تبليغاتX
... روزی روزگاری

سلام .

فقط دلم برای فضای اینجا تنگ شده بود . برای جایی که مکانی هست ( چه جمله بندی توپی :دی ) برای نوشتن روز های شاد و غمگینم . برای روزی که وقتی می خونمشون یاد خاطره های تلخ و شیرینم بیفتم .

خیلی حرف نا گفته دارم . اما فرصتی برای نوشتنشون نیست . امیدوارم روزی فرصتی پیش بیاد که ........ !!!!!!!!!

فقط چند روز دیگه مونده . یه استرس شیرین دارم ! خوب به هر حال بعد از چند وقت ....... !

وسط نوشت : مریم گلییییی جون همین الان زنگولید .کلی حرفیدیم . مرسییییی عزیزم که زنگولیدی . همیشه وقتای خوبی می زنگولی که آدم احتیاج داره با کسی بحرفه . بوووووووس .

یه استرس کوفتی هم دارم ! به اونم چند روز دیگه مونده و تکلیف به زودی روشن میشه . نا امید نیستم اما خیلی هم ..... . بیخیال !

روزگار نوشت : اه .... حالم از آدم های کنه ای به هم می خوره که وقتی میگی من باهات کاری ندارم مزاحمم نشو باز میگن حالا یه بار به حرفام گوش کن ! اه برو بمیرررررررررررررر ..............

ایام به کام !!!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 10:4 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

سلام . خوبید ایشالا ؟! چه خبرا  ؟ از حال ما هم اگر جویا باشید مثل همیشه با حال هستیم,غمی هم نیست جز دوری شما,که آن هم خیلی مهم نیست  .....
این قسمتش از من نبودا ! سر من رو نبرید ! از یه بنده خدایی بود   . همین قسمت جویا و مویا و اینا دیگه !

  • پریروز که از امتحان زبان اومده بودم و داشتم با مینا و نرگس   چت می کردن احساس کردم ووی یه طوریمه ! هی حالم بده هی     ......
    تا اینکه عصر که از خواب بیدار شدم دیگه سرم داشت حالی به حالی میشد و هی سرم گیجی ویجی میرفت . بعدشم دیگه حسابییییییییی       . هی هم رو ویبره بودم . گرمم بود اما می لرزیدم . خلاصه مادر خانومی گفت پاشو ببرمت بیمارستان . آخه ساعت ۹:۳۰ شب بود و دیگه کلینیک نزدیک نبود که بخوایم بریم . خلاصه بدو بدو تا خواستیم بریم بیمارستان باز من رفتم رو ویبره و یه بار دیگه        ....
    بعدش رفتیم و دکتر و دکتر جون گفت : مشکوک به آپاندیسسسسسسسس .... بدو بدو ما رو فرستاد آزمایش و من خووووووون دادم         ........ بعد اومدیم خونه باز ساعت ۱۲ که جواب آماده میشید رفتیم . یه دکتره برگه آزمایش دست مادر خانومی بود گفت همین حالا بسترییییییییییییی آپاندیس.......     . بعد دکتر قبلیه دید گفت شروعه آپاندیسه . اما خوب اگر خونه نزدیکه برید خونه فردا ۷ اینجا باشید   .... فرداش رفتیم ما رو فرستاد و خلاصه من بیچاره دیروز به اندازه ی تمام عمرم آب خوردم !
    حالا جالبیش این بود که همون شب قبل از آزمایش دکی گفت آب نخور ! من به عمرم تشنه م نمیشه هااااا . همون موقع داشتم از تشنگی می مردم   .
    خلاصه جواب نهایی اینکه بنده نه آپاندیس داشتم نه چیزی . و حالا هم سالمم . فقط یه کم بی حس هستم .
  • امروز امتحان شیمی داشتیم. در حد ۱۱-۱۲ نمره نوشتم . دست بالا ۱۱ می گیرم ( عمرااااا ) و دسته پایین هم  ۸ . واسه منی که دیروز از ۶ عصر تازه شروع به خوندن کردم وسطش هم هی حالم بد بود خیلی هم خوبه   ( کجاش خوبه ؟؟؟؟؟؟ )
    ............ اضافه شده در بعد : تا صد سالللللل . میوفتما !!!! عمرا اگه پاس شم  .......
  • وقتی همه ی حرف ها رو می ذاری کنار هم می بینی همه شون درست می گن . و تقصیر از همه هست . اما لطفا دیگه بحث رو کش ندید ! امیدوارم به زودی همه چیز درست بشه   . واسه بار هزارم میگم ارزش دوستی های چندین و چند ساله بیشتر از این حرفاست .
  • استرس دارم ! دلهره از اینکه بعد از چند وقت ندیدنت برخوردت/برخوردم چه طوریه ؟!
  • تولد مریم گلیییی ۲۱م بود . عزیزم شرمنده زودتر نتونستم تبریک بگم . تولدت مبارک . مرسی بهم زنگ زدی عزیزم . تولدت مبارکککککککک  ......

مانا باشید و همیشه شاد

سوتی نوشت : و اینکه مغازه ی دکتر  ........

اضافه شده در خیلی بعد تر  ( یکی یکی یادم میاد  ) :
دیشب جام جم ۳ - برنامه ی چشم انداز - حمید فرخ نژاد رو آورده بود . بعد یه آقاهه که آبادانی بود و نمی دونم کجا زندگی میکرد زنگ زد و با هم حرف زدن . همون اولش آقای فرخ نژاد عینک ریبنش رو در آورد گذاشت رو چشمش  . بعد آقای حمید خان گفت تا برات یه چیزی تعریف کنم ! گفت :
یه بار یه آبادانیه به دوستش میگه :" من صد هزار تومن پول دارم . نمی دونم ننه م رو ببرم دکتر یا برم عینک ریبن بخرم ؟! " دوستش بهش میگه :" نمی دونم میل خودته . اما عینک ریبن با پیرهن مشکی خیلی به هم میان " .......
....................... اینا رو اون انجام دادا ! نیاین به من فحش بدین ! ..............

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 2:11 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

متاسفم ! واسه ی خودم و واسه ی همه ی اونایی که بد محتوای جلسه ی دیروز رو به عرض اعضا غایب رسوندن !

قبول کنید که همه مقصر بودن ! در کل نه فقط برای دیروز !

به نظر من با حضور نداشتن توی جلسه شاید حرف هایی که زده شد رو تایید کردن ! اگر حضور داشتید حداقل صحبتی در این مورد میشد و همه ی قضایا به خوبی و خوشی تموم میشد ! نه اینکه بخواد به یه جلسه ی دیگه موکول بشه که خدا داند کسی باشد یا نباشد !

دوستی و رفاقت رو قاطی کارتون کردید رفاقتتون به هم ریخت ! سعی کنید بسازیدش ! فکر کنم ارزش دوستی ها خیلی بیشتر از این چیزا باشه !

خیلی وقت ها خیلی از حرمت ها شکسته شد اما خیلی ها حرفی نزدن ! چرا ؟ چون جمع دوستانه بود . ما واسه چی دور هم جمع میشدیم ؟! واسه جنگ و جدل ؟! یا واسه داشتن لحظات خوش ؟! نه خداییش واسه چی جمع میشدیم ؟! فکر کنم ارزش دوستی ها و شادی ها خیلی بیشتر از این حرفا باشه !

نه خیانتی شده نه چیزی ! فقط خواستم بگم این جمع یا بهتره بگم خانه ی وبلاگ نویسان احتیاج به یه سر و سامون داشت ! چون چند وقت بود که کاملا به خواب زمستانی رفته بود و متاسفانه کسی قصد بیدار کردنش رو نداشت !

خانه ی وبلاگ نویسان با حضور همه خوب و قشنگه نه که ۴ نفر پاشن بیان و ۴ نفر دیگه ناراحت باشن !

متاسفانه از همون اول یه خط قرمزی گذاشته نشد که دوستان در برخورد هاشون رعایت کنن و پاشون رو فراتر از اون نذارن و متاسفانه تر اینکه اصولا بعد از هز جلسه یه سری ناراحتی ها و دلخوری ها پیش میامد ! که این اصلا خوشایند نیست . چون ما واسه شادی و خوشحالی دور هم جمع میشیم نه واسه پیش آمدن ناراحتی ها و دلخوری ها .
این پیشنهادی بود که دیروز خواستم به جمع بدم اما فرصتش پیش نیامد .

به امید اینکه یه روز همه با هم و دور هم جمع بشیم و کدورت ها و ناراحتی ها رو کنار بذاریم !

                                     به امید روزهای خوش ......... مریم خانومی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 12:18 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

سلام . احوال شما ؟ خوبید ؟ خانوم بچه ها خوبن ؟ مامانا ؟ باباها ؟ بقال سر کوچه ؟ ممد آقا شر خر ؟! صغری خانوم ؟ کبری خانوم ؟ عروس جدیده ی عذرا خانوم چه طوره ؟! نی نی نداره ؟! اصغر آقا کفاش ؟ نعمت خان خوبن ؟ ماشین لباس شویی تون ؟ کفشا ؟ جورابا ؟ همه خوبن به سلامتی ؟ سلامت باشن . سلام برسونید خدمتشون .

ده ؟! خوب مگه بده سلام احوالپرسی می کنم ؟! یه روز که سلام نمی کنم هی عیب و ایراد رو بچه ی مردم میذارید . حالا هم که احوالپرسی می کنیم هی گیر می دی میگی چرا این همه می پرسی ؟! مگه فوضولی که این همه از جد و آبادمون می پرسی ؟ من مهههههذرت میخوام . من شرموونده هستم !

به به به به ! دکترررررررر جواد جون لطف کردن پس از ۷ سال کشتیده شدن توی اون مدرسه ی کوفتی یه لوح نقلی بهمون داد ! فقط عکساش رو میذارم . چون باید زود برم لالا که بسیار بسیار زیاد چشمام در حد تیم ملیییییی میسوزه !
عکس لوح تقدیر کذا  
البته فکر نکنید از اول این شکلی بودا !!!!! آلبوم هاش رو امروز آوردن !
البته بالاخره باز نشست شدیم ! و امیدوارم بعد از امتحانا دیگه گذارمون به اون مدرسه نیفته !

..............................................

جلسه پرسش و پاسخ وبلاگ نویسان و شورای مرکزی، به منظور بررسی فعالیت یک ساله خانه وبلاگ نویسان

به همراه تقدیر از معلمان وبلاگ نویس

جمعه -  ۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۷

ساعت ۱۷ - بالاتر از مجتمع فرهنگی هنری - مرکز رشد علم و فناوری خلیج فارس

..........

پی نوشت : یه بنده خدایی می گفت دو به هم زنی خیلی باحاله هاااااا !!!! باور نمی کردیم .... اما خداییش خیلی حال میده ! یه بار امتحان کنید !

مانا باشید

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 3:27 PM  توسط مريم خانومی  | 



 

من مریم هستم متولد 25دی ماه 1368 از بوشهر!!!!
وبلاگ نویسی رو از 9 شهریور 1384 شروع کردم.
می نویسم برای ثبت لحظات تلخ و شیرین زندگیم ....
می نویسم یادگاری تا بماند روزگاری
من نمانم روزگاری این بماند یادگاری

 

روزی روزگاری
ایمیل من
آرشيو وبلاگ




اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384



Designed By
RooZi RooZeGari