سلام . چه طورین
؟؟؟؟
امروز این دومین باره آپ می کنم که جبران آپ نکردن ها بشه
....
امروز رفته بودم پاساژ که یه سری چیزایی که نیاز دارم بخرم . بعد یه عروسک فروشی
هست که من هر وقت که میرم پاساژ باید یه سری بهش بزنم حتی اگه چیزی نخرم
.
فروشندش هم یه خانومه هست که دیگه باهامون آشنا شده .
امروز هم رفتم . ببینم عروسک جدید چی آورده ؟
من همین جوری که مشغول گشتن توی ویترین مغازه بودم و داشتم از دیدن عروسک های جدیدش می ذوقیدم و همون جوری واسشون اسم انتخاب می کردم
یه خانوم و آقا با ۲ تا پسر بچشون وارد عروسک فروشی شدن .
از وقتی که اینا وارد شدن پسر بزرگشون که فکر کنم ۳ سالی داشت , هی گفت :
- بابا خواهش می کنم از اینا برام بخر . بابا من دوست دارم . بابا می خوام . مامان بخر من نمی تونم از اینا دل بکنم و ........
![]()
آخرش هم از مغازه رفتن بیرون و واسه بچه ی بیچاره چیزی نخریدن
.
که من کلی کفری شدم و کلی هم ناراحت
.
خوب بابا جون بچه هست نمی فهمه این چنده که ؟ خوب واسش یه چیزی بخر که اینقدر التماس نکنه . آدم دلش یه جوری میشه
.
درسته بچه نباید عادت کنه که هر چیزی دید بخواد ; اما خوب بالاخره حالا هم که دیده حداقل یه چیزه ۱۰۰۰ تومنی که دیگه می تونی واسش بخری
. ( من که ۱۷ سالمه عشق عروسک هستم
.چه برسه به بچه ی ۳ ساله
!!!!)
یه خانومه گفت : حالا اگه ما بودیما بچه هر چی دلش می خواست می خریدیم
. ( بوشهریا یا بهتر بگم جنوبیا خیلی دست و دل باز هستن
.)
اینجا توهین نشه به هیچ دوست عزیز از هر جای این کشور و دوستانی که اینجا نیستن
.
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 10:50 PM توسط مريم خانومی
|




