رو که بازم فکر کنم خیلی از بوشهری ها بشناسن happy love struck . حالا اگه هم نمی دونید پرس و جو کنید می فهمید دیگه big grin . بگم کیه ؟ باشه می گم . آقای رشید پور batting eyelashes . صداش شبیهه اردلان شجاع کاوه ( دکی جون توی سریال صاحب دلان . اااااااا خودم می دونم .می دونی خواستم بگم که یادت بیاد phbbbbt ) هست big grin don't tell anyone و البته همچنین قیافش . فکر کنم داداش دو قلو بودن قبلنا big grin !!!!

دبیر فیزیک هم همون خانوم پارسالیه هستن . و دبیر آز فیزیک رو من هنوز ندیدم . چون این هفته تست شیمی داشتیم من استاد آز فیزیک رو ندیدم . اما میگن یه آقای مشهدی هست . شبیه خداداد عزیزی big grin . ( حالا بعد میام خبرش رو بهتون میدم . چون شنیدن کی بود مانند دیدن big grin ؟ )

هندسه هم که دبیر ریاضی و هندسه ی پارسالیمون هستن whistling .

تاریخ هم دبیر دوره راهنماییمون بید big grin . اون روزی سر کلاس من رو دید . گفت : اااااا مریم کجا بیدی نبیدی ؟ بعدم گفت : نگاه تا نبودی این لاله ساکت بودااااااااا . اومدی به حرف زدن واداشتیش .... surprise whistling  .... من و حرف زدن ؟؟؟؟ دههههههه آخه کی سر کلاس حرف می زنه waiting ؟ at wits' end - New! من از تاریخ بدم مییییاااااااااد . بیاین بدید من ۴ بار دیگه همون جغرافیای بیخود پارسال رو می خونم اما تاریییییییییییخ crying crying crying crying .

دبیر ادبیات و زبان فارسیمون هم که همون دبیر ادبیات پارسالی هستن . یه دبیر خوب و با تجربه و البته سخت گیر nailbiting . به جون خودم من تا پارسال نمی فهمیدن زبان فارسی یعنی چی ؟ در طول سال فقط ۲ بار خوندمش . یه بار ترم اول یه بار هم ترم دوم . اما این دبیر جونمون هر جلسه کوییز می گیره nailbiting .

 ** ای خدااااااا اون کسی که اولین بار کوییز گرفتن رو شروع کرد از هستی ساقط کن not worthy . **
 << حالا نه به این شدت tongue big grin  tongue big grin . خدا نکشی هاااااا . خوبه الان کوییز میدیم مرتب دیگه واسه امتحان یکی نمی زنیم تو سر خودمون یکی تو سر کتاب rolling eyes . >>

دبیر ورزش هم که همون دبیره از سال سوم راهنمایی تا ( یا دوم . والا یادم نیست ) تا حالااا . همسر محترمه ی آقای عطار big grin  love struck.

دبیر عربی هم که دبیر سال اولمون هست . خداییش خوبه big grin . ما تازه داریم می فهمیم گرامر قواعد عربی یعنی چه ؟
آخه دبیر پارسالیمون بهترین استاد تست بوشهر بودااااا اما خوب متاسفانه همه چیز رو به ما تستی می گفت و ما هم هی گیج می زدیم و یاد نمی گرفتیم sad crying .

دبیر کامپیوترمون هم کهههههه whistling . big grin big grin . نه خداییش من یه جلسه نشستم سر کلاسش خوب بید . خوب درس می داد . فقط یه مشکل بزرگ داشت . اگه حتی " و " هم می گفت می نوشت روی وایت برد big grin . ( ها خواستم بگم مدرسمون وایت برد داره . حرفیههههههههه waiting؟ )

دبیر دین و زندگی هم خیلی دبیر خوبی هستن love struck . اما خیلی سخت گیره nailbiting. کلمه به کلمه می پرسید . خیلی بد جوری بود . من می ترسمممممم sad . آخه از بس کتاب دین و زندگی هم کتاب بیخودیه . همون بینش و معارف اسلامی هست اومدن مثلا ساده کنن واسه دانش آموز . بچه رو می پیچونن آخرش هم معلوم نیست چه خبر میشه . حالا خوبه سال اول همه چیز به رسیدن به کمال ختم میشد big grin . اما دوم و سوم دیگه اینطوری نیست . منم که توی نوشتن چرت و پرت برای دین و زندگی استاد بودم و نمره می گرفتم مطمئنا امسال باید مثل بچه خوبا بشینم دین و زندگی رو حفظ کنم crying whew! !!!!!!

خوب اصلا از مساله دور شدیم من اومده بودم یه چیزه دیگه بگم اصلا . نمی خواستم در مورد دبیر ها بگم اما خوب دیگه tongue .

آقایون و خانوم های محترم هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستم . یه گوشی N72 ( نوکیا ) که فعال باشه و سریال نامبرش ( همون شماره سریالش ) توی شبکه اومده باشه لطفا برای من پیدا کنید worried . آخه از این همه مغازه ی موبایل فروشی خیلی هاشون به خاطر اینکه هنوز سیستمش توی شبکه نیست نیاوردن . یا اینکه , یه مغازهه گفت : ۵ تا داشته . ۴ تاش فعال شدن و به فروش رسیدن . یکی دیگش مونده که هر کاری می کنن توی شبکه نمیره crying . و گوشی ای هم که فعال نباشه نمی فروشن crying . حالا فعلا که البته ۶۲۳۰  مادر خانومی رو گرفتم big grin . اما خوب به هر حال !!!!!!

و دیگه اینکه آهانننننن . تیم فوتسال وبلاگ نویسای بوشهری با حضور کلی از آقایون وبلاگنویس توی بوشهر راه افتاد . خوشم میادااااااااا . بوشهر به هر چیش نرسه به این وبلاگ نویساش کلی اهمیت میده . جشن می گیره . جشنواره می ذاره . تیم فوتسال تشکیل میده و هزار تااااااا کاره دیگه . ( البته این به همت خود بزرگان وبلاگ نویس هستااااااا . فکر نکنید مسئولان واسه مردم کاری می کنن !!!! << اینم اصلاح شد به سفارش آقا افشین >> ).  آقا قربون دستتون rose. از این وبلاگها بخونید : حاج عماد دشتی - مجتبی

و اینکه دیگه خیلی مهمه : سایت آپلود عکس که البته لینکش رو توی پیوند ها هم گذاشتم . شدید پر سرعت .          
                            www.irjpg.com  

پی نوشت : وایییییی چقدر حرف زدم big grin . وایییییی چقدر اموشن استفاده کردم . گل منگلی شد .

پی پی نوشت : اینم بخونید خوبه . مربوط به مشکلات سایت بلاگفا هست sad . که کلافمون کرده at wits' end - New! ....    لینک

خوب دیگه قربونتون . نماز روزه هاتون هم قبول . موفق باشید و همیشه کامروا rose rose .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 8:59 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

سلام . خوبید همگی ایشالا ؟ بابت ۱ هفته غیبت من رو ببخشید پیلیز . دیگه چی کار کنم این درس های .... ( سانسور  ) نمی ذارن کهههههههههه !!!!!!

خوب از این مدرسه بگم . مدرسه ی قبلیه خودم .

شنبه که رفتم مدرسه اولین نفری رو که دیدم لیلی جونم   بود .  شد . بعد کلی بغل کردیم هم رو  که دفتر حسابانم پرت شد یه ور دیگه  . بعدم رفتم توی کلاس همه  شدن . بعدم کلیییی دست و جیغ و روبوسی و از این حرفا . اول مهر من بود . بچه ها هم می گفتن اول مهر ما هم هست  . بعدم فروزی و سوری اومدن ( البته می دونستن اونا . چون به نوشتن جزوه هام کمک کردن . قربونشون برممممممم   )

حالا یه هفته گذشته و دیگه همه ی دبیر ها فهمیدن من اومدم به غیر از استاد آزمایشگاه فیزیک  .

کلی حرف داشتم بزنمااااااااا  . اما اصلا یادم نمیاد . خوب حالا برنامه کلاسی رو بگم براتون .

 شنبه : شیمی - زبان انگلیسی - حسابان

 یکشنبه : حسابان - فیزیک - جبر و احتمال - آز شیمی / دین و زندگی *

 دوشنبه : تاریخ - حسابان - ادبیات - فیزیک

  سه شنبه : ورزش - شیمی - تست شیمی / آز فیزیک * - هندسه

 چهارشنبه : عربی - فیزیک - هندسه

 پنجشنبه : دین و زندگی - کامپیوتر - زبان فارسی

** دروس ستاره دار یک هفته در میون برگزار میشه .

برنامه ی همه ی کلاس ها رو گذاشتن بعد هر چی اضاف اومده گذاشتن واسه ما  .

قربونتون . موفق باشین  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 2:59 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

سلاممممممممممممممممممممم  .

خوبییییییییید ؟ من که عالی هستم  !!!!!!!!

من برگشتم مدرسه قبلیه خودم  . از فردا صبح میرم باز مدرسه ی خودم  !!!!!!!!!

خوب این خبر بود دیگه  .

هر که باشی و هر کار کنی , وقتی چیزی را از ته دل طلب کنی , از این رو است که این خواسته در روح جهان متولد شده است . این ماموریت تو بروی زمین است !!!!

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 8:36 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

سلامممممممم   . خوبید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من خوب نیستم . این دفعه دیگه قرار بود از دستم راحت بشیدااااااا . اما خدا انگاری خیلی دوستم داشت .

خوب بذارید بگم چه طوری قرار بود از دستم راحت شید .

والاااااا حدود ۲ - ۳ روز بود که من شدیدا قلبم درد می کرد  . هی از درد به خودم می پیچیدم . هی به مادر خانومی می گفتم . ایشون هم می گفت : از بس که بد می خوابی دختر .

خلاصه اینکه دیشب دیگه شدییییییییییییید حالم بد بید . نفس که می کشیدم انگاری از این تیر بزرگا ( همون نیزه . حالا گیر نده شماااااااا  ) فرو می کردن توی قلب جان بنده  . با این حال با اعتماد به نفس کامل نشسته بودم پای کامپیوتر و به امر مهم سرچ آنتی ویروس برای این ویروس یاهو مسنجر مشغول بودم  . و البته امر مهمتر چت   .

بعد دیگه دیدم نههههههههههههه نمیشه  . پا شدم . مادر خانومی هم گییییییییر که بیا بریم دکتر . به زور من رو بلند کردن بردن  . منم که از بچگی از هر کی دکتر بوده می ترسم  . ( آخه بچه بودم بستری شدم بیمارستان دیگه از اون موقع وحشت داشتم  ) . دیگه خلاصه رفتیم و دکتر جون گفت باید نوار قلب بگیریی nailbiting.

منم ندید بدید  . دهههههههههه خوب از کجا بدونم نوار قلب چه طوری می گیرن . تا حالا نگرفته بودم که . خلاصه شدید وحشت . بعد عصبی هم بودم angry. دیگه از اینکه از این ژلها  هم زدن رو دست و پام بیشتر عصبی شدم angry .

بعدم دکتر جون گفت : دختره این سنی که نباید حرف از قلب بزنه  . عجببببب . حتما عصبی هستی .

خوب دیگه تموم شد . انتظار داشتین کفن شم  بعد قصه تموم بشه  ؟

می خواهم همواره با لبخند خورشید , مثل عشق , طلوع کنم و با پنجره ها دوست شوم . می خواهم زادگاه شقایق ها را سر بزنم ; به آنجا که نیلوفران آبی , معصومانه می رویند , آنجایی که در سرزمینش فقط مهربانی است !!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 2:0 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

سلام سلام ۱۰۰ تا سلام ۱۳۰۰ تا سلام به روی ماهتون که دلم براتون خیلی تنگیده بود . البته میومدم نت و بهتون سر می زدم . اما حوصله ی آپیدن نداشتم . الان هم ندارم . اما خوب دیگه اومدم بگم من هنوز زنده هستم خوشحال نباشید  .

هممممممممم چی بگم ؟ کلی از روز رو بیکار هستم . آخه زود شروع می کنم به درس خوندن . و بعدش از اون طرف کلی وقت آزاد پیدا می کنم . حالا این چند روزه بچه بدی بودم و یه کم درس های سال های قبل رو نمی خوندم . بالاخره فقط امسال و سال آینده وقت دارم دیگه  . به نظر خودم اگه الان شروع کنم و بخونم تا ۲ سال دیگه یادم میره . امااااااااااا . ها اییییییی اما داره   . اما مگه آدم فقط باید یه بار بخونه ؟ نه گلم از این حرفا نیست . منم اغفال ( اقفال ؟ ) نکن  .

فردا هم امتحان حسابان دارم . امتحان که نهههههه . کوییز . من نمی دونم می خواد از چیش امتحان بگیره  ؟ خلاصه اینکه دیروز من خوندمش . امروزم یه بار دیگه می خونم .

همممممممممم ........ دیگه اینکه . هاااااااا اون روزی به سوگند جونم زنگ زدم . کلی ذوقیدم . اما سرما خورده بود من دپرس شدم  . اما حتما تا حالا خوب شده دیگه  . این تا من رو کفن نکنه نمیمیره که  . قربونش برمممممممممم .

ای وای کلی چیز میز یادم بود می خواستم بگماااااااااااا  . اما واسه آدم حواس نمی ذارن که  .

خوب اینم بگم آره دیگه اصلا حوصله ی هیچی رو ندارم  . اینقدرم بدم میاد یکی سوال پیچم کنه  .

سرم و کلیم ( کلیه ام  ) خیلییییییییی درد می کنن  . من اصلا آب نمی خورم  . کلیه جونم هم هی داد . بیداد می کنه هی درد می گیره . منم که بی رحمممممممم شدید   .

هااااااااااااااا اینم بگم  . اون روزی با فاطمه جونم   چتیدم . قربونش برم که چقدر جیگر من بیدهههههههه .

دیروز بود ؟ نه پریروز بود با نرگس جیگر     که الهی قربونش برم چتیدم . وای چقدر من دلم برای این جیگر تنگ شده بود آخهههههههههه ؟ خیلی !!!!! آخه دیگه گفتم که کانون هم نمی رم دیگه نمی بینمش  .

خوب دیگه فکر کنم به اندازه ی کافی چرت و پرت گفتم  . راستی ببخشید دیر آپ کردماااااا .

خدایا از تو نمی خوام که با من چنین و چنان کنی , از تو می خواهم با من هر آنچه را که می خواهی همان کنی !!!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 1:5 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

سلام . چه طورین ؟

مدرسه ای ها , مدرسه چه طوره ؟ دانشگاهیا کلاساتون شروع شده ؟

مدرسه ی جدید من که والا هنوز کلاسا درست برگزار نمیشه . به قول بچه ها گفتنی تق و لقه big grin .

دبیرایی که تا حالا اومدن سر کلاس , شیمی ( نیم نمره اضافه به مستمر ترم اول رو گرفتم  big grin , حسابان ( میگه شاید نیام . فعلا موقتیه worried . البته خیلی روی اسلو موشن بود big grin و میگفت نخندین سر کلاس . منم گفتم آقا خشک میشیم کهworried ) , تاریخ , عربی و زبان و زبان فارسی ( همون دبیر پارسالی phbbbbt ) و کامپیوتر ( بیچاره کشتیمش big grin . ته و توی زندگیش رو در آوردیم . آخرش مجبور شد یه چیزی بهمون نشون بده که ثابت می کرد متولد ۶۴ surprise هست .)  بودن .

خوب دیگه چی بگم ؟ هااااااااااا تیر بخوره توی این شیکمه بلاگفا phbbbbt ( جناب آب معدنی جان اینجا هم بخند به خاطر این جمله big grin ) . یا همش error میده یا اصلا باز نمیشه . دیگه کلافه کرده من رو  worried . شیطونه میگه ....... !!!! اما دیگه چه میشه کرد . حالا امیدوارم با این همه خراب بودن یه امکانات درست و حسابی اضاف بشه happy.

دیگه اینکهههههههه !!!!! آهان امروز یه عمو پلیسه اومده بود مدرسمون big grin . به همه میگفت : خواهر . نمی دونم حالا یا خودشون رو خیلی جوون پنداشته بود یا اینکه نمی دونم بازم والااااااااا I don't know .

خوب ماه رمضان هم که گفتم در موردش و ایشالا هم دیگه رو دعا کنید . منم دعا کنید . الان به یه دعا شدید احتیاج دارم sad .

خوب حالا خاطره ی مسافرت tongue: ( بیچاره خاطره ی این مسافرت شد جیگر زلیخا big grin)

روز ۲۳ شهریور البته به جای ۲۲ شهریور ( با یه روز تاخیر . اااا گیر نده خوب توی راه بودیم ۲۲م ) واسه سالگرد عقد و عروسی مادر خانومی و آقای پدر جشن گرفتیم . من و مهشید ظهرش به پسر خالم گفتیم و اونم قرار شد تابلو بازی در نیاره .
شب که اومدیم دیگه خونه خاله جون ( بقیه خونه ی مادر بزرگم بودن . خونه هاشون رو به روی همه big grin ) . بعد که مادر خانومی اومد و بعد از کیک و شیرینی و از این حرف ها گفت :

 - محمد خاله قربون اون شیکم توپولت برم که حرف توش جا نمیشه !!!!!!!!!!   

                          surprise angry  surprise angry  surprise angry surprise

خوب حالا یه چیزی دیگه بگم به درد بخور باشه . یه شعر بنویسم . خوبه ؟

    شبانه :

 مرا

 تو

 بی سببی

 نیستی .

 صلت کدام قصیده ای

 ای غزل ؟

 ستاره باران جواب کدامین سلامی

 به آفتاب

 از دریچه ی تاریک ؟

 کلام از نگاه تو شکل می بندد .

 خوشا نظر بازیا که تو آغاز می کنی !

 * * * *

 پس پشت مردمکانت

 فریاد کدام زندانی است , که آزادی را

 به لبان بر آماسیده ی گل سرخی , پرتاب می کند ؟ -

 ور نه ,

 این ستاره بازی

 حاشا

 چیزی بدهکار آفتاب نیست .

 نگاه از صدای تو ایمن می شود .

 چه مومنانه نام مرا آواز می کنی !

 و دلت

 کبوتر آشتی ست ,

 در خون تپیده

 به بام تلخ .

 با این همه

 چه بالا

 چه بلند

 پرواز می کنی !

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 8:25 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

سلام  . خوبین ؟

اول مهرتون مبارک   !!!!! ایشالا که روز اولی بهتون خوش گذشته باشه . من که بد نبود .

درسته یه کم غریب بودم . اما خوب دیگه باید عادت کرد . چه میشه کرد .

دوستام عصری زنگ زدن خبر گذاری ( گزاری ؟  ) بی بی سی کردن . و خلاصه اینکه این طوریاست دیگه .

از دبیر زبان گلمون هم کلیییییی تشکر می کنم از من پرسیده بودن   .

خوب انگاری از فردا هم ماه رمضان شروع میشه . پیشاپیش نماز روزه های همتون قبول . منم دعا کنید لطفا  .

خوب این طوری فکر کنم خوب باشه که هر بار یه قسمتی از این مسافرت رو بگم . البته اینم بگم که اولش خوش گذشت اما بعدش یه مشکلی پیش آمد که همه چیز به هم ریخت . بیخیال بابا    !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

شب نیمه ی شعبان : این اس ام اس رو زدم ( البته یه چیزی تو این مایه ها بود . چون الان دم دستم نیست این موبایله که ببینم چی بوده . )

<<<< مهدی آمد تا کلمه ی الله را بالاتر از هر کلمه ای در جهان نمایان کند / به وجود آورد / بگسترد . >>>>

شب هم که توی ماشین جشن گرفتیم  . ما صدای ضبط رو بلند کرده بودیم و دوستامون هم همین طور . هی از هم می زدیم جلو خل بازی در می آوردیم   !!!!
اینقدر هم که اصرار کردیم شب برسیم نتونستیم بریم حرم از خستگی .

اینم یکی دیگه : روز بعدش که رفتیم حرم . من کفشم رو اصولا باید این طوری بپوشم که آزاد باشه . از این ور اون ور هوا بخوره و الا پام اگزما می زنه و پوست پام سراسر کنده میشه  . خوب به نظر شما با این کفشی که ۲ تا بنده فقط میشه جوراب پوشید ؟؟؟؟؟؟؟؟ ما رفتیم دم در بهمون گیر دادن .
خانوم شما که جوراب نداری  . تازه لاک هم زدی . نمیشه باید بری بیرون نمی تونی وارد شی .
بابا ننت خوب . بابات خوب این چه کاریه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خلاصه مادر خانومی جون یه کمی باهاش کل کل کرد . آخرش مهشید جورابش رو در آورد داد به من .
خوب آیییییییییییی کییییییوووووووووو . حالا اون بدون جوراب بود . اما دیگه میگم آی کیو هستن اینه دیگه . نمیرن ۲ تا کتاب بخونن . کعبه به اون عظمتش مردم بدون کفش و جوراب میرن . حالا این میگه اون ماله نمازه . استاد اگه مطالعه داشته باشی می فهمی موقع نماز نباید پات معلوم باشه .

خوب قربونتون برمممممممم    ( تقسیم یادتون نره )

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 11:57 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

من مریم هستم متولد 25دی ماه 1368 از بوشهر!!!!
وبلاگ نویسی رو از 9 شهریور 1384 شروع کردم.
می نویسم برای ثبت لحظات تلخ و شیرین زندگیم ....
می نویسم یادگاری تا بماند روزگاری
من نمانم روزگاری این بماند یادگاری

 

روزی روزگاری
ایمیل من
آرشيو وبلاگ




تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384



Designed By
RooZi RooZeGari