تبليغاتX
... روزی روزگاری

سلام . چه طورین ؟

ما ( ما - دختر خالم - دایی جونم اینا ) داریم میریم شیراز برای دکتر من و دختر داییم .

شما چیزی از شیراز نمی خواین ؟

بگیداااااااااا !!!!! کیه که بگیره  ......

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 4:40 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

امروز اینجا تولده کسیه که من خیلییییی دوستش دارم love struck.

فاطمه جونم تولدت مبارک . ایشالا که ۱۹۰۰۰۰۰ ساله بشی .

کاش بودی اینجا میومدم می دیدمت کلی بوست می کردم kiss kiss !!!!

                    cake

                                             ۲۹ تیر ۱۳۸۵

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 7:53 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

آقا بگیرید این آقای بدهکار رو !!!!

زیاد اسمش رو لو نمیدم . فقط در حدی بدونید که اسمش آقای پویا پولادتن ایکس هست big grin.

پارسال که تازه از این سکه ۱۰ تومنی جدیدا اومده بود پویا قرار بود به من ۱۰ میلیون سکه ۱۰ تومنی به عنوان پول زور بده big grin.

بعد دیگه امسال گفتم اشکال نداره به جاش برام یه گربه بخر love struck. اینم از این مدلی که عکسش رو زدم پایین . 

                pishi

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 3:3 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

روز مادر و روز زن مبارک love struck love struck!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 1:30 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

سلام چه طورین big hug؟

خیلی دلم براتون تنگیده . این چند روزه ببخشید که کمتر میام نت nerd. آخه سرم گرمه به دختر خاله جونم که الهی قربونش برم love struck.

البته یه کمی هم ناراحتم worried. آخه کلاس دارم مرتب و نمی تونم درست و حسابی پیشش باشم . اما خوب دیگه چه میشه کرد . همینشم شکرررر happy.

الان هم از عکاسی میام worried. رفته بودم واسه ی آخرین مرحله ی ارتدنسی عکس بگیرم worried.
دفعه پیش که این عکس رو گرفتم کلاس چهارم دبستان بودم . وایییییییی خیلی بدجور بود worried crying. تمام لبم خون اومد worried.
خوب خداییش فکر کنید دیگه . ۲ تا فرسپس به اون گنده ای بذارن دهنت . از ۲ طرف بکشن تا ته اون حلقت مشخص بشه whew!.

آقای عکاسه یه لاوی می ترکوند حالم به هم خورد sick.
خانوم گل سرت رو ۹۰ درجه بچرخون به این سمت .
خانومی این ور .
.............
  ( حالا خوبه میانسال بود whistling  hee hee!!!!!!!!!!! )

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 11:26 AM  توسط مريم خانومی  | 



 

الان قبل از اینه که بخوایم بریم دختر خالم رو از فرودگاه بیاریم . چون پرواز تاخیر داشت پس وقت هست تا من بنویسم happy.
الان اومدم در مورد پارسال تابستون بنویسم happy.

پارسال تابستون من با دوستام ( فروزی و سوری ) قرار گذاشتیم که بریم خونه دوستم ( مهدیسlove struck ) . از صبح خاله کوچیکم مرتب زنگ میزد به مادر خانومی می گفت : امروز عصر مهمون دارید batting eyelashes.
هر چی مادر خانومی می گفت : کی ؟
خالم هیچی نمی گفت don't tell anyone.
ما هم شدید در کف بودیم بدونیم بابا این اخه کیه ؟ که خاله جون می گفت یه دختر هم داره .
شک کردیم که اون خالم باشه اما بهش که زنگ زدیم . گفت : نه بابا مگه بیکارم d'oh؟

خلاصه عصر شد و خاله جون اومد مادر بزرگم و درسا رو آورد خونه ی ما و چون مسیرش به خونه ی دوست من می خورد من رو هم برد . گفت ساعت ۹ میام دنبالت . آماده باشیاااا ....

ساعت حدود ۸:۳۰ من دیگه کم کم حاضر شدم . بعد زنگ در رو زدن . من رفتم خاله جون اومده بود دنبالم . یه دفعه یکی گفت : سلام !!!!!!!
من surprise nerd hypnotized hypnotizedشدم و بعدش یه جیغ زدم که فروزی و سوری اومدن بیرون .

ههههههههههه دختر خالم بود دیگه . چرا نمی گیرید tongue؟

من سوپرایز شده شدم hypnotized!!!!!!!
وای خیلی سوپرایز خوبی بود love struck. هنوز که هنوزه من تو کف سوپرایز هستم drooling. بعدم من پریدم بغلش . یعنی دوتامون با هم پریدیم big hug big hug.

حدود ۲ هفته دختر خالم بوشهر بود love struck. خلاصه جاتون خالی اساسی بهمون خوش گذشت .

توی این مدت هم من یکی از دندون های عقلم رو عمل کردم . همون روز دکتر بهم گفت : سفکل بی دندون tongue امروز حرف نزن تا صورتت ورم نکنه . شب که شد بیشتر از هر شب حرف زدیم  big grin . خاطرات بچگیمون رو بیل می زدیم ( به قول ملودی ) ......

بعد از چند روز هم یه صبح جمعه رفتیم دریا بعد که برگشتیم خوابیدم ظهر مادر خانومی اومد بیدارمون کرد گفت : بچه ها پاشین . مرضیه مامانتینا گوشی بر نمی دارن موبایل هم در دسترس نیست . یه حسی بهم میگه اینا دارن میان بوشهر . بیا زنگ بزن به همسایتون ببین چه خبره rolling eyes؟
مرضیه پاشد زنگ زد به همسایشون . دختر همسایشون گفت : مرضیه جون چشمت روشن امروز صبح هم که مامانتینا راه افتادن اومدن .          rolling on the floor  rolling on the floor

و این شد که ما اون روزا خیلییییییی بهمون خوش گذشت love struck. و امیدوارم امسال بیشتر از پارسال بهمون خوش بگذره .

به همتون ایشالا خوش بگذره happy.

پی نوشت : امروز قالب قبلی بلاگم رو گذاشتم . آخه دلم براش خیلی تنگ شده بود . با تشکر از آقا سعید که ( واااااااااای سعید نزن ) زحمت کشید و مشکلاتی رو که قالب داشت برطرف کرد .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 6:38 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

سلام

اینقدر دلم برای همتون تنگ شده که نگو .

اینقدر معتاد نت شدم که نمی دونم باید چی کار کنم ؟ اما باید کم کم عادت کنم چون دیگه اول مهر دیگه باید .........
 ظهر نتونستم بیام کلی دلم براتون تنگ شد .

از دست این بلاگفا هم که آدم نمی دونه چی کار کنه ؟ یه دقیقه درست میشه بچه ها میان نظر میدن یا من میرم نظر میدم تا میام برم بلاگ بعدی فرتی باز خراب میشه . عصبی شدم دیگه خواهر - برادر !!!! بعد میان میگن انگاری از ما خوشت نیومد .

اما مشکل همینه دیگه . من هر بلاگی میرم فکر میکنم بلاگفا هست بعد از خوندنش میبندم صفحه رو .
شرمنده به خدا .

اااااااااا راستیییییییییییی ........ فردا دختر خالم داره میاد بوشهر . کلی خوشحالم . فروغ هم که دیگه از این به بعد اینجاست انگاریییییییییی :دی

خوب دیگه منم اتاقم رو تمیز کردم . دل اونایی که اتاقشون نا مرتبه بسوزه :دیییییی

پی نوشت : رنگ پست رو هم نمیشه عوض کرد . نمی دونم چرا . در اولین فرصت شاید عوضش کردم .

پی پی نوشت : شرمنده نمی تونم اموشن بذارم . باید زود برم چون فردا تست فیزیک دارم . فردا هم جلسه دارم توی مدرسه واسه ی رنگ مانتوی سال آینده باید زود برم

بوووووووووووووووووس ( واسه خانوما :دی )

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 0:57 AM  توسط مريم خانومی  | 



 

ایتالیای همیشه قهرماااااااااااااااااااااااان

الهی که همیشه قهرمان باشی !!!!!!!!!!!!!!!

به همتون تبریک میگم

 

زیدان واقعا کار زشتی کرد . حالم به هم خورد ........

من موقع پنالتی ها وایساده بودم . از بس که استرس داشتم nailbiting ....

الان خیلی خوشحالمممممم love struck

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 0:15 AM  توسط مريم خانومی  | 



 

سلام چه طورین ؟

منم اییییی بد نیستم . اما الان کلی غصه دارم whew!. می پرسید چرا ؟ الان بهتون میگم .

قضیه اینه که من می خوام امروز عصر برم دریاااااااااااا . اما نمی تونم . چرا ؟ واسه اینکه همون ساعتی که همه می خوان برن منه بیچاره کلاس دارم . نمی تونم برمممممم crying....

اینجا یه پلاژ زدن واسه خانوما ( اولین باره توی ایران . اما حالا انگاری ایران چند تا بندر داره tongue .... اما خلاصه با کلاس شدیم دیگه cool .) توی پارک دانشجو . تقریبا مثل استخره اما خوب خیلیییییییی بزرگ تر و با آب دریا . دیگه کلر ملر نداره .

یه مشکله دیگه هم وجود داره . و اون اینه که من دچار کم خوابی شدییییییییییید شدم whew! . یعنی کم خوابی که شاید نشه اسمش رو گذاشت . یه جور بد خوابی . نصفه شب یه دفعه بیدار میشم تا صبح دیگه بیدارم . تا میام چشمام رو بذارم رو هم یه کم خوابم ببره باید بیدار شم برم مدرسه .
ای خدااااااااااا این مدرسه کی تموم میشه من راحت شم worried؟!!!!

یه راه حلی واسه این بی خوابیه من ندارید ؟

کتفم هم خیلی درد میکنه . مادر خانومی میگه از بس که بد می خوابی . worried crying .... من خیلی گناه دارمممممممم .

حالا همه ی اینا به کنارررررررر . یه بیچارگی دیگه هم هست .
اینکه ما یه همسایه داریم که حیاط خلوت خونه ی ما و اونا به هم چسبیده . البته اونا آپارتمانی هستن اما این بچه ی طبقه همکفیه worried رفته دو تا جوجه خریده . از شب تا صبح هی جیک جیک جیییک جیک ....... آدم رو کلافه می کنه crying.

خوب من برم تا بیشتر سرتون غر نزدم winking.

پی نوشت : خیلی خوشحالم المان دیشب برد  . ایشالا امشب هم ایتالیا ببره !!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 1:47 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

سلام

من افسانه هستم

دقیقا من  نقش زبل  خان رو بازی میکنم و همه جا هستم .....

زیل خان توی بلاگ نگار و ملودی و مریم .... خوب من به مریم خانمی گل قول داده بود که اگر  ایتالیا از المان ببره من توی بلاگش بنویسم  ..

نمیدونید  که من چه عشقی به این تیم  ایتالیا دارم و حال کردم و قتی ایتالیا برد  انگار تیم ایران برده بود توی دلم عروسی بود ... مخصوص وقتی  که گل دوم رو زد اون دختره کوچلو گریه کرد یاد اون موقعی افتادم که ایتالیا تو ی جام قبلی حذف شد و من چه اشکی ریختم که همه منو مسخره کردن .... ولی حالا

دو دوووووووووووووووووووو  دو ایتالیا  ..

انشا الله که قهرمان میشه ....

مممنونم  از مریم  جان

قربان همه شما افسانه

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 2:57 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

از دست این بلاگفا  !!!!!!!!!!!!!!!!

بابا این چه وضعشه ؟ چرا اینقدر کامنتدونی رو زشت کرده ؟

انگاری سرش رو گرفتن . سر و تهش کردن ........

 این همه روز سرورش خراب بود می خواست این کار رو کنه ؟؟؟؟؟؟

پی نوشت : اااااااا کامنت دونی بلاگفا رو صافش کردن . انگاری فهمیدن بیچاره سرش درد می گیره سر و ته باشه . صافش کردن

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 2:14 AM  توسط مريم خانومی  | 



 

برد تیم ایتالیا رو به همه ی طرفدارای گلش تبریک می گم love struck love struck!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 10:13 AM  توسط مريم خانومی  | 



 

ساده است نوازش سگی ولگرد

شاهد آن بودن که زیر غلتکی می رود و گفتن که سگ من نبود

ساده است ستایش گلی

چیدنش

و از یاد بردن که گلدان را باید آب داد

ساده است بهره جویی از انسانی

دوست داشتنش

بی احساس عشقی

او را به خود نهادن و گفتن که دیگر نمی شناسمش

ساده است لغزش های خود را شناختن

با دیگران زیستن , به حساب ایشان و گفتن که من این چنینم

ساده است که چگونه می زییم

آری

زیستن

سخت ساده است

و پیچیده نیز هم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 11:3 AM  توسط مريم خانومی  | 



 

سلام happy. چه طورین ؟

چه خبرا ؟ ما هم والا ملالی نیست جز دوری شما hypnotized.( چه لاویییی ترکوندم hypnotized

این روزا حالم یه جوریه d'oh. دلم می خواست دوستم پیشم بود . کجاییییییییی ؟؟؟؟؟؟؟ البته حالا هم کلی دوست جون جونی دارم که جونم واسشون میره ها اما خوب اونم یه دوست گلمه دیگه love struck.
نکبت داری حال می کنیاااااااا love struck love struck!!!!!!

انگلیس و برزیل هم که باختن crying. بی امید شدیم crying. نا امید نه هاااااااااااا . بی امید . حالا دیگه امیدمون فقط به ایتالیا و آلمانه .

که البته توی بازی ایتالیا - آلمان من فعلا گیجم باید طرف کی باشم hypnotized؟ طرف بازی جوانمردانه ( بابا جوانمردددددددددددددد big grin) . اما ایتالیا دیگه !!!!!!!!! نه آلماننننن ........ .ااااااااا حالا کو تا اون روز . اما ایتالیا ها !!!! مگه نه big grin؟

همش میرم کلاس . از سه شنبه هم کلاس زبانم شروع میشه .
هیپ هیپپپپپپپپپپ هوری باز
نرگس جونم رو می بینم love struck. دلم کلی واست تنگیده جیگر .

الانم کلی گشنمه . آخه ناهار و صبحونه نخوردم . شام دیشب هم نخوردم .من زنده هستم silly؟ البته نمی دونم گشنمه یا نه هااااااااا ؟ آخه هنوز زیاد شدید نشده که بخواد چشمام قیژی ویژی بره big grin.
شام دعوتیم خونه دایی جونم اینا . یه قلم از غذاها رو می دونم . چون قرار نیست بخورم از این نوع غذا . دلمه برگ مو time out - New!. قبلنا دوست داشتمااااااا . اما الان اصلا نمی تونم تحملش کنم . حالا شاید امشب باز دلم خواست خوردم big grin. خدا رو چه دیدی ؟ شیکمه منه big grin!!!!!!

تازه موس کامپیوترم هم دیگه خراب شده . باید برم یکی دیگه بخرم . کلافم کردهههه time out - New!.

دیگه اینکههههههههههههه . دیگه نمی دونم والا .

موفق باشید

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 5:6 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

آلمان شیره !!!!!!

 

ایتالیا شیره !!!!!!

 

می فهمین که کی تو دروازه ایتالیا بود ؟

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 9:32 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

سلام happy. چه طورین ؟

آخی یاد پارسال بخیر love struck. پارسال تابستون (تیر ماه ) که رفته بودیم شیراز , خانواده ی مادر خانومی ( دایی - دختر خاله و .... ) همگی با هم تصمیم گفتیم که بریم آبشار مارگون love struck.
و به خاطر اینکه راهش خطرناکه و نمی خواستیم خوشی این روز واسمون بد بشه تصمیم گرفتیم که یه ماشین بگیریم و همگی به هم بریم .
تقریبا ساعت ۷ صبح بود که راه افتادیم دیگه تا از شیراز خارج شد . رسیدیم به مکان مورد نظر شد ساعت ۱۲ silly.
یه قسمتی از راه هست که جاده خاکیه . جاده d'oh؟ نه بابا جاده کجا بودا ؟ در حدی که فقط یه ماشین بتونه رد بشه . تازه اونم اگه شانس بیاره نره توی دره d'oh. چون یه طرف این راهه دیوار بود . یه طرف دیگش یه دره بود بگم به عمق چقدرررر آخه hypnotized؟
از ساعت ۱۲ دیگه تا ۲ هم زیر آبشار بودیم و خیس شدیم و تا اون بالا بالاها رفتیم silly. کلیییی خوش گذشت . کلی خوشگله love struck.
خوب از این سفر یک روزه در طول راه و مکان آبشار کلی عکس گرفتم که چند تاش رو براتون می ذارم ....

پیشاپیش بگم که اگر کیفیت عکس ها خوب نیست .

            عکس ۱ : کلیک کنید

            عکس ۲ : کلیک کنید

            عکس ۳ : کلیک کنید

            عکس ۴ : کلیک کنید

            عکس ۵ : کلیک کنید

            عکس ۶ : کلیک کنید

            عکس ۷ : کلیک کنید

            عکس ۸ : کلیک کنید

پی نوشت : عکس ها رو لینک کردم . که دیگه معطل لود شدن صفحه و بعد عکس ها نشید .

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 7:27 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

اینشتین درباره ی زمان به ما این گونه آموخت که در جهان چیزی به نام زمان وجود ندارد . زمان تنها ابتکار و ابداع انسان به خاطر نیاز او به تجزیه و تفکیک به واسطه ی دید محدود اوست و نه چیزی غیر از آن .

نظرتون در مورد این جمله چیه confused؟

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 3:5 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

 آن گاه که تو را دیدم

   شوق دانستن این که تو چگونه آدمی هستی

   مرا غرق در هیجان کرده بود

   آن گاه که تو را شناختم

   دانستم تو هم

   مانند دیگران

   انسانی هستی

   با توانایی ها و کاستی ها ,

  آن گاه که با هم صمیمی تر شدیم

  شوق دانستن این که عشق به تو چه احساسی دارد

  مرا غرق در هیجان کرد

  ولی حال که نیستی

  زندگی بی تو

  سرابی است بی انتها  ....

پدر بزرگ عزیزم ۱۱ ساله که در انتظار بودنه با تو هستم sigh.میشه یه کاری کنی بیام پیشت sigh؟ روحت شاد و یادت گرامی broken heart!!!!

۱۱ سال پیش یه روزی مثل فردا ( ۴ تیر ) پدر بزرگ بسیار عزیزم از دنیا رفت crying. و ما رو غرق در اندوه کرد sigh....

                             ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از فردا مدرسه شروع میشه crying. یه تابستونه راحت واسه آدم نمی ذارن که angry!!!! از امروز دیگه هر ۶ روز هفته باید از کله ی سحر برم سر کلاس crying. خدا رحم کنه ....

+ نوشته شده در  شنبه سوم تیر 1385ساعت 8:30 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

 شاد بودن هنر است شاد کردن هنری والاتر

  لیک هرگز نپسندیم به خویش

 که چو یک شکلک بی جان شب و روز

 بی خبر از همه خندان باشیم

 بی غمی عیب بزرگی ست که دور از ما باد

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1385ساعت 3:22 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

سلام

اول از همه ببخشید باز . یکی از اینکه من خیلی تمبل شدم . یکی دیگه هم از اینکه نیومدم بهتون سر بزنم درست و حسابی .

دیشب خواستم بیام . اما نمی دونم این نت چش شده بود که وب پیج بالا نمیومد worried ....

یا امشب یا فردا میاممممممم

پی نوشت : مرد زندگی وبلاگتون چی شدهههههههههه worried؟؟؟؟

پی پی نوشت : هر کاری کردم نشد رنگ نوشته هام رو عوض کنم . اهههه !!!!

الانم دارم آماده میشم کم کم که عصر تولد دعوتم . خونه فروزی جونم هستم . با سوری .
نمی دونید اینجا چه وضعیه big grin .... از توی اون اتاقه صدای داد و بیداد میاد tongue

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 3:28 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

من مریم هستم متولد 25دی ماه 1368 از بوشهر!!!!
وبلاگ نویسی رو از 9 شهریور 1384 شروع کردم.
می نویسم برای ثبت لحظات تلخ و شیرین زندگیم ....
می نویسم یادگاری تا بماند روزگاری
من نمانم روزگاری این بماند یادگاری

 

روزی روزگاری
ایمیل من
آرشيو وبلاگ




تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384



Designed By
RooZi RooZeGari