تبليغاتX
... روزی روزگاری

فردا ۳۱/۶/۸۴ كلاس اوليا ميرن مدرسه !!!!!

چه زود گذشت انگاري همين ديروز كلاس اول بودم اون موقع خوشحال بوديم ميريم مدرسه . ولي نمي دونستيم كه قراره پدرمونو در بيارن كه!!!!!!!!!!!

     جشن شكوفه ها مبارك !!!!

راستی یادتون نره ساعت ۱۲ امشب ساعتتون رو ۱ ساعت عقب ببرید!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1384ساعت 10:34 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

چه خوب بود اگر صداقت آخرین حرف دل انسان بود .

در زندگی چه زیبا بود اگر همه ی قلب ها تنها برای صداقت می تپید .

و چه شیرین می شد زندگی, اگر همه ی دل ها با یکدیگر صادق بودند .

ای کاش ...

می تونید ادامه ی ای کاش ... رو بدید!؟ خوشحال میشم ای کاش های شما رو هم بدونم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1384ساعت 3:14 AM  توسط مريم خانومی  | 



 

پارسال مثل یه چنین شبی برای دیدن رفتیم خونه دایی کوچیکم, بعدشم با سیاوش (پسر داییم) و زنداییم رفتیم بیرون. خیا بونها رو چراغونی کرده بودن خلاصه خشگل شده بود. سیاوش که الآن ۵ سالشه گفت: خانم مربیمون گفته تولد یه پسریه که اسمش مهدی هست !!!!

میلاد یگانه منجی عالم بشریت مبارک !!!!

                               

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384ساعت 8:42 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

به نظر شما چه اتفاقاتی تو کتاب ۷ هری پاتر میفته!؟

هنوز خیلیا همین ۶ رو هم نخوندن من فکر ۷ هستم

نظر خودم: موضوع اصلیش غیر قابل پیش بینیه!!!!!!

..........

نمایش فیلم هری پاتر و جام آتش برای کودکان زیر ۱۳ سال ممنوع شد!!!!!!

اداره ی ممیزیه امریکا اعلام کرد والدین از همراه بردن کودکان خردسال خود را برای تماشای فیلم ((هری پاتر و جام اتش )) خودداری کنند.

به گزارش مهر این فیلم که از واپسین مجموعه های پرفروش هری پاتر است از اداره ی ممیزی امریکا درجه ی کیفی پی جی ۱۳ دریافت کرد و نمایش آن برای کودکان ممنوع شد . این درجه به معنای همراهی والدین با کودکان زیر ۱۳ سال به هنگام تماشای فیلم ممنوع است!!!!

........

طنز شب های برره به کارگردانی مهران مدیری  به زودی از شبکه ۳ سیما .

تو کار طنز فقط مهران مدیری . ببینید چقدر مهمه که دیشب خبر ساعت ۱۰ اعلام کرد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384ساعت 3:50 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

یکی یه دکتر چشم پزشک به من معرفی کنه لطفا . فکر کنم دیگه به مرز کوری رسیدم

این والا نمی دونم چندمین باری بود که کتاب ۶ هری پاتر رو می خوندم !!!!

یه بار متن انگلیسیش, یه بار دیگه از اینترنت فصل به فصل می گرفتم . البته تا نصفه هاش. بعدشم که کتاب ترجمه ویدا اسلامیه رو گرفتم جلد اولش. برا خوندن بقیش هم از اینترنت گرفتم همین امروز ظهر. و تا حالا یه پشت داشتم می خوندم

شما خواستین بخونین مثل من یه پشت نخونین چشمتون درد بگیره

ولی خوب کتاب ۶ جذابیت های خاص خودش رو داشت. قشنگ بود . به نظر من بعد از هری پاتر و زندانی آزکابان این خوب بود .

نظر شما چیه؟!!!!! کدوم کتابش بهتر بود؟!!!!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1384ساعت 10:29 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

همیشه گمان می کردم دوستی مانند سرو سبز چهار فصلش همه آراستگی است, ولی نمی دانستیم دل هر کس دل نیست, قلب ها از آهن و سنگ, قلب ها بی خبر از عاطفه اند .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1384ساعت 2:41 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور 1384ساعت 6:50 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

این پست اختصاص داره به مادر خانمی من  :

تو راه رفتن از شیراز به اصفهان بودیم که آقای پدر احساس خستگی و خواب آلودگی شدیدی بهشون دست داده بود

آباده بودیم که آقای پدر به مادر خانمی پیشنهاد داد که می خوای رانندگی کنی تا من یه کم استراحت کنم؟!!!! مادر خانمی هم پیشنهاد آقای پدر رو قبول کرد. من همین جوری که داشتم کتاب می خوندم خوابم برد, مهشید هم همین طور. البته آقای پدر هنوز ننشسته بود که خوابید.  وقتی از خواب بیدار شدم و تابلوی روبروم رو دیدم که نوشته بود: به شهر شهید پرور اصفهان خوش آمدید!!!! ( توجه داشته باشید که همه جا شهید پروره ) ... البته هنوز آقای پدر خواب بودن . ولی خوب بیدار شد که دیگه بریم شاهین شهر.

و اما جاده ی کاشان-شاهین شهر هم که هم خاله فریبا هم مادر خانمی دیگه لطف کردن و کمک کردن. به به!!!! به این مادر خانمی که صدای اعلام خطر ماشین رو روی سرعت ۱۲۰ در آورد.

بعدشم که من دیگه جا به جا شدم رفتم ماشین دایی جان . اون که دیگه رحم نمیکنه کههههه بابا آخه گفتن اتوبان !!!!! نگفتن ۱۷۰ برو که!!!!!!!!!

بعد هرجا جا مینداختن مرد ها میرفتن می نشستن مادر خانمی هم می رفت می نشست می گفت:  ـ ما راننده های بیابون..............

خلاصه اینم از مادر خانمی من        

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم شهریور 1384ساعت 11:50 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

یه سلام مجدد به همه از شهر خودمون بوشهر.

بخدا راسته که میگن : هیچ جا خونه خود آدم نمی شه. یا به قول بعضیا ( ناشناس ) هیچ جا وطن نمیشه. حالا هر چی هم که بهت خوش بگذره

دیدن خاله-دخترخاله-پسرخاله-شوهرخاله و مادربزرگ . خیلی خوش گذشت . جای همتون خالی.

دیدن کاشان-باغ فین و ابیانه هم که دیگه به جای خود.....

و خوردن بریانی. که قبلنا من دوست نداشتم ولی حالا.... بالاخره تونستیم یه روز از دست خاله فریبا در بریم با دایی جان اینا . آخه همش از وبا میترسید .

البته ندیدن کلیسای جلفا هم که دیگه وقت نشد به جای خود .  ولی به قول دخترخالم: این یه انگیزه برای سال دیگه.

مادر خانمی هم در جوابش می گفت: کی قراره سال دیگه بیاد؟!!!!!!!

و امااااااااااااااااااااا یه چیزی که یادم رفت بگم :

اولین سفر با دایی جان و خانوادش خوب بود .

و اما خاله جان که سفر باهاش کلی حال میده. مخصوصا با دختر ۹ سالش که من بهش میگم : جوجه طلایی

وقتی بودش که هی میگفتیم: بچه بشین . وقتی هم که خونه مادربزرگ بود ( خونه روبرویی) میگفتیم: پس چرا این جوجه طلایی نمیادش اینجا؟!!!!!!!

ولی در کنار همه ی سختی هاش و بیماری های من خوش گذشت.

یه روز گوش درد داشتم . یه روز کلیم درد می گرفت که البته هنوزم درد می کنه . یه روز سردرد و ....

.....

امیدوارم که به همتون سفر خوش گذشته باشه و خوش بگذره

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم شهریور 1384ساعت 4:20 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

 اینجا ایران - شاهین شهر .

چقدر خوبه آدم دختر خاله پسر خاله ی خوب داشته باشه

اینجا کنار خانواده چقدر خوش میگذره .

سفر به همه خوش بگذره

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم شهریور 1384ساعت 12:44 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

این پست رو به چند تا چیز اختصاص می دم .

اول از همه اینکه اروندجان مرسی بابت نظرت ولی شاید هنوز به دوستی وابسته نبودی مثل من ۱۱ سال . ولی خوب درست می گی عزیزم  

    خداوندا ; به من آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم و شهامتی تا تغییر دهم آنچه را میتوانم و دانشی که تفاوت این دو را بدانم !!!! و خدایا به من توانایی لذت بردن از زندگی را عطا فرما!!!!

و دوم اینکه الآن که مادر خانمی من رو از خواب ناز ظهر بیدار کرد مهشید اومد گفت که :

مریم فردا ظهر راه می افتیم !!!!

منم خیلی سوپرایز شدم . یه روز زودترم یه روزه برا دیدن مادربزرگ ( تا همین هفته پیش بوشهر بود ) و خانواده ی خاله جان که ۳ هفته پیش بوشهر بودن !!!!

...... 

من میرم سفر . ایشالا به شما اگه میرید سفر بهتون خوش بگذره . شمایی هم که نمیرید بهتون خوش بگذره .

             مواظب خودتون باشیید .....

            

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم شهریور 1384ساعت 4:27 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

دیروز خیلی دلم گرفته بود به حدی که نشستم و به کتابی که تو دستم بود ساعتها خیره شدم. وقتی به خودم اومدم که چشمام از شدت گریه می سوخت. تو این ساعتها به خیلی چیزا فکر کردم. مثل اصلا چرا من به دنیا اومدم؟! چرا بزرگ شدم؟! و خیلی چراهای دیگه. بعد یه دفعه یاد یه مطلبی افتادم, حالم یه کم بهتر شد. نمی دونم تو این نوشته چیه که وقتی می خونمش حالم از این رو به اون رو میشه؟! این نوشته رو براتون می نویسم شاید مایل به خوندنش باشید.

خدای آسمون ها و زمین روزی که خواست موجوداتش رو به دنیا بفرسته, سرگذشت هر کی رو روی پیشونیش نوشت . بهش گفت که توی دنیا چی در انتظارشه. اون وقت دنیا رو نشونش داد و گفت اونجا دنیاست. حالا هر کی دلش می خواد به دنیا بره دست هاشو ببره بالا. اون هایی که دست بلند کردن الآن توی دنیا هستند یا به دنیا اومدن و اونطور که تو سرنوشتشون اومده بود از دنیا رفتن. و باقی هنوز نوبت به دنیا اومدنشون نرسیده یا رسیده و تو راهن.

                                            ....اما این آخرش نیست.

لابد تو سرنوشت تو چیزی بوده که تو به خاطرش داوطلب به دنیا اومدی

                                     پس امید داشته باش و صبر کن!!!!

البته می دونید شاید دلیل اینکه دلم گرفته بود دل تنگی برا دوستم بوده. آخه خیلی وقته که ندیدمش.

 خدایا به من توانی بده که بتونم تا اون روز صبر کنم .

                       خدا یا روز دیدارش رو نزدیک کن...

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم شهریور 1384ساعت 1:8 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

در غار حراء نشسته بود.چشمان را به افق های دور دوخته بود و با خود می اندیشید.صحرا, تن آفتاب سوخته ی خود را, انگار در خنکای بیرنگ غروب می شست. به یاد روز های کودکی, نوجوانی و جوانی خویش افتاد.

آن شب, شب بیست و هفتم رجب بود. محمد غرق در اندیشه بود ناگاه صدایی گیرا و گرم در غار پیچید:

ـ بخوان!

محمد, در هراسی وهم آلود به اطراف نگریست.

صدا دوباره گفت : ـ بخوان!

این بار محمد با بیم و تردید گفت :

ـ من خواندن نمی دانم.

صدا پاسخ داد:

ـ بخوان به نام پروردگارت که بیافرید آدمی را. بخوان که پروردگار تو ارجمندترین است, همو که با قلم آموخت, و به آدمی آنچه را که نمی دانست بیاموخت ...

و او هر چه را که فرشته ی وحی فرو خوانده بود باز خواند.

                                        .... مبعث مبارک ....

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم شهریور 1384ساعت 1:35 AM  توسط مريم خانومی  | 



 

سلام مجدد .

اومدم یه چیز خیلی خیلی مهم بگم !!!!!!!!!!!!

تولد این وبلاگ البته قانونیش روز ۹ شهریور هست ولی خوب به دلایلی این جوری شد دیگه . شما به بزرگیه خودتون ببخشید

..... نظرتون با سفر تابستونه چیه؟!  نظر من که عالیه ولی یه چیزیش خیلی بده !!!!! می دونید چی؟! اینکه هر شب خانواده دایی جان و خاله جان تشریف بیارن اینجا مثلا می خوان برنامه ریزی کنن !!!!!! البته زیاد هم بد نیست ولی خوب باحاله !!!

می دونید باحالیش به چیه؟!!!!!!! به اینکه آخرشم به هیچیش عمل نمی کنن!

صبح می رسی به پلیس راه زنگ می زنی کجایین پس!؟  جواب میاد : داریم در خونه رو می بندیم !!!!!!!!! 

دیگه خلاصه اینجوری هست که اون یکی خاله جان و مادربزرگ اصفهان منتظر ما هستن  

ایشالا به همتون خوش بگذره !!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم شهریور 1384ساعت 2:29 AM  توسط مريم خانومی  | 



 

سلام به همه ی دوستان عزیزم . این اولین پست هست که من می فرستم !

والا دیشب من یه وبلاگ تو  persianblog یه وبلاگ درست کردم . ولی امشب به توصیه ی یه دوست عزیز اومدم و اینجا وبلاگ زدم !

ببخشید دیگه اولین پسته و دیگه چیز زیادی به ذهنم نمی رسه ! وقتی متاسفانه مدارس باز شد از اون می نویسم

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور 1384ساعت 2:13 AM  توسط مريم خانومی  | 



 

من مریم هستم متولد 25دی ماه 1368 از بوشهر!!!!
وبلاگ نویسی رو از 9 شهریور 1384 شروع کردم.
می نویسم برای ثبت لحظات تلخ و شیرین زندگیم ....
می نویسم یادگاری تا بماند روزگاری
من نمانم روزگاری این بماند یادگاری

 

روزی روزگاری
ایمیل من
آرشيو وبلاگ




تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384



Designed By
RooZi RooZeGari