تبليغاتX
... روزی روزگاری

اگر یک روز شاد بودید , آرام بخندید , تا غم بیدار نشود و اگر یک روز غمگین شدی , آرام گریه کن تا شادی نا امید نشود .

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1384ساعت 3:9 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

قسمت  نظرسنجی پایین صفحه . هر کاری می کنم بالا نمیاد . لطفا اگه می دونید بگید من چه کنم؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384ساعت 2:46 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

روزگاري در جزيره اي دور افتاده تمام احساس ها در كنار هم به خوبي و خوشي زندگي مي كردند.

خوشبختي , پولداري , عشق , دانايي , صبر , غم , ترس و ... . هركدام به روش خويش مي زيستند.

تا اينكه يك روز دانايي به همه گفت : هر چه زود تر اين جزيره رو ترك كنيد ; زيرا به زودي آب جزيره را خواهد گرفت ; اگر بمانيد غرق مي شويد.

تمام احساس ها با دستپاچگي قايق هاي خود را از انبار هاي خانه هاي خود بيرون آوردند و تعمير كردند . همه چيز از يك طوفان بزرگ شروع شد و هوا به قدري خراب شد كه همه به سرعت سوار قايق ها شدند و پاروزنان جزيره را ترك كردند .

در اين ميان عشق هم سوار قايقش شد . اما به هنگام دور شدن از جزيره متوجه حيوانات جزيره شد كه همگي به كنار ساحل آمده بودند و وحشت را نگه داشته بودند و نمي گذاشتند كه او سوار بز قايقش شود .

عشق به سرعت برگشت و قايقش را به همه ي حيوانات و وحشت كه زنداني شده بود , سپرد .

آن ها همگي سوار شدند و جايي براي عشق نماند !!!!

قايق رفت و عشق تنها در جزيره ماند . جزيره هر لحظه بيشتر به زير آب مي رفت و عشق تا زير گردن در آب فرو رفته بود . اما نمي ترسيد ; زيرا ترس از جزيره را ترك كرده بود . فرياد زد و از همه ي احساس ها كمك خواست .

اول كسي جوابش را نداد . در همان نزديكي قايق ثروتمندي را ديد و گفت :  " ثروتمندي عزيز به من كمك كن"

ثروتمندي گفت : " متاسفم قايقم پر از پول و شمش و طلاست و جايي براي تو نيست . "

عشق رو به غرور كرد و گفت : " مرا نجات مي دهي ؟! "

غرور پاسخ داد : " هرگز ! تو خيسي و مرا خيس مي كني . "

عشق رو به غم كرد و گفت : " اي دوست عزيز مرا نجات بده . "

اما غم گفت : " متاسفم دوست خوبم ; من به قدري غمگينم كه ياراي كمك به تو را ندارم , بلكه خودم به كمك احتياج دارم . "

در اين حين خوش گذراني و بي كاري از كنار عشق مي گذشتند ; ولي عشق هرگز از آن ها كمك نخواست . از دور شهوت را ديد و به او گفت : " آيا به من كمك مي كني ؟! "

شهوت پاسخ داد : " البته كه نه !!!! سال ها منتظر اين لحظه بودم كه تو بميري . يادت هست هميشه مرا تحقير مي كردي ؟! همه مي گفتند : تو از من برتري . از مرگت خوشحال خواهم شد . "

عشق كه نمي توانست نا اميد باشد رو به سوي خدا كرد و گفت : " خدايا مرا نجات بده . "

ناگهان صدايي از دور به گوشش رسيد كه فرياد مي زد : " نگران نباش تو را نجات خواهم داد . "

عشق به قدري آب خورده بود كه نتوانست خود را روي آب نگه دارد ; و بيهوش شد .

پس از به هوش آمدن خود را در قايق دانايي يافت . آفتاب در آسمان پديدار مي شد و دريا آرام تر شده بود. جزيره داشت آرام آرام از زير هجوم آب بيرون مي آمد و تمام احساس ها امتحانشان را پس داده بودند .

عشق برخواست و به دانايي سلام كرد و از او تشكر كرد .

دانايي پاسخ سلامش را داد و گفت : " من شجاعتش را نداشتم كه به نجات تو بيايم ; شجاعت هم كه قايقش از من دور بود . تعجب مي كنم تو بدون من و شجاعت چه طور به نجات حيوانات و وحشت رفتي؟!

هميشه مي دانستم در درون تو نيرويي هست كه در هيچ كدام از ما نيست . تو لايق فرماندهي تمام احساس ها هستي . "

عشق تشكر كرد و گفت : " بايد بقيه را هم پيدا كنيم و به جزيره برويم ; ولي قبل از رفتن مي خواهم بدانم كه چه كسي مرا نجات داد؟! "

دانايي گفت : " او زمان بود . "

عشق با تعجب گفت : " زمان؟!!!! "

دانايي لبخند زد و پاسخ داد : " بله , چون اين فقط زمان است كه مي تواند بزرگي و ارزش عشق را درك كند."

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384ساعت 2:20 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

امروز بعد از چند روز اومدم كه آپ كنم . آخه اين هفته خيلي بد بود . همش درس همش امتحان . واقعا خسته بودم . شرمنده .

اومدم كه تمبل بازي در نيارم ( قابل توجه بعضيا كه مي گن مريم تمبله ) .

به خاطر همین هم پستی رو که الان بعد از این پست ضمیمه می کنم رو ثبت می کنم .

( چقدر نکات دستوری قوی بود واقعا )

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384ساعت 2:18 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

Mr.Donkey in Love

            اينم يكي از بهترين عروسك هاي من كه اسمش عنوان اين پست هست !!!!!!

                                           ......................................................

                 پیوست : با تشکر از گلاره ی عزیزم که این عکس رو گرفت !!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر 1384ساعت 7:51 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

نظرتون در مورد فیزیک چیه ؟!

من عذا گرفتم . آخه یک شنبه امتحان فیزیک دارم  خیلی سخته ! کتاب آسونه جزوه های دبیرمون سخته !!!!!!!!!

و می دونم هیچی حالیم نیست !!!!!!!!!!

تو رو خدا برام دعا کنید !!!!!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مهر 1384ساعت 11:29 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

در لحظه ی شخصی از زندگیمان اختیارمان را بر زندگی خود از دست می دهیم و از آن پس سرنوشت بر زندگی ما فرمانروا می شود . این بزرگترین دروغ جهان است !!!!

                                                   پائولو کوئلیو

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر 1384ساعت 11:32 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

یه سری عکس جدید از هری پاتر !!!!!!!!! جدید که نه حتما از این وبلاگ دیدید !!!!!!!!

( البته با اجازه ی صاحب بلاگ !!!!!! )  البته اجازه نگرفتم !!!!!!!

( وبلاگ سروش )

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1384ساعت 0:27 AM  توسط مريم خانومی  | 



 

دیشب خاله جان اینا خونمون بودن . خاله جان از جوجه طلایی املا گرفت. بعد منم بهش گفتم: بیا منم یه املا ازت بگیرم. گفت : نه ببین. من میگم تو بنویس !!!!!!!!!!

من بیچاره یک صفحه املا از درس اول تا سوم کتاب سوم ابتدایی بخوانیم نوشتم.  

بعدشم از من درس پرسید .... اول روخوانی هر درس , بعدشم هر چی پرسش توی این درس ها بود از من بیچاره پرسید    از پرسش های نمونه گرفته تا کلمه ها و ترکیبات تازه , چه کتاب هایی خوانده اید  و .................

هر بار هم که یه سوال می پرسید  اذیتش می کردم  و می گفتم : خانوم اهجاهزه ( اجازه ) !!!! ........... ( جواب سوال )

حالا قراره پنج شنبه برام جایزه بیاره !!!!!

ولی واقعا الآن می فهمم که چقدر درسهایی که اون موقع می خوندم و کلی هم نق می زدم; چقدر ساده بودن.  البته اینم بگم که منکر این نمی شم که هر چیزی به وقت خودش سخته .

مثل درسهای امروز فیزیک ما !!!!!! که مجبورم ضرب ویکتوریل و ضرب نقطه ای بردارها ( البته این خیلی آسونه ) و درسهای دیگه رو بخونم !

ایشالا همه موفق باشند !!!!!!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت 1:59 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

سلام. بالاخره امروز تونستم درست حسابی بشینم پای کامپیوتر یه نیم ساعتی . آخه بدجور سرما خورده بودم.  صدام گرفته بود . الآن هم صدام تغییر کرده .

امروز گفتم بیام یه سری کتاب بهتون معرفی کنم . من که خوندم خیلی خوشم اومد. شاید بعضی ها فکر کنن که این کتاب برای کودکان خوبه ولی من تابستون بعد از خوندن اون همه درس و مشغله و ناراحتی وقتی خوندم واقعا خندیدم . خلاصه خیلی قشنگ بود. البته شاید بعضی ها هم خونده باشنش .

ترتیبش رو دقیقا نمی دونم ولی خوب :

۱) رامونا و مادرش

۲) رامونا و پدرش

۳) رامونا و بیزوس

۴) رامونای شجاع

۵) رامونای وروجک

۶) دنیای رامونا

۷ ) همیشه رامونا

۸ ) دنیای رامونا

بخونید و از خوندنش لذت ببرید .

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 10:37 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

امروز دلم گرفته . دلم مي خواد گريه كنم ( البته دارم اين كار رو مي كنم ) .

قبلنا هر وقت دلم مي گرفت فورا گوشي تلفن رو بر مي داشتم و يه تماس با سوگند مي گرفتم . ۳۰ دقيقه - ۴۵ دقيقه حرف ميزديم آروم مي شدم .

ولي الان ديگه با كي حرف بزنم؟! الان ديگه كي هست كه درد دل من رو بشنوه؟!

هر كي هم كه هست اينقدر خودش بدبختي و بيچارگي داره كه حتي يك دقيقشم براش با ارزشه؟! آخه كي مياد حتي يك دقيقش رو بذاره براي من؟!

هر كي ميپرسه : مريم چطوري؟! مجبورم بگم : خوبم از اين بهتر نميشه . اون طرف شايد نفهمه ولي كلاه سر خودم كه نمي تونم بذارم .

حاضرم همه ي زندگيم رو بدم ولي ..................

خدايا كمكم كن

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مهر 1384ساعت 4:13 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

متن کامل هری پاتر و شاهزاده ی دو رگه

( بدون سانسور )

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مهر 1384ساعت 2:52 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

   الشهر الرمضان الذی فیه قرآن

                                         حلول ماه رمضان مبارک .

                                   اللهم ان هذا الشهر المبارک ...  

فردا چهارشنبه ۱۳/۷/۱۳۸۴ مطابق با ۳۰ شعبان سال ۱۴۲۶ ه.ق اول ماه مبارک رمضان می باشد .

از خداوند متعال قبولی طاعات و عبادات همگان و توفیق بهره مندی و کامل از برکات این ماه مبارک را خواستارم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1384ساعت 0:26 AM  توسط مريم خانومی  | 



 

سلام .

فردا حدود ساعت۱۲:۵۰ کسوف ( خورشید گرفتکی ) جزیی هست .

یه جوری نگاه کنید چشمتون درد نگیره !!!!!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1384ساعت 11:10 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

یکی از دوستان گفته بود که از دبیر ریاضیم بگم . ولی خوب من حالا از همه ی دبیرام میگم .

دبیر ریاضی و هندسه : یه خانم قد کوتاه. درس دادنش خوبه بد نیست ولی خوب یه نکته ی خیلی خوب که داره اینه که تمرین زیاد میده. کلاس رو هم گروه بندی کرده که بعد اعضای هر گروه جواب تمریناش رو با هم چک کنن .

دبیر فیزیک : یه خانم که خیلی عالی درس میده. تمرین زیاد میده تمرین تکمیلی هر فصل رو میده و حل میکنه . و از وقتی میاد تو کلاس یه چیزی رو که توضیح داد فورا میگه ما تو دفترمون می نویسیم . خیلی دبیر خوبی هست . سختگیره ولی خوب ! راستی با ۲ تا پسر کوچولو

دبیر آمار : یه آقای میان سال که نه رو به بالا (دبیر آمار مادر خانمی هم بوده) ولی خوب ما فقط یه جلسه باهاش داشتیم ولی از مادر خانمی و بقیه شنیدم که خیلی دبیر خوبی هست. مخصوصا سر امتحان . میره بیرون میاد کاری هم به کار کسی نداره .

دبیر دین و زندگی : یه خانم که به قول ما چرت و پرت زیاد میگه . همیشه هم مورد بحث ما قرار میگیره . پارسال بیچاره رو سر کار گذاشتیم. سوالایی که رضا مارمولک تو فیلم مارمولک می پرسید رو ازش پرسیدیم . امسالم مثل اینکه خوشحال شد سوگند رفت. چون یه نفر از کسایی که باهاش بحث میکنن رفته حالا من موندم که سر هر مساله ای بهش گیر میدم . البته بخدا امسال بچه خوبی شدم کمتر اذیت میکنم . آخه جفتم(سوگند)نیست.   

دبیر ورزش : یه خانم معروف بین بچه های بوشهر . دبیر باحالیه .

دبیر جغرافیا : ما فکر میکردیم همون دبیر سوم راهنماییمون دبیرمونه آخه تا پارسال اون دبیر جغرافیای مدرسه بود. ولی خوب این خانمه هم خوبه. سرگروه جغرافیای استان هست. مهربونه و زیاد میخنده و (صحبت می کنه)

دبیر شیمی : یه خانم مهندس سختگیر که پارسال به قول خودش خیلی اذیتمون کرد. ولی خوب تا حالا ۴ ساعت باهاش داشتیم خوب بوده . پارسال اینقدر جزوه خارج از کتاب گفت(مطالب پیش دانشگاهیه نظام قدیم) که بچه ها دادشون در اومد خانم خیلی جزوه میگه . امسال بیچاره میگه: من میگم دوست داشتین تو یه برگه ای گوشه کتابی جایی یادداشت کنین که دیگه اعتراض نکنین . . ولی خوب سختگیری هم خوبه . شیمی را عشق است

دبیر آمادگی دفاعی : معاون تربیتی مدرسه . یه خانم خشگل باحال. برای اینکه اذیتش کنیم پرسیدیم خانم دفتر هم می خواد؟! گفت: درسشم زیادیه

دبیر کامپیوتر(پاسکال) : والا نمی دونم چیزی حالیش هست یا نه؟! ولی خوب خانم تقریبا خوبیه با یه بچه ی کوچولو

زبان انگلیسی : یه خانم  سختگیر اما مهربون که من خیلی دوستش دارم . . البته بچه ها از سختگیری خوششون نمیاد ولی خوب من خیلی دبیر زبان رو دوست دارم چون عاشق زبان انگلیسی هستم

دبیر ادبیات : یه روز قبلش به مادر خانمی گفتم : خانم ... دبیر ادبیاتمونه بچه ها میگن اخلاق نداره ولی خوب درس میده . مادر خانمی گفت : ممکنه برای بچه ها اخلاقش قابل قبول نباشه حالا برو ببینیم چه طوریه؟!  بابا بنده خدا خیلی خوب بود که !!!!!!!!!!!!

دبیر عربی : یه آقای قد بلند که موقع وارد شدن به کلاس سرشو خم میکنه. به قول من و گلاره : ماشالا قد !!!!. ولی خیلی خوب درس میده . خیلییییییی . ما منتظر دبیر پارسالمون بودیم که ایشون اومدن ما هم از خدا خواسته . البته ایشون و دبیر پارسالمون که یه خانم بودن هر ۲ از بهترین دبیرای استان هستن

دبیر زبان فارسی :  یه خانم قد بلند. که وسطای سال که برسه ما حوصله نداشته باشیم جوک میگه ما می خندیم.

اینم از دبیرای ما !!!!   نظرتون چیه؟!

+ نوشته شده در  جمعه هشتم مهر 1384ساعت 4:50 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

با اجازه اين لينك رو از وبلاگ review ی عزیز برداشتم .

کلیپ شب های برره

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1384ساعت 6:53 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

امروز قرار بود كه نتايج دانشگاه رو بزنن . مرضيه امروز مرتب زنگ ميزد خونشون ببينه داداشش قبول شده كه از شرش راحت بشه يا نه؟! 

منم نگران بودم ببينم مهشيد قبول ميشه يا نه؟! ولي هر چي زنگ مي زدم اصلا گوشي رو بر نمي داشتن  . ديگه خلاصه ظهري كه داشتم ميومدم خونه از يه كيوسك روزنامه فروشي ويژه نامه ي فرهيختگان رو گرفتم . من و گلاره و سوري و شهرزاد روش خم شديم تا اسم مهشيد رو پيدا كنيم.  ولي مثل اينكه نبود . از بچه ها خداحافظي كردم و به طرف خونه اومدم . رسيدم خونه به مادر خانمي گفتم : آخي عزيزم مهشيد قبول نشده . مادر خانمي گفت : اااا دختر من همين الان از اينترنت اسمش رو گرفتم قبول شده كه !!!!!!!!!!! .  تازه من فهميدم كه يه صفحه ي اشتباه رو نگاه كرديم .

                 خواهر گلم , مهشید جونم قبولیت مبارکه !!!!!!

        

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1384ساعت 3:13 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

کودک نجوا کرد : خدایا با من حرف بزن.

مرغ دریایی آواز خواند , کودک نشنید .

سپس کودک فریاد زد : خدایا با من حرف بزن .

رعد در آسمان پیچید , اما کودک گوش نداد .

کودک نگاهی به اطرافش انداخت و گفت : خدایا بگذار ببینمت .

ستاره ای در آسمان درخشید , ولی کودک توجه نکرد .

کودک فریاد زد : خدایا به من معجزه ای نشان بده .

و یک زندگی متولد شد , اما کودک نفهمید .

کودک با نا امیدی گریست .

خدایا با من در ارتباط باش ; بگذار بدانم اینجایی .

بنابر این خدا پایین آمد و کودک را لمس کرد .

ولی کودک , پروانه را کنار زد و رفت .

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1384ساعت 4:58 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

امروز كوييز فيزيك داشتيم به جاي ديروز . خيلي آسون بود. از دبير ما و سوال آسون ؟!!!!!!!!! واقعا يه فاجعه هست . .  فصل اول فيزيك تموم شد!!!!!!!!!!. با اين روند دبيران محترم ما تا هفته آينده ما مدرسمون تموم ميشه . تعطيلات تابستونيمون شروع ميشه.

........

فيلم Forrest GUmp دیدید؟! یا کتابش رو خوندید؟!   اگه نخوندید حتما بخونید بعد فیلمش رو ببینید . خیلی قشنگه  . با بازی درخشان Tom Hanks . واقعا قشنگه . یه جمله ی معروف هم داره که براتون می نویسمش:

 Life is like a Box of Chocolate, you Never know what you 're gonna get

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1384ساعت 11:52 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

     هیچ کس در باغ تنهایی من,نونهال آشنایی را نکاشت

                                             کوله بار غربتم را لحظه ای دستهای مهربانی برنداشت

     برف روب غصه ها,اندوه را روی بام دیده ام پارو نکرد

                                             مهربانی از حیاط سینه ام,جای پای غصه را جارو نکرد

     باغبانی از نهال سینه ام,شاخ و برگ ناامیدی را نچید

                                              در نگاه چشمهای خسته ام,اهتراز لحظه هایم را ندید

     آسمان غم گرفته,هیچ گاه برکه ی طوفانیم را حس نکرد

                                              در تمام لحظه ها,هیچکس خلوت تنهایی ام را حس نکرد

      کاش می شد با غروب آفتاب,بی صدا با سایه ها کوچید

                                              یا که می شد با طلوع یک بهار,آخرین پاییز را بوسید و رفت

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1384ساعت 0:13 AM  توسط مريم خانومی  | 



 

امروز اولین مهر بعد از ۱۲ مهر بود ( از آمادگی تا الان که دوم دبیرستانم ) که روز اول مدرسه می رفتم ولی یه نفر نبود کسی که توی این ۱۲ سال یکی از بهترین دوستام بود. کسی که از مهدکودک تو غم و شادی هم شریک بودیم, کسی که همیشه با هم رو یه نیمکت می نشستیم تا راحت تر بتونیم سر کلاس نامه نگاری کنیم .......

سوگند جونم درسته فیزیکی با من یا شاید بهتر بگم با ما نیستی ولی یاد اون روزا همیشه با ماست . خوبه حداقل دیشب تا ساعت ۲ داشتم باهات چت می کردم. امیدوارم هرجایی که هستی موفق, موید, پیروز, و کامیاب باشی عزیزم 

و اما مدرسه :

روز اول مدرسه ی هر سال یادتون میاد؟! والا تا دبستان که فقط روز اول معرفی بود و نقاشی می کردیم . راهنمایی که اومدیم هر زنگ دبیرای مختلف میومدن معرفی می کردن, یه کم در مورد کتاب توضیح می دادن , یا اگه دیگه خیلی دبیرای سخت گیری بودن تاریخ امتحان های سال رو مشخص می کردن .  ..... اما دبیرستان که اومدیم بازم به سال اول. ولی امسال روز اولی کلی جزوه ریاضی نوشتیم . کلی دبیر فیزیک جزوه داد . تازه ساعت آخر دبیر آمار اومده ۲ تا فصل درس داده !!!!!!!!

راستی یه چیزی یادم رفت بگم !!!! امسال با گلاره , سوری و شهرزاد هم کلاسم !

خوب دیگه با اجازه من برم فیزیک بخونم فردا quiz فیزیک دارم !!!!!!!!! روز دوم مدرسه

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم مهر 1384ساعت 5:48 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

دیشب که پست قبلی رو ثبت کردم یه چیزی یادم رفت بگم . الآن میگمش

به نظر من از شروع سال تحصیلی ۵ روز خیلی عزیز داریم

۱ - روز اول مدرسه

۲ - روزی آخری که دیگه میریم مدرسه بعد تعطیلات نوروز هست

۳ - روز اولی که بعد از تعطیلات نوروز میریم

۴ - روز آخری که تعطیل میشیم برای امتحان ها

۵ - روز آخرین امتحان

                  نظرتون چیه؟!!! تقسیم بندیش عادلانه بود دیگه

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم مهر 1384ساعت 2:49 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

متاسفانه یا خوشبختانه (برای من متاسفانه)  ۲ روز که نه دیگه الآن چون ساعته ۰۰:۱۶ هست میشه ۱ روز دیگه به آغاز سال تحصیلی جدید مونده . 

هممون یه سال بزرگتر میشیم امیدوارم توانایی این رو داشته باشیم که بهترین باشیم . 

 یه تسلیت و یه تبریک برای دانش آموزای عزیز !!!!!  و همچنین به دانشجوهای عزیز!!!

سال تحصیلی جدید مبارک . امیدوارم که موفق,موید,پیروز,بهروز و کامیاب باشید !!!!

                 افتادگی آموز اگر طالب فیضی

                              هرگز نخورد آب زمینی که بلند است

 پ.ن : از فردا شب طنز شب های برره شروع میشه !!!!!!!!!!!!  واسه اینم تبریک !

+ نوشته شده در  جمعه یکم مهر 1384ساعت 1:23 AM  توسط مريم خانومی  | 



 

من مریم هستم متولد 25دی ماه 1368 از بوشهر!!!!
وبلاگ نویسی رو از 9 شهریور 1384 شروع کردم.
می نویسم برای ثبت لحظات تلخ و شیرین زندگیم ....
می نویسم یادگاری تا بماند روزگاری
من نمانم روزگاری این بماند یادگاری

 

روزی روزگاری
ایمیل من
آرشيو وبلاگ




تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384



Designed By
RooZi RooZeGari