تبليغاتX
... روزی روزگاری

                        امشب, شب یلدا میاد                 نخود, نخود, نخود, نخود

                        صبح, وقتی خورشید در میاد         نخود, نخود, نخود, نخود

                        اون وقت شب یلدا میره                نخود, نخود, نخود, نخود

                        هر کی میره خونه ی خود             نخود, نخود, نخود, نخود

                                         

یلدا , بلند ترین شب سال به همه ی شما بهترینای روی زمین مبارک !!!!

امشب آخرین شب پاییزه . جوجه موجه هاتون رو شمردین ؟!  امیدوارم که جوجه های خوبی پرورش داده باشید .

امیدوارم که پاییز خوبی رو پشت سر گذاشته و زمستون خوبی رو پیش رو داشته باشید !!!!

موفق باشید .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 1:18 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

سلام

این پست مربوط به شنبه ی هفته ی پیش و این شنبه میشه !!!!

شنبه ی هفته ی پیش که ۱۹ آذر بود ما امتحان آمار داشتیم . من خونده بودم کاملا بلد بودم . البته یه قسمتی که مربوط به بخش سیگما میشد که بخش تکمیلی حساب میشد رو درست حسابی نخونده بودم به خاطر همین یه کم اضطراب داشتم برای ثابت کردنشون .

وقتی رفتم مدرسه هی بچه ها می گفتن که برید امتحان رو لغو کنید تو رو خدا ما نخوندیم بلد نیستیم و از این حرفها . ما رفتیم و از اونجایی که من با دبیر آمارمون خیلی جور هستم من گفتم :

آقا بچه ها نخوندن بلد نیستن دارن زجر می کشن . من خودم دوست ندارم امتحان لغو کنم ولی به تبعیت از بچه ها دیگه اومدم خدمتتون برای امر مهم امتحان لغو کردن ( دبیر آمارمون قبلا دبیر مادر خانومی هم بوده . به خاطر همین همیشه میگه : مریم مامانت اینقدر شلوغ نبود . تو به کی رفتی با این همه زبون ؟!!!!)

بعد گفت : چندمین باره که امتحان لغو می کنید ؟! من گفتم : آقا باور کنید اولین باره . آقا ما کی هفته ی پیش اومدیم لغو کردیم ؟! اونا ۳ تجربی بودن . ما نبودیم که .

دیگه خلاصه قبول کرد و ما با سرو صدا و شلوغ بازی اومدیم داخل کلاس . بعد من یه دفعه گفتم :

ای کیو هااااااااااااااااا هفته ی آینده که امتحان ریاضی داریم .

این موقع دیگه زنگ هم خورده بود و دبیر محترممون داشت میومد داخل کلاس . رفتم گفتم :

آقا نه نمیشه که هفته ی آینده امتحان ریاضی داریم شما امتحان رو بذارید دوشنبه . که گفت : بچه برو ببینیم .

گفتم : آقا اذیت نکنید ببین من چه مظلومم .

گفت : آره کاملا مشخصه  

دیگه خلاصه اومدیم داخل کلاس . و با توافق این شد که امتحان بدیم ولی بخش سیگما ها رو اثباتی نده . فقط حساب کردنی باشه .

امتحان شروع شد و ........ و از اون جایی که با بچه ها توافق کرده بودیم که هر گروه چند تا سوال حل کنن و بدن بقیه

دیگه خلاصه براتون بگم که سوال و جواب و هر چی که دلتون بخواد از اینور کلاس به اونور کلاس انتقال پیدا می کرد  .

گه گاهی دبیر عزیزمون سرش رو بلند می کرد و می گفت : بچه ها به برگه ی خودتون نگاه کنید .

بعد گفت : آقا سرت رو برگه ی خودت باشه . که یکی از بچه ها گفت : آقا با منی ؟!

دبیرمون گفت : مثل اینکه از خودت شکیا .

بعد در حال تصحیح کردن امتحانات کلاس ۳ تجربی بود که یه دفعه گفت : نگاه نگاه همشون مثل هم اشتباه نوشتن .

منم یه سوال سیگما بهناز بهم داد . رفتم ببینم درسته یا نه ؟!

گفت : نه آخرش درست کپی نکردی .

من : آقا از این حرفا به من میاد آخه ؟!!!!!!

بالاخره امتحان تموم شد و ....

    و اما امروز :

من امروز حالم خیلی بد بود نتونستم برم مدرسه .

گلاره ظهری باهام تماس گرفت و شرح وقایع امروز رو به طور کامل بهم داد .

گفت : ساعت آمار آقا برگه ها رو داد عین ۲۲ نفر ( کلاس ما ۲۳ نفره بدون من ۲۲ نفر ) بالا سرش بودیم که نه آقا این جاش اشتباه انجا اشتباه تصحیح کردین .

و بعد اون دبیر گلمون گفته : خوب که مریم نیستش و الا به جای ۲۳ نفر الان ۴۶ نفر اینجا ظاهر بودن .

دیگه خلاصه هیچ کس همون نمره ای رو که گرفته بوده رو قبول نکرده و ایشون مجبور شدن هی باز تصحیح کنن و همه از اون نمره ای که بودن بالاتر اومدن .

حالا این تا اینجاش . بعد نوبت دادن نمرات مستمر بوده که باز همه ی ۲۲ نفر باز بالا سرش بودن.

به هر کی که نمره می دادن داد و قال ( غال؟! ) همه بالا بوده که نه آقا نمرش رو ببر بالاتر .

مثل اینکه به من ۱۹ داده بوده که سوری دیگه چک و چونه زده نمره ی من شده ۲۰ .

بعدشم گلاره می گفت مگه بچه ها ولش می کردن ؟! تا دم در حیاط همه باهاش رفته بودن و هی چک و چونه می زدن .

                  راستی دبیرای شما چه جوری هستن ؟!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 7:13 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

پیش نوشت : بابت پست قبل شرمنده !!!!

و اما امروز رو براتون بگم که والا نمی دونم چرا .......؟!  خوب الان بهتون می گم !

والا امروز ما صبح اول صبح رفتیم امتحان زبان دادیم و صبح اول صبح یعنی ساعت ۷ صبح شارژ شدیم  . این بوس هم برای دبیر گلمون. و این هم برای زبان انگلیسی ..........

بعدشم یکی از بچه ها ( لیلی ) گفت که قراره بریم دانشگاه علوم پزشکی .

خیلی عجیبه . نظرتون چیه ؟!  آخه ما اومدیم ریاضی که از پزشکی مزشکی راحت شیم ولی دیگه چه میشه کرد ؟!!!!!!!!

خلاصه زنگ دوم رو که عربی داشتیم هر دوکلاس ادغام ( ادقام ؟! ) گذروندیم  و کلی شلوغ بازی در آوردیم.....

بعدشم که سرویس دبیرستان  اومد و سوار شدیم و رفتیم .

اونجا هم دانشگاه علوم پزشکی روی سرمون بود البته بماند شلوغ بازی های توی سرویس  که اکثر شلوغ بازی ها هم از گروه ما یعنی : من - گلاره - سوری - مهجبین - لاله و لیلی  بود ....

اول که کلی غر زدیم که بابا ما رشته ی ریاضی هستیم چه ربطی به ما داره ؟! و ما خیلی بی شوق می رفتیم توی اتاقها و آزمایشگاه ها . ولی تجربیا آیییییییییی ذوق داشتن آیییییییی ذوق داشتن که نگو .....

توی یکی از آزمایشگاه ها گروه خونی یکی از بچه ها رو تعیین کردن . بعدشم توی آزمایشگاه بیوشیمی و بیو تکنولوژی و ... رفتیم و توضیحات داده میشد . ما همچنان بی ذوق ....

بعدشم رفتیم یه سری کتاب هدیه گرفتیم که از نوشته ها و ترجمه های دکتر نبی پور بود . به نام خواص دارویی مرجان های دریایی  . و یکی دیگه هم طب قدیمی بود .

بعدشم من و گلاره و سوری و لاله و مهجین وایساده بودیم در مورد رشته های آیندمون توی دانشگاه نظر می دادیم .  که هر کی چی قبول بشه و کجا ؟!

من و گلاره  که اصلا معمار آینده هستیم.... لاله که مهندس پتروشیمی و سوری هم مهندس برق . و مهجبین هم فیزیک .............

بعدشم باز با همون شلوغ بازیامون اومدیم مدرسه و تا ساعت ۲ نشستیم درس خوندیم .

آهان راستی یادم رفت بگم که بچه های تجربی رفته بودن کاداف ( جسد  ) دیده بودن . البته ما هم پارسال دیده بودیم . ولی خوب دیگه به سلامتی ما امسال ندیدیم  .

فکر کنم دیگه همین دیگه ....

موفق باشید

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 8:13 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

این پست یه چیزه دیگه بود . ولی به دلایلی برداشته شد . شرمنده!!!!!

فقط بگم که قرار بود تغییر تحولاتی روی دهد در من 

     

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 3:37 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

سلام به همه ی دوستای گلم .

ببخشید من حدود یک هفته نبودم و نتونستم به هیچ کدومتون سر بزنم .

لطفا این رو به حساب بی معرفتیه من نذارید . الان توضیح می دم که قضیه از چه قرار بوده :

شنبه ی هفته ی پیش که اومدم خونه مهشید گفت : وای مریم کامپیوتر ویروس گرفته.

دیگه تو ی این مدت هم نه من و نه مهشید وقت درست کردن کامپیوتر رو نداشتیم تا اینکه بالاخره شانس بهمون رو کرد و چهار شنبه بالاخره یه وقت خالی گیر اومد که بتونیم ویندوز عوض کنیم .

آقا خلاصه بگم براتون که کامپیوتر درست شد به سلامتی و میمنت . و اینترنت هم کانکت شدم ولی متاسفانهبا خاطر یه مشکل مخابراتی که فکر کنم سرور خراب بوده نشد دیگه بیام .

و پنج شنبه شد که من با شادی و خوشحالی اومدم خونه دیدم  تلفن قطع شده .

یعنی بد شانسی پشت بد شانسی !!!!

خلاصه الان که اومدم خونه دیدم تلفن درست شده . کلی ذوق کردم .

خوب دوستان این من باب اطلاع بود که یه وقت خدایی نکرده فکر نکنید من بی معرفتم !

به همین زودیه زود شاید امشب شاید فردا و شاید .... میام و یه پست درست حسابی که چند وقته توی فکرشم میذارم ( می زارم ؟! )

موفق باشید !!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 1:48 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

متنی که خاله نسرین ۱در مراسم هفتم منوچهر آتشی خواند :

به نام خدایی که منوچهر را آفرید تا گوشه ای از نبوغ و عظمتش را بر ما آشکار سازد .

سرگرم کار خویش بودیم ,بی دغدغه های فردا ,روز ها آرام و شب ها بی اضطراب ,لب ها خندان و دل ها خندان تر ,تا اینکه باقر ۲ رفت .

به پشت سر که نگاه می کردیم فقط خاطره بود و خاطره . پایمان لنگ بود برای رفتن .اما نور امیدی از دور سوسو می زد .

منوچهر بود که به پاهایمان امید رفتن می داد .مانند همیشه استوار و محکم و پشتیبان .

اینک ناخدای کشتی شکسته ی زندگیمان منوچهر بود و آنقدر این کشتی را آرام راند که هیچ کداممان دچار توفان و درگیر دریازدگی نشدیم .

لحظه های تنهاییمان را منوچهر آنقدر پر کرده بود که مجالی برای غصه خوردن نبود .

تا اینکه این بار ... زبان در کامم نمی چرخد ... و حتی دیگر ساعت دیواری خانه مان نیز نای رفتن ندارد.

نمی دانم چرا آواز خاک۳  سر دادی ... چنان امید برای زندگی در چشمانت موج می زد که هیچ کدام فکر نمی کردیم آهنگی دیگر۴  کنی .

ای عزیز خزان زده بیا که کاروان نمی داند از کدام راه برود . بیا که شعر از غم رفتنت چمباتمه زده در گلوی شاعران . می خواهیم راهت را ادامه دهیم و ثابت کنیم نام منوچهر آتشی هیچ گاه خاموش نمی شود و شعله های عشقش از خلیج تا خزر۵  را در بر گرفته است .

ای عزیز هم اکنون خفته ام ,آرام بخواب که شعر همیشه مدیون توست و ادبیات به نام تو می بالد .

روح شادت شادتر ,نام بلند آوازه ات استوار تر و بهشت برین محفلت باد .

                                   دوستت داریم منوچهر

۱ ) زن برادر آقای آتشی

۲ ) برادر آقای آتشی

۳,۴,۵ ) نام کتاب های آقای آتشی

  پی نوشت : با تشکر از گلاره عزیزم که زحمت گرفتن این متن رو از خاله نسرین کشید !!!!


 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 10:55 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

دیروز خیلی دلم گرفته بود . از دست خودم ناراحت بودم . حالا چرا و برای چی ؟! حتی خودم هم نمی دونستم .توی خونه تنها بودم . رفتم توی اتاقم که امتحان ادبیات شفاهی ترم اول رو بخونم یه دفعه یاد یه شعری افتادم که وقتی می رفتم کلاس گیتار آهنگش رو می زدم . شعر سایه از سیاوش قمیشی . حتما شنیدین :

            من همونم که همیشه غم و غصم بی شماره

                                                اونی که تنها ترینه حتی سایه هم نداره

            این منم که خو بیامو کسی هرگز نشناخته

                                                اون که در راه رفاقت همه ی هستیشو باخته

هر کاری می کردم چند روز اخیر بعد از این ۲ تا بیت,دیگه یادم نمیومد که چیه ؟! خلاصه پا شدم رفتم دفتر نتم رو برداشتم و شعر رو یه بار از اول تا آخر خوندم . خیلی دوسش دارم خیلی !!!!!!!

خلاصه بعدشم به دفتر نتم نگاه کردم . خیلی از دست خودم عصبانی شدم که چرا گیتار رو گذاشتم کنار !؟؟؟؟؟ الان دیگه حتی کوچکترین چیزش هم یادم نمیاد .

دیگه یادم نمیومد آکوردهای دیمینیشت و آگمانت چی هستن ؟! حتی دیگه نمای نت ها هم یادم نبود . اصلا دیگه یادم نمیود مثلا گام لا مینور هارمونی چیه ؟! وای خدا آخه چرا ؟!!!!!!!!!!!!!!!

بعدش پا شدم گیتارم رو که گوشه ی اتاقم روی پایه گذاشته شده رو برداشتم . آخه من خیلی بهش وابسته هستم .اینجوری جلو چشمم باشه خوبه.

 ولی واقعا خیلی بده که گذاشتمش کنار . خیلی دلم گرفت از اینکه دیگه کار نمی کنم .

البته یه تصمیم گرفتم . امیدوارم که بشه بهش عمل کرد . تصمیم من والااااااااا از این قراره که تابستون که اگه خدا بخواد شروع بشه گیتارم رو کوک کنم و خودم تمرین ها و چیزهایی که تا حالا یاد گرفتم رو تمرین کنم اساسی بعدشم برم کلاس از بقیش شروع کنم .

آخه ما ( من و گلاره ) اگه فقط چند ماه دیگه می رفتیم دیگه دوره ی آموزش سبک پاپ رو تموم کرده بودیم

بخدا من اصلا قصد کنار گذاشتنش رو نداشتم ولی وارد دبیرستان که شدم از بس کارام سنگین بود خود به خود کنار گذاشته شد .

نظر شما در مورد موسیقی چیه ؟! شما هم ساز می زنید ؟! اگه می زنید ادامه میدین یا مثل من گذاشتینش کنار ؟!

امیدوارم که شما مثل من نباشید

                   ............................................................................................

پی نوشت : نظر سنجی کنار صفحه آپدیت شده !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 2:14 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

سلام . در ادامه ی پست قبلی که بعضیا از فضولی داشتن می ترکیدن و هی می پرسیدن عاشق کی هستی ؟! و از مدرسه و خونه و کامنت و آفلاین و غیره غیره هی می پرسیدن : مریم خیلی از دستت ناراحتیم . چرا بهمون نگفتی عاشق شدی ؟!!!!!!!!!

من بیچاره هم که اول مونده بودم اینا چی میگن ؟! آخه اصلا تو باغ( باق؟! ) نبودم که دوستان در مورد این پست قبلی صحبت می کنن . خلاصه اینکه بعد از تفهیم کردن موضوع به من .

و اینکه بعضی از دوستان گفته بودم من عاشق خودم هستم ؟ عاشق خوراکی هستم ؟! مامانم ؟! دوست پسرم ؟! ( من دوست پسر ندارم اگه خدا ازمون قبول کنه !!!!! ) و .....

من باید این رو بگم که :

بابا یه کم اعتماد به نفس داشته باشید !!!!!!!! اگه خودت خودتو تحویل نگیری انتظار داری منه نوعی بیام بگم عاشقتم ؟! نه عزیزم . اون دسته از دوستان عزیز که فرموده بودن من دچار بد جور  نارسیسم شدم و از این حرفها. باید بگم که دارم اعتماد به نفسم رو قوی می کنم . آخه یه چند وقتیه که کم شده این اعتماد به نفس من .

البته می دونم و همه می دونن که با گفتن این جملات شاید اون اعتماد به نفسی که من داشتم آقا هیچ کس نداشت , یه دفعه ای قلمبه نمیشه و یه هویی برنمی گرده . ولی قوی تر که میشه تا ایکه اگه خدا بخواد برگرده به حالت اولش.

امیدوارم اونایی که اعتماد به نفس ضعیفی دارن قوی بشه . اونایی که قویه قوی تر بشه . و اونایی که تضعیف شده به حالت اول و بالاتر تر از اون برگرده .

..........................................................................................................................................

پی نوشت : امروز یکی از دوستای من به جمع وبلاگ نویسان پیوست .  دختر مهربون

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 0:28 AM  توسط مريم خانومی  | 



 

خیلی زیبا بود . زیبایی اش در همان لحظه ی اول تمام وجودم را تسخیر کرد . آنقدر زیبا بود که دلم نمی خواست حتی لحظه ای چشم از چشم هایش بردارم . چشم هایش آینه ی زندگی بود . سرشار از صداقت و یکرنگی .

احساس می کردم او لیاقت به دست آوردن همه چیز را دارد . احساس می کردم تمام دنیا و کائنات فقط به خاطر او در گردش و تکاپو هستند .

روح بزرگ و خدایی اش آنقدر زیبا و خواستنی بود که نه تنها من , بلکه همه ی اطرافیان را به سوی خویش جذب می کرد . فقط کافی بود لبخند بزند .

اگر به خودش ایمان پیدا می کرد می توانست حتی کوهها را هم جا به جا کند . در مقابل ایمان و اراده ی او هر کاری شدنی بود . همه ی جنبه های او برایم دوست داشتنی بود . آنقدر در کنار او بودن برایم لذتبخش بود که تمام غم ها و غصه هایم را فراموش می کردم . در مقابل روح ملکوتی او حتی غم ها و غصه های بزرگ هم می توانست مثل یک امتحان کوچک و ساده زندگی باشد . اصلا ارزش او بیش از این بود که لحظه هایش را با ناراحتی های عادی روزمره ام غم انگیز کنم .

آغوش گرم و مهربان او می توانست پناه همه ی اطرافیان باشد . روح یگانه و خلاق و بی انتهای او در قالب جسمی دوست داشتنی در این دنیا نمایان شده بود .

و این فرشته ی زمینی تمام وجودم را از عشق خود لبریز کرد و ازآن زمان به بعد هر زمان که او را می بینم بر لبانم " فتبارک الله احسن الخالقین " جاری می شود . به نظر من او ارزشمند ترین کسی است که هر روز در آیینه ی نصب شده در دیوار اتاقم می بینم .

آخر من عاشق کسی هستم که هر موقع به آیینه نگاه می کنم با چشم هایش به من سلام می کند .

                        دوستت دارم ای فرشته ی زمینی ..........

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 2:59 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

سلام .

مدرسه ی ما امروز اولین قدم خودش رو توی عرصه ی وبلاگ نویسی برداشت .

امیدوارم موفق باشه !!!!

                  دبیرستان فرزانگان بوشهر

....................................................................

پی نوشت : دوستان اون وبلاگ ( دبیرستان فرزانگان بوشهر ) مربوط به مدرسه هست . اگر مایل به نظر دادن هستید اسم من و نگید خوب . مدیرمون خفم می کنه ها !!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 4:34 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

دانشگاه پیام نور بوشهر با همکاری شرکت مخابرات استان بوشهر , سازمان مدیریت و برنامه ریزی استان بوشهر , مركز رشد علم و فن آوری خليج فارس

                                              برگزار می کند :

        جشنواره ی وبلاگ نویسان استان بوشهر

وبلاگ نویسان هم استانی می توانند آدرس وبلاگ و مشخصات خود ( نام و نام خانوادگی - تلفن تماس و آدرس پست الکترونیک ) را به آدرس   jwb.pnu@gmail.com و یا pnu5b@yahoo.com  ارسال نمایند .

ضمنا علاقه مندان می توانند برای کسب اطلاعات بیشتر به آدرس www.jwb.persianblog.com  مراجعه نمایند .

مهلت ثبت نام : ۲۹/۸/۸۴ لغایت ۱۴/۹/۸۴

زمان برگزاری جشنواره : ۱۸ آذر ۸۴

مکان برگزاری جشنواره : سالن اجتماعات دانشگاه پیام نور مرکز بوشهر

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 6:39 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

من مریم هستم متولد 25دی ماه 1368 از بوشهر!!!!
وبلاگ نویسی رو از 9 شهریور 1384 شروع کردم.
می نویسم برای ثبت لحظات تلخ و شیرین زندگیم ....
می نویسم یادگاری تا بماند روزگاری
من نمانم روزگاری این بماند یادگاری

 

روزی روزگاری
ایمیل من
آرشيو وبلاگ




تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384



Designed By
RooZi RooZeGari